لیلا دیگر، لیلایی دیگر
از کتاب «سیلویا، سریرا، و دیگران»
نوشتهی سپینود ناجیان

این متن برای خوانندهای که داستان را نخوانده احتمالن متنی نارسا خواهد بود. ضمن اینکه لو دهندهی همهی فضا و اتفاقات داستان نیز هست.
کسان داستان را (همانطور که در خود داستان هم آمده) «من»، «تو» و «او» مینامیم. آنها در طول داستان نه نامی دارند و نه پیشینهای مشخص، حتا جنسیتشان هم در تمام طول داستان بهوضوح مشخص نیست و بنا به نشانهها باید جنسیتها را شناخت.
فعلن پاراگراف نخست داستان را –بهدلیلی که بعدن گفته خواهد شد- کنار میگذاریم و از پاراگراف دوم آغاز کنیم.
آغاز کار با تصویریست از یک سینی که با استکانهایی پر میشود. مجموعهی تصاویری که همچون تدوینی سینمایی از پی هم میآیند: یک سینی قدیمی خالی (از جهیزیهی مادربزرگ)؛ استکانهای پایهنقرهدار که سینی را پر میکنند؛ کریستالِ تراشدار که از نقلها پر میشود؛ بلور بزرگ که پر از دانهها انار میشود. این تصاویر سازندهی تصویری گستردهتر از مکاناند و خواننده خود-به-خود مکان را آشپزخانه فرض میکند، و با توجه بهظرافت انتخابها (سینی جهیزیهی مادربزرگ، استکانهای پایهنقره، کریستالِ تراشدارِ چک) شخصیت [«من»] را نیز زن فرض میکند. از طرف دیگر استکانهای رسمیِ چیدهشده در سینی و آماده برای ریختن چای کُدی آشنا برای مخاطب ایرانی است. این کد از یکسو یادآور مراسمِ آشنای خواستگاری (و نمودهای گوناگونش بهویژه در مجموعههای تلوزیونی) و مرحلهی پیش از دیدار عروس و داماد است که انتظار و اضطراب توأمانی بههمراه دارد، از سوی دیگر بهطور کلی نشانهای است از حضورِ میهمان، و گاهِ ریختن چای خلوتی است برای میزبان پیش یا در حین حضور میهمان، خلوتی که بههرحال به حضور در پیشگاه میهمان ختم میشود.
و صدای زنگ در میآید. از اینجا صداست که فضاسازی را برعهده میگیرد: صدای زنگ، صدای پاها در پلهکان و پاگرد، صدای کلیدها پشت در (بهنظر میرسد اینجا خانهای است در طبقهی دوم یک مجتمع اپارتمانی)، سکوتی تأخیری، و صدای زنگ ِ در خانه. و همهی اینها در تدوینی موازی است با تصویر زن که در انتظار پای آینه میایستد تا کمی به چهرهاش برسد (و از اینجا میتوانیم مطمئن شویم که شخصیت ما یک زن است).
ورود دو دیگر شخصیت داستان با اتفاق دستور زبانی مهمی همراه است؛ شوهرِ زن، این آشنای هفدهساله با ضمیر «او» معرفی میشود و آن دیگری، آن ناشناس با ضمیر «تو».
پس از نخستین رویارویی باز بیان داستان برعهدهی استکانهاست. زن دوباره به خلوت خود برگشته. استکانهای پایهنقرهدار برداشته میشوند و استکانهای معمولی جایگزین میشوند. یکی هم با لیوان جایگزین میشود، لیوانی که تا لبه فقط چای است، بی آب جوش. همهی آنچه که با آسانگیری میتوانست توسط تکگوییِ راویِ اولشخص بیان شود، همهی تأثیری را که «من» از مواجههی نخستین گرفته، در همین جایگزینیِ سادهی استکانها بیان میشود. احساس تکلفِ نخستین رخت بربسته. و البته لیوان تا لبه فقط چای تنها نشانهی رفتن تکلف نیست، گونهای بازگشت فردیت هم هست؛ آن «فقط خودم»ی که پس از «برای خودم» آمده و آن را مؤکد کرده، کارکردش همین بازگرداندن فردیت است.
آنجا که زن در حال بردنِ سینی چای ناگهان مسیرش را از رفتن بهسمت شوهر، بهسمت دیگر عوض میکند، اولین گام جدی او [«من»] در تغییر مسیر از «او» است به «تو».
در ادامه «تو» برای ما هم آشناتر میشود. از گوشوارهها و آرایش ملایمش میفهمیم «تو» هم یک زن است.
«او» با رفتنش به اتاق، خودش را بیشتر از «من» و «تو» دور میکند، و حرفهایش گمانههای بیشتری پیشِپای مخاطب میگذارد؛ همسر دوم؟ این زن، این «من» لیلایی دیگر است؟ لیلایی دیگر که دیگر شده و اینبار خود میزبانِ زن دوم است و او را «تو» می خواند؟
بگذارید پاساژ کوچکی میان خوانش کلنگرمان باز کنیم و کمی هم از جزءپردازی پرظرافتی صحبت کنیم. میخوانیم:
«ممنون، ببخشید...» صدات خش داشت. فکر کردم شاید برای سکوتِ طولانیات است.
میتوانست یک «ممنون، ببخشید...» ساده باشد و خش نداشته باشد. ولی خش دارد، تا بهتجربهی شخصی یادت بیفتد که وقتی مدتی حرف نزدی، شروع به صحبت که میکنی همان اول کار صدا کمی خش برمیدارد. و همین ماجرای ساده است که این دو کلام ساده («ممنون، ببخشید...») را از عنصری خنثا در داستان تبدیل به عنصری فضاساز میکند. با همین نوشتنِ خشِ پس از سکوت است که کلمات «تو» در ذهنِ توی خواننده هم طنین میاندازد و تصویر و صدایی کامل از موقعیت او را در در ذهن میبینی.
بلورِ پُر انار که در ابتدای داستان دستهای «من» را پیر کرده بود، حالا نشان آغاز ضیافت است، و با آمدنش «او» از خانه و از حلقهی «من» و «تو» بهتمام بیرون میرود. خروج مرد از خانه گام نهاییِ جایگزینیِ «تو» به جای «او» است.
و حالا ضیافت «من» و «تو» آغاز میشود. حالا «من» میتواند برقصد با انارِ سرخِ روی لبش طوری که انگار استکانی بر پیشانی دارد، و انارها را پخش کند همهجا تا همهجا را از آنِ «من» و «تو» کند. حالا دستْ دیگر نه در پیِ دانهی انار میسُرد در گریبانِ «تو». و حالا دیگر درغلتیدن تنهاشان را میتوان از لکههای سرخ دانهها روی نقشِ قالی خواند. این لیلاْ دیگر است.
و پاراگراف اول داستان، درحقیقت پاراگراف آخر آن است که اول آمده، بقیهی داستان فلشبکِ همین پاراگراف است.
شکلگیریِ رابطههای نامنتظر در موقعیتهای نامنتظر بهروایتِ واژهگانی که بیش از آنکه بیانگر باشند در کار تصویرسازی و فضاسازیاند. اینها را میتوان بارزترین نشانهها و ویژهگیهایِ داستانهای «سیلویا، سریرا، و دیگران» دانست. مجموعهداستانی که بهواقع مجموعهداستان است و نه داستانهای پراکندهی یکجا جمعشدهای.



