مارسل پروست در رابطه با هردو، هم سکس و هم مرگ، خود را مانند شهرزاد میانگاشت. در انتهای رمان تقریبن بیپایان در جست-و-جوی زمان از دست رفته، پروست اندیشهی پیروزمند خود را دربارهی حضور مرگ روی کاغذ میآورد، آن چیزی را که در واقع محرک او برای آفریدن کتاب عظیم و جامع او بوده است، یعنی کتاب زندگیاش. در جایی او حتا این حضور مرگ را با عنوان «سلطان شهریار» تشخص میبخشد، حضوری که چهبسا در یک سپیدهدم نقطهی پایانی به نوشتنهای شبانهی او باشد.مالکوم بویی در کتاب پروست میان ستارهگان مینویسد «کتاب بزرگ داستانهای مرگستیز»ی که رمان پروست را میتوان با آن مقایسه کرد، کتاب هزار-و-یک شب است که در آن داستانها همان زندگی هستند. قصه بگو وگرنه میمیری برای راوی پروست چونان برای شهرزاد یک امر حیاتی است. «با قرار دادن حملات پس از یکدیگر، حکم مرگ یک انسان برای چند صباحی جابهجا میشود و پایان کار بهتعویق میافتد.» یا قصه بگو یا بمیر / اِی. اِس. بایت / محبوبه بدیعی / کارنامه، شمارهی ١٦و١٧در روزهای نبودن دوست کتابفروش، جای او نشسته بودم و وقتهای بیکاری «کارنامه»هایش را تورق میکردم که رسیدم به همین مقالهی «یا قصه بگو یا بمیر» و سطرهای بالا. کتاب پروست را با
هزار-و-یک شب بسیار مقایسه کردهاند. این حرف تازهای نیست و همهی پروستخواندهها -و حتا نخواندهها- از آن باخبرند. اما منظری که از آن نگارندهی مقاله به شباهتهای این دو کتاب نگاه کرده -و از کتاب دیگری که باید کتابی خواندنی باشد هم نقلقول آورده- بسیار جذاب و گیراست.
در این سطرها گفته میشود که راوی ِ
در جست-و-جوی زمان از دست رفته هم مانند
شهرزاد هزار-و-یک شب قصه میگوید تا مرگش را بهتأخیر بیندازد. اما باید گفت نهتنها راوی کتاب که خود پروست هم مینویسد تا مرگش را بهتأخیر بیندازد. مارسل
راوی ِ جستجو یکی از شخصیتهای کتاب است و با مارسل پروست نویسندهی کتاب یکی نیست. اما پروست در جاهایی از کتاب مرز میان نویسنده و راوی را از میان برمیدارد. یکی از درخشانترین ِ این همگراییها میان نویسنده و راوی، جایی است که پروست از زبان مارسل
شارل سوان یکی از شخصیتهای کتاب را خطاب قرار میدهد. او به شخصیت کتاب خود میگوید که تو میتوانستی یکی از میان اینهمه بورژواهای مبتذل و رو بهزوال زمانهات باشی، اما من مارسل پروست تو را در اثر جاودانه کردم. جدای از این ترفند حیرتانگیز روایی -که بعدها در رمانهای پستمدرن گسترش بیشتری مییابد- باید به این نکته توجه کرد که پروست در اینجا نامیرایی را تنها در دل اثر ممکن میداند. و میرایی و نامیرایی یکی از مضمونهای کلیدی
جستجو... ست.
همگرایی راوی و نویسنده در صفحات پایانی کتاب بهاوج خود میرسد. راوی کتاب هراس این را دارد که پیش از پایان اثرش خود بمیرد و نتواند آن را بهپایان برساند. و بنا به تاریخ میدانیم که این دغدغهی خود پروست در آن روزها نیز بوده. پروست هم میترسید پیش از پایان کتاب بمیرد. و مرگ پیش از پایان کتاب برای او و برای راوی قصهاش بهمعنای مرگ توﺃمان نویسنده و اثر است. پس اثر باید پایان یابد تا نامیرا شود. و با نامیراییاش نگارندهی خود را نیز نامیرا کند. اما بهقول
بهرام بیضایی هیچ هنرمندی نمیتواند مطمئن باشد که ماندگار است تا همیشه، و بیشتر در کار مبارزه با اندیشهی میرایی است تا میرایی حقیقی.
اما حرف مهمی که نباید ناگفته بماند این است که برای راوی کتاب پروست خود ِ مرگآگاهی و میرایی یک مرحله است. یعنی راوی بهجایی میرسد که مرگآگاه میشود و میفهمد که اگر کاری نکند موجودی میرا خواهد بود همانند دیگر شخصیتهای کتاب (که البته از منظر نویسنده همهی آنها هم بهواسطهی نوشتن او نامیرا گشتهاند)، پس نوشتن و خلقیدن آغاز میکند، مبارزه با میرایی را آغاز میکند و از اینجاست که دیگر میداند باید بنویسد تا نمیرد، تا نامیرا بماند.
کنش خواندن اثری چون
جستجو... هم بههمینترتیب است. باید بخوانی تا بمانی. اگر نیمهکاره رها کنی، هم تو برای اثر و هم اثر برای تو میمیرد. اما ماندن تا پایان سهیم شدن در نامیرایی اثر است. اثر در تو و تو در اثر حیات خود را ادامه میدهید. و پایان
جستجو... آغاز نوشتن است، آغاز خلقیدن...
پایان کلام دوباره نقلی است از سطور پایانی ِ همان مقاله:
در جریان بمباران سارایوو در سال ١٩٩٤ گروهی از کارکنان تآتر آمستردام قصههایی از نویسندهگان گوناگون اروپایی برگزیدند تا هر جمعه بهصورت همزمان در تآترهای سارایوو و در سرار اروپا، تا زمانی که جنگ پایان گیرد با صدای بلند خوانده شوند. این برنامه، قصهگویی را دربرابر تخریب قرار داد، یعنی زندگی تخیلی را در مقابل مرگ واقعی. برنامهای که از پشتِ سر نگاهش به هزار-و-یک شب بود و از پیش ِروی به هزارهی بعد. آن را شهرزاد ٢٠٠١ نامیدند.Labels: ادبیات, دستنوشتههای عمو مارسل, نقد