از گفتهها
ابراهیم گلستان
این شیوه که
وحدت ملی را – یا مذهبی یا اجتماعی را، فرقی نمیکند – از راههای ابتداییِ ور رفتن با حسهای اولیهی
نابالغ بپرورند، در آخر جبراً منجر میشود به سلطهی روحیهی تفکر نابالغ؛ مردم را
در حدّ ابتدایی اندیشه – یا نیندیشیدن - نگاه میدارد. وحدت شاید
بهصورتظاهر به دست بیاید اما سرجمع فردهای نابالغ جز اجتماع خام و پرت و تلانبار
سستهای نارسا نمیتواند باشد. تاریخ و وسعت خاک و ذخیرهی فضل و شمارهی جمعیت
کافی نخواهد بود وقتی که وارثان یکچنین مزیتها خود در طلسم نارسایی و پرتی اسیر
و پابندند. تضمینِ ماندگاریِ وحدت را نمیشود از یکچنین مردم توقع داشت. آن را
باید با زور و اشتلم حفاظت کرد. وحدت به ضربِ زور وحدت نیست. زور ظلم میزاید، که
میزایید تا جایی که شاه که میگفت درویش است آدمخورهای حرفهای قراولش بودند؛ پای
پیاده به بوسیدن مزار ضامن آهو رفت اما حتی فرزند و جانشین خود را کُشت. زور ظلم
میزاید، ظلم زور میخواهد، و هر دو فرد و رشد فرد را یا له میکنند یا به اعوجاج
میرانند. در جایی که سنتِ حرمت به مرکز و مرشد روال قرنها قرن است گردنفرازی و
مقاومتِ پیش ظلم شکلِ وظیفهی فردی به خود نمیگیرد. یا تسلیم است تا حد نفی
آدمیت و حق حیات، یا ماندن به انتظار ظهور حریف تازهای که بتواند قدرت را بقاپد
از قبلی، بی یک طرح، بی یک تضمین برای عوض کردن قواعد قدرت، غافل از آن که قاپنده
هرگز سهمی به آن که شریکاش نبوده است نخواهد داد. و ای بسا که حق هر که شریکاش
بود را هم خواهد ربود. قدرتربایی میشود سنت. قدرتنداشتن هم میشود سنت. تاریخ
ما تاریخ این دو سنت است.
یک اجتماع زیر
زور، دورمانده از اندیشه، روزی هم اگر که نیروی فشردهاش بترکد چه چیزی به
جانشینی ظلم و دغا برایش سراغ میتوانی کرد؟ جز عیناً همان قوه که تا آن روز محروم از مبادلهی فکر
بوده است و درنتیجه گرفتار قحطی اندیشه و معتاد و گرسنهی زور و ظلم و دغا و خشونت
و پستی؟
برگرفته از
حرفهایی برای
دانشجویان دانشگاه شیراز، اسفند ۱۳۴۸
آمده در کتابِ
«گفتهها»
Labels: ابراهیم گلستان
Post a Comment