مارینباد، فردریشباد، رُزباد! چه فرق میکند؟!
چایی هم نیست. چایی کمترین چیزی است که در این
حال باید باشد، یا شاید مهمترین. امشب ولی چایی زود تمام شد. حالا امشب بابا هم
اینجا گرفته خوابیده. درِ ماکروویو را باز کردم که نورش کمی آشپزخانه را روشن
کند، آب را گذاشتم جوش بیاید. رفتم موبایلم را بیارم که با چراغقوهش پیِ چایِ
کیسهای بگردم. چای «ارل گری» پیدا میکنم، یاد علی و غزل میافتم و خانهشان. چه
عطری هم دارد این چای کیسهای. با همان چراغقوهی روشن مینشینم روی زمین منتظرِ
جوش آمدن آب. همینجا نشستهم که یکنفر هم اس.ام.اس میفرستد! پس کسی هنوز بیدار
هست، احساس خوبی میدهد به آدم اس.ام.اسِ اینوقتِ صبحی. با چایی میام بالا، دارم
فکر میکنم همینها را بنویسم شاید کمی آرام شدم. انگار هنوزم مثل قدیم تا مینویسم
خوبم؛ اینیکی از قدیم مانده و تغییر نکرده خوشبختانه. عبارتی افتاده به ذهنم مثل
اینهمه عبارت و پارهشعر که هرروز این تو وز وز میکنند و هیچکدام هم نمیدانم
از کجایند، باید بشینم کلی فکر کنم، بگردم تا پیداشان کنم. یک چیزی است در مایههای
«ترسیم یک باغ پیش از فروپاشی»؛ مطمئنم این مال خودم نیست، این را جایی خواندهام.
حالا فکر میکنم «مارینباد» هم حتمن ترسیم یک باغ است پیش از فروپاشی، آندو
پاشان را که بگذارند بیرون، فرو میپاشد این باغ، ولی نجات از فروپاشی فقط با
ترسیم آن ممکن است. باید پیش از فروپاشی ترسیمش کنی تا نجاتت باشد. وقت خوردن چایی
هم شده، داغیِ خوبی دارد الان. بهبه! چایییی! بعدش فکر نکنم بشینم اینجا، شاید
رفتم کتاب خواندم. چرا قند با خودم کم اوردم بالا؟ من چایم را با قند حتمن باید
بخورم، فقط قند. مارینباد، فردریشباد، اصلن تو بگو رزباد، چه فرق میکند؟!
Labels: خود-نویسها
Post a Comment
مارینباد / رزباد... عالی، عالی!ـ
