اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

Wednesday, February 8, 2012

تنهایی از نوعِ شهر بزرگ

Photo by Kiana Farhoudi

شاملو در یادداشت‌های شعر از زخم قلب آبایی، در توضیح سطرهای «شب‌های تارِ نم‌نمِ‌باران» به بعد،  می‌نویسد:

در انعکاسِ زرد و سُرخِ نیم‌سوزِ اجاق و شاید فانوسی که به احترام مهمانان در حاشیه‌ی وسیعِ اجاقِ روشن نهاده بودند، رو‌به‌روی خود، در آن سوی آتش‌چال، چهره‌ی گردِ دخترِ صاحب‌خانه را دیدم که در اندیشه‌یی دور و دراز بیدار مانده چشم‌اش به زبانه‌های کوتاهِ آتش راه کشیده بود.

و در آن نامه‌ی معروفِ در پاسخ آقای آقچلی اضافه می‌کند:

در سرزمین شما، معنای روز، سکوت و کار است. آنان دختران روز سکوت و کارند.
در سرزمین شما، معنای «شب» خستگی است. آنان دختران شب های خستگی هستند 
.
من زیاد به این شعر فکر کرده‌ام، به این سطرها زیاد فکر کرده‌ام؛ به آن دختر، آن شب، آن نگاه، فکر زیاد کرده‌ام. شاید تنهاییِ شب‌هام را بیش از همه در همین سطرها پیدا کرده‌ام. واقعیت این است که در نهایت همه‌جا همین تنهایی است، دختر ترکمن یا من یا دیگری، فرقی نمی‌کند. این‌ها شب‌های تنهایی است. حتمن این زندگی که ما داریم تأثیر دارد، ما شب‌ها را با هم نمی‌گذرانیم، همیشه از جایی به بعدش ترس دیر شدن هست، خداحافظی تا زود رسیدن هست، خلاصه آخرش جدایی است و شب را تنها گذراندن. همیشه می‌گفتم فهم «ما» از «در حال-و-هوای عاشقی» فرق می‌کند با «آنها»، آنهایی که این مرزها و فاصله‌های ساده ولی ویرانگر را نداشته‌اند. فکرِ خوشیِ‌ باهم‌بودنِ قبل، تا جایی حالِ بعد را خوب می‌کند فقط، از جایی ولی کم می‌آورد، چیزی کم می‌آید، حضوری کم می‌آید؛ تنهایی هست. باز، تنهایی هست. اس‌ام‌اس؟ خب مهم است، خیلی. همیشه آن حرف الهه شاملو به یادم هست که نقل به مضمون- «متعلق به نسلی‌ام که بیشتر حرف‌های مهم زندگی‌اش را توی اس‌ام‌اس‌ زده». بله، خدا را شکر که اس‌ام‌اس هست. حالا که ترس اینکه «آنها»یی دیگر این اس‌ام‌اس‌ها را بخوانند هم هست،‌ ولی به‌جهنم! می‌گفتم... تنهایی هست. آن شب‌ها که «جست-و-جو» می‌خواندم و به جایی می‌رسید که احساس می‌کردم این لذت را نمی‌شود تنهایی تاب آورد، کاش دیگری می‌بود و برایش می‌خواندی که شریک می‌شد این لذت را. شب‌هایی که فیلم‌هایی می‌بینم که تکانم می‌دهند، آن لحظه‌ها که فکر می‌کنی اگر دیگری کنارت نشسته بود آن لحظه دستش را می‌گرفتی برای درک مشترک عظمتِ لحظه. خب واقعیت چیز دیگری است. فکر که می‌کنم تماشای هیچ فیلم مهمی همراه دیگری نبوده. یاد آن گفت-و-گوی سعید عقیقی می‌افتم که گفته بود بیشتر وقت‌ها تنها سینما می‌رفته... اما شاید فیلم‌های مهم را باید تنهایی دید. تنهایی دیدن واقعن بهتر است. شاید؛ ولی خب از فکر این با هم دیدن نمی‌شود گذشت. اصلن ما چقدر آن «تاریکی سینما» را که در نوشته‌ی بارت خواندیم تجربه کردیم؟

نه‌تنها تاریکی جوهره‌ی رؤیاست، بلکه رنگی است که پژواکی اروتیک به همراه دارد؛ به‌خاطر نزدیکی و تماس انسانی در سالن سینما، به‌خاطر غیابِ دنیای مادی بیرون، به‌خاطر راحتی طرز نشستن. سالن سینما محلِ‌حضور است، جنب-و-جوش بدن‌ها است که بهترین تعریف و مصداق اروتیسیزم مدرن است نه از آن نوع که در آگهی‌های تجاری و استریپ‌تیز می‌بینیم، بلکه از نوع شهر بزرگ. در تاریکی شهر است که آزادی بدن تولید می‌شود.

نه اینها نبود، نیست. حکایت ما مدام باهم‌بودن‌های ناتمام است، مدامْ باقی‌ماندنِ تنهایی است. گفتم؛ به آن شعر و آن سطرها زیاد فکر می‌کنم، به آن دختر ترکمن. دختر ترکمن می‌ماند به تنهایی با آن شعله؛ ما می‌مانیم به تنهایی با کتاب‌ها، فیلم‌ها، شلعه‌ی روشنِ درونِ اینها. ماندن به تنهایی گاهی می‌شود شکلِ دیدم که چشم تو رگبار گریه را لغزید پشت دست، گاهی می‌شود شکل این نوشته، گاهی می‌شود شکل یک نقد، نقدِ «درخت زندگی» مثلن. گفتم به تو، یادت هست؟ گفتم نقد فیلم فیلم که می‌نویسم دارم خودم را می‌نویسم، دارم حالِ خودم در این روزها را می‌نویسم، مثل آن روزهای ۸۸ که درباره‌ی «ژول و ژیم»‌نوشتم و نامش شد وینان دل به دریا افکنان‌اند؛ من داشتم خودم و آن روزهای ۸۸ را می‌نوشتم.

می‌گفتم این چیزها که ما می‌نویسیم، این - به‌قول آیدا -  خود-نویس‌های من، همه نامه‌های عاشقانه‌ست، ولی حتمن آدم مشخصی گیرنده‌ی نامه نیست. نامه‌ی عاشقانه است به این معنی که در آنها حضور «دیگری»‌ هست، حضور دیگری فرار از تنهایی است، تعریف کردنِ تنهاییِ خود برای دیگری است. ولی حالا یادم افتاد که این حرف خودم نبود، که این را صفی یزدانیان گفته بود.

... فکر کنم بشود خیلی از متن‌هایی را که در این کتاب هست، نامه‌ای عاشقانه دانست... هربار که درباره‌ی فیلمی نوشته‌ام، برایم مثل این بوده که با شعف پیش دوستی اعتراف می‌کنی که به کسی دل بسته‌ای.


- ترک سالن سینما/ رولان بارت، از کتاب «بارت و سینما» ترجمه‌ی مازیار اسلامی، نشر «گام نو»
- ترجمه‌ی تنهایی/ صفی یزدانیان/ نشر «منظومه‌ی خرد»    

Labels:

Bamdad Km 5:52 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 June 2010 July 2010 August 2010 September 2010 October 2010 November 2010 December 2010 January 2011 August 2011 September 2011 October 2011 November 2011 January 2012 February 2012 March 2012 April 2012 May 2012
Blogger|Naazliii|