سرما
از دستهای سرد، از آن لمس اول که یادت رفته این دستها سردند، بیشتر
وقتها سردند. سرمایی که رسوخ میکند در وجودت. سرمایی که نمیراند، ولی لرزی
ناگهان در جانت میاندازد. تلاطم؛ انگار با خودش تلاطم آورده این سرما. همانقدری
که دستها را به دست گرفتهای، همان چندلحظهی کوتاه میان چند ساعتِ حرف زدن که با
همین سرما به یادت، در جانت میماند. سرما... چشمها... سرما، چشمها. در آن سرما
خیره شدهای به آن چشمها. حرف از بیتفاوتی است، در آن چشمها ولی بیتفاوتی
نیست، در چشمها همان تلاطم است. آن سرمای لحظهی لمسِ دستها به موجی میماند که
ناگهان خیز برمیدارد و بلند میشود؛ موج، بیم، سبکبالان ساحلها؛ حال ما؟ تلاطم،
آن چشمها، آن دستها ...
Labels: خود-نویسها, خوشیها و روزها
Post a Comment
همین که مینویسی خوب است..
