اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

Monday, February 8, 2010

خوشا آنکس که جهان را در مرگبارترین دقایقش زیست 

...گویی از آن ِ روزهایی غمگین، مالیخولیایی و جادویی بودند. به آن شهر پایان ِ زمستان، با شب‌های تاریک، صدای آژیرها، موشک‌ها، کمبودها، خاموشی‌ها، شهری به‌گونه‌ای غریب یکه و تنها، تعلق داشتند. آن منش یکتا از نامتعارف بودن زندگی در شرایطی دشوار، در سایه‌ی مرگ، برمی‌خاست. بعد از آن همواره چنین احساس کرده‌ام که زنده نگه داشتن یادهای دهه‌ی ١٣٦٠ (نه فقط به‌دلیل جنگ) برای همه‌ی ما رسالتی اخلاقی است.
هرگز گمان نمی‌بردم واژه‌هایی که در نوجوانی، در کتابی قدیمی از نویسنده‌ای یونانی خوانده بودم چنین ژرف، در زیستن و نوشتن، برای من معنا شوند: «خوشا آنکس که جهان را در دقایق مرگبار آن زیست».

بابک احمدی / مقدمه‌ی «امید بازیافته»

Labels: ,

Bamdad Km 1:13 AM


امشب در همين هوا بودم، همين اميد بازيافته در دستم
Anonymous مجتبا, 2:03 AM
مثل هميشه به موقع...منتظر اين بودم
امید که اشتباه کرده باشم! شما خوبی؟
Anonymous پری زا, 1:13 AM
montazeram ke ye khabary az khodet bedi inja zoodtarak!!!!
زیر خرناس سنگین شب
بازگشت بامدادان را به آرزو نشسته‌ایم

بازگرد!
زود!
خواهش می‌کنم!
...
Anonymous الهام خضرایی منش, 11:14 AM
خوشا تو
دیرکشید و حالا خوشا این همه چشمِ منتظر که هی هردَم به هوایِ خط-و-خبری هول و بی­قرار خطوط را بلعیدن و هیچ.

تبریک

تبریک

تبریک

وَه که عجب خبری بود. صبحِ­مان بهشت شد.


:D
سلام ...
...
...
به نظرت دیگه چی باید بگم؟
Anonymous الهام خضرایی منش, 1:20 PM
سلام
چه می توان گفت به شادمانه ی باز آمدنت
که یقین است و باور است
..........
وااااااااااااااااااااااااااااي...
پسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسر
Anonymous مجتبا, 2:08 AM
چرا دیگه نمینویسی!!؟؟
آقا چشم ما روشن
;)))
حالت خوبه؟ سلامتی؟ خیلی نگرانت بودم ... حوشحالم که برگشتی پیش ما و امیدوارم استراحتی کنی و هر چه زودتر دوباره بنویسی برامون از کتابها و فیلمها و چیزهایی که دوست داشتی
چشامو مي بندم و آرزو مي كنم به زودي زود چشات بخنده دوباره و باز بنويسي از چيزايي كه دوست داري و فكر كني به چيزايي كه دوست داري...
Anonymous faezeh, 11:54 AM
چه سكوت ممتدي...
چي شده؟ چرا ديگه نمينويسي؟
شديد منتظر نوشتنت هستم!
salam
omidvaram haleton khob bashe

man shoma ro chand bari dar ketab furoshie Mr ta... didam
onja be suhbat haye shoma va digar dostaneton gosh midadam
ama mudatie onja naraftam, vali vaghti khabare Raftan shuma ro shenidam kheyli narahat shodam va az dostaneton joyaye akhbare shoma bodam
hala ham k chand rozie shenidam k bargashtin kheyli khosh'hal hastam
va omidvaram dg azin mushkelat pish nayad_
man muntazere Up webeton hastam

khob bashid_
bedrod_.
دل؟
تنگ..
Anonymous آذین, 12:31 AM
نمی‌دانم اين چه رسمی است همه را دربر گرفته با اين جا‌های خالی. اين‌همه سکوت بی‌نهايت. اين‌همه حناق‌گرفتگی. هرکه می‌شناختی، دوست داشتی. همه ناگهان با هم سکوت کرده‌اند. شما‌ها کجاييد. چرا بعد از آن تابستان خونين، بعد از آن دست‌بند‌ها ديگر به قلم‌هايتان پشت کرده‌ايد. می‌دانم. خوب می‌دانم اين را. آدم وقتی می‌نويسد که درد دارد.. غم دارد. چيزی از درون به ولوله می‌اندازدش. نوشتن آخرین پناه کسی‌ است که همه چیزش را از دست داده. و وقتی نمی‌نويسد که تهی شده است. از درون ته شده و به خودش که نگاه می‌کند انگار يک برهوت. مات. خشک. نهايت بی‌هودگی. من از تابستان‌ها بی‌زارم. از جمعه‌ها. از عيد. از همه‌ی تعطيلات. از «تعطيل» بودن. اصلاً وحشتی که در اين کلمه هست در هيچ کلمه‌ای نيست. يک فاصله‌ی خالی‌ست. يک سکسکه، يک مرگ لحظه‌ای يا دايمی‌ست. آدم بايد برای نوشتن بميرد. وقتی زنده‌ای و حرف نمی‌زنی می‌شوی درد پشت ساز‌های خاک‌گرفته. می‌شوی مشکاتيان‌ها. می‌شوی سکوت مرداروار.

من که کسی از زندگی‌تان نيستم. من که کسی نيستم. ولی شما برای من هستيد. خوب می‌دانم. خوب. دوستی‌ها همه يک‌طرفه‌اند. می‌دانيم که دوست‌داشتنی نيستيم. که ما همه ذرات منظومه‌های خودمانيم. در مدار‌های تنهايی‌مان بی‌صدا می‌گرديم. ماه به دور زمين. زمين به دور خورشيد. و خورشيد به دور سياه‌چاله‌اش. می‌دانی، ما همه دوست‌های يک‌طرفه‌ايم. با سکوت در سايه راه می‌رويم. و وقتی سايه ناگهان می‌ايستد منتظر می‌مانی. به جنبش نور روی ديوار دل‌خوشی. دل‌دل می‌کنی که چرا نمی‌رود. برو ديگر لعنتی. راه بيفت. بلند شو و سنگی بران سمتم. نه. انگار نمی‌شنود. می‌روی رنگ‌بياوری سايه را رنگی‌تر کنی. وقتی برمی‌گردی می‌فهمی که در سکوت ناپديد شده.

من که کسی‌تان نيستم. لااقل برای دفتر‌های سپيد بی‌گناهی بنويسيد. بنويسيد. بنويسيد. بگذاريد اين خون ملتهب بجهند بيرون. بگذاريد خون فواره شود. به جهنم اگر صدايی مرگی را به دنبال دارد.

اين‌طوری زل نزنيد. من از چشم‌هاتان می‌ترسم. من از چشم‌های خالی وحشت‌زده می‌ترسم. اين‌جوری نگاهم نکنيد.

سکوت می‌کنی چشم‌هايت را می‌بندی و خودت را به شب می‌سپاری که بگذرد از زير پوست. بعد چشم‌هايت را باز می‌کنی. نه. با سکوت پنهان نمی‌شود. همان جایی هست که بود. خود را به شب می‌سپاری. خوب می‌دانی که آن که مأوايی ندارد ديگر نخواهد داشت ...
راست همچون شمع
خواهد ایستاد آیا
رو در روی سیاهی،
یک تن از این جمع؟!
تولدتون مبارک ...........................
چه جمله غریبی
بابا کجایی تو؟
بیا دیگه
Anonymous محمد, 10:19 PM
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 June 2010 July 2010 August 2010 September 2010 October 2010 November 2010 December 2010 January 2011 August 2011 September 2011 October 2011 November 2011 January 2012 February 2012 March 2012 April 2012 May 2012
Blogger|Naazliii|