Sunday, July 26, 2009

گربه‌هه روی دیوار غروب 

گربه‌هه نشسته بود روی دیوار خلوت ِ غروب -یعنی همچین لم داده بودها؛ نشسته بود سرش را یک‌وری چرخانده بود و برّ-و-برّ من را نگاه می‌کرد. منم که داشتم راه می‌رفتم و هی همین‌جور نگاهش می‌کردم. من خندَم گرفت، نمی‌دانم گربه‌هه خندَش گرفت یا نه.

Labels:

Bamdad 1:57 AM Link

Friday, July 24, 2009

جدال با جهل 

- مادرتان چه؟
- مادرم زن بسیار باسوادی است، ولی بیشتر از سواد نمونه‌ی تمام زن‌های تیزهوش و باهوشی است که یکباره خود را وقف خانه می‌کنند و همه‌ی استعدادهای‌شان اندازه‌ی زندگی کارمندی کوچک می‌شود، و کم‌کم تحقق آرزوهای انجام‌نشده‌ی خود را در خوشبختی بچه‌ها دنبال می‌کنند، و تمام تیزهوشی‌شان می‌شود دلواپسی. خلاصه‌اش اینکه اگر ما روبه‌راه باشیم او هم حالش خوب است و اگر نباشیم نه.

- آن تصاویری که در فیلمنامه‌ی «اشغال» دارید به‌نظر من خیلی جذاب است [...].
- من تصاویر تهران قدیم را خیلی خوب در ذهن دارم. درواقع از شکل افتادن توپخانه را جزء به جزء دیده‌ام. همین‌طور خراب شدن سمت شهرداری یعنی ضلع شمالی آن و خراب شدن سمت وزارت پست-و-تلگراف، یعنی ضلع جنوبی آن را. شاید هم بشود گفت اصلن خراب شدن کل تهران را جزء به جزء دیده‌ام، از حسن‌آباد و میدان مخبرالدوله تا ساختمان‌های فوق‌العاده‌ی مدرسه‌هایم را که به سعی بساز-و-بفروش‌ها ویران شد. من حتا تآتر سوخته‌ی سعدی را به‌خاطر دارم.

- چرا سینما را دوست داشتید؟
- شاید چون [سینما] تنها جایی بود که در تاریکی آن، هیچ‌کس با هیچ‌کس فرقی نداشت. آنجا حادثه‌ای رخ می‌داد که با زندگی من خیلی فرق داشت.

- [...] هنرمندانی از قبیل کسرایی احساس کردند باید به جامعه امید بدهند که به‌نظر من نقطه‌ی مثبت «آرش» کسرایی هم همین است.
- [...] من اولین پرسشم بعد از خواندن «آرش» کسرایی این بود که چرا این داستان آرش ما را خواب می‌کند؟ این قصه که خواب‌آور نیست! و به این نتیجه رسیدم که نیت شاعر و ساختمان اثرش دو راه جدا می‌روند، و برای همین، آرش کسرایی ضد چیزی را می‌گوید که خودش می‌خواهد.

بریده‌هایی از کتاب تازه منتشرشده‌ی «جدال با جهل» [گفتگوی نوشابه امیری با بهرام بیضایی]، نشر ثالث

Labels: ,

Bamdad 1:29 AM Link

Wednesday, July 22, 2009

آنتوان دو وانل کجاست؟ [بازنشر یک پست از وبلاگ قدیمی] 

۱. رنگ قهوه‌ای، رنگ شیرین و لذت‌بخش ِ گذشته، رنگ شیرین و لذت‌بخش نوستالژی، رنگ شیرین و لذت‌بخش دو ساعت تماشای فیلم؛ امّا بدون عمق و بدون فکر.

«آنتوان دو وانل» کجاست؟

۲. «موج‌نو» چه ‌بود؟ مسلمن یک‌ مکتب نبود، مثل «نئورئالیسم» ایتالیا یا «اکسپرسیونیسم» آلمان، مکتب هرچه‌قدر هم غنی و پویا باشد، دوران‌اش به‌سر می‌آید، ممکن‌است تٱثیرات‌اش تا همیشه بماند، اما دوران خود مکتب نقطه‌ی پایان دارد. موج‌نو مکتب نبود، دقیقن یک‌موج بود، موج نوخواهی، موج رهایی. «رهایی»... اگر بخواهیم موج نو را در قالب یک ‌کلمه بریزیم، آن‌کلمه رهایی‌ست. وقتی از این‌منظر به‌ «موج‌نو» نگاه‌ کنیم، آن را جریانی بی‌پایان می‌یابیم. اما بسیار دشوار است همیشه رها بودن، همیشه نو ماندن. دو یار پیش‌تاز «موج نو» خیلی‌زود راه‌شان را از هم جدا کردند؛ «گدار» روز-به-روز حتا موج‌نویی‌تر می‌شود. اما «تروفو»، از رهایی ِ همیشه‌ماندنی ِ «چهارصد ضربه» و ‍«ژول و ژیم» (و نویسنده‌گی فیلم‌نامه‌ی «از نفس‌افتاده»‌ی گدار) می‌رسد به‌جایی که فیلم‌هایی کلاسیک می‌سازد. فکرهای فسیل‌شده‌ای مثل «جمشید ارجمند» در برنامه‌ی «سینما یک» می‌گویند از جوگیر شدن‌های فرمال به سنگینی و وقار رسیده؛ تروفو به ‌سنگینی و وقار نرسید، تروفو مثل همان ‌فکر‌ها فسیل‌شد. «آخرین‌مترو» پر از رنگ است و خالی از نوگرایی و رهایی، چهارصد ضربه این‌قدر رهاست که نمی‌توان هیچ‌رنگی برای‌اش متصور شد...

«آنتوان دو وانل» کجاست؟

۳. «کاترین دونو» از بازی‌گران محبوبِ من است در تاریخ سینما. کاترین دونو را در «بل‌دوژور» و «تریستانا»ی بونوئل ببینید. در «آخرین‌مترو» هم ببینید.

۴. راحت ‌نیست برای‌ام این‌طور صحبت‌کردن از تروفو. او را خیلی دوست‌دارم. تروفو برای ما مظهر عشق‌ورزی به‌سینماست. تروفو همان‌است که در «می ۶۸» پیشاپیش دانش‌جویان ایستاد، عینک‌اش را شکستند، صورت‌اش را زخمی‌کردند، کتک‌خورد امّا ایستاد. مثل روشن‌فکرهای ما نبود که از خانه‌‌ی گرم-و-نرم‌اش برای جوان‌ها پیام بفرستد. کاش لااقل یک‌سکانس مثل آن «سوپر ایمپوز» کابوس غرق‌شدن آدل در «آدل اش» (که حتمن از به‌ترین‌نمونه‌های کاربرد این‌تکنیک در تاریخ سینماست) با بازی به‌یادماندنی «ایزابل آجانی» در این‌فیلم می‌بود تا احساس‌کنم ترفو هنوز بزرگ‌است، هنوز زنده‌است...

«آنتوان دو وانل» کجاست؟

۵. خانوم «ثمینی»! آقای ارجمند معلوم‌الحال است، ولی از شما انتظار خیلی بیشتری داشتم، شاید به‌خاطر آن‌ چهره‌ی نازنین‌ و آن ‌طرز صحبت‌کردن‌ات. آن‌ لبخندهایی که خیلی دوست‌شان دارم. شاید چون فکر می‌کنم آدمی با این‌چهره، این‌نگاه، این‌لبخند... خیلی باید باهوش ‌باشد، نباید اسیر باشد.

«آنتوان دو وانل» کجاست؟

نوشته شده به تاریخ جمعه سوم آذر ۱۳۸۵


توضیح:
در این نوشته‌ی قدیمی هچ دست نبرده‌ام. حک و اصلاح‌ها در حد علایم سجاوندی و نیم‌فاصله و اشتباهات تایپی بوده. بازنشر پست به همان سیاق سابق به‌معنای تأیید نعل-به-نعل نوشته و فکر آن‌زمانی پشت نوشته نیست، اما از برخی فکر‌هایی که به امروز رسیده‌اند حکایت دارد.

Labels:

Bamdad 2:10 AM Link

Monday, July 20, 2009

امروز ملت تازه‌ای متولد شده است و نمی‌شود با زندانی کردن افراد، این بیداری را از بین برد.

میرحسین موسوی

Labels: ,

Bamdad 9:43 PM Link

Friday, July 17, 2009

از اینجا برو. این سرزمین نفرین‌شده‌س. وقتی که هر روز اینجایی، فک می‌کنی تو مرکز جهان وایستادی و هیچ‌چی هیچ‌وقت عوض نمی‌شه. دیگه برنگرد، به ما فک نکن، سرتو برنگردون، نامه ننویس، همه‌ی ما رو فراموش کن.

آلفردوی سینما پارادیسو

Labels: , ,

Bamdad 8:26 PM Link

Labels:

Bamdad 8:00 PM Link

Thursday, July 16, 2009

نمی‌دانم. من از این چیزها هیچ سر در نمی‌آورم. شاید با قطعه‌های هواپیمای مسافربری می‌شود بمب اتم ساخت، یا شاید می‌شود یک هواپیمای مثل ایرباس را تکه‌تکه کرد و از تکه‌هایش یک هواپیمای جاسوسی ساخت! شاید مثلن با داروهای بیماران ام. اس یا داروهای دیگر بیماری‌ها می‌شود سوخت اتمی یا سلاح شیمیایی تولید کرد که ایران را تحریم هواپیما و دارو کرده‌اند.

حتمن همین‌طورهاست که رییس‌جمهور بشردوست ِ فعلی امریکا تحریم‌های علیه ایران در این زمینه‌ها را لغو نکرد.

پ. ن:
آنچه گفته آمد به‌هیچ‌وجه توجیه‌ای نیست بر بی‌کفایتی سازمان هواپیمایی ایران.
Bamdad 2:49 AM Link

Tuesday, July 14, 2009

ما نیز روزگاری شاید 

۱. عجب داستانی است تو این ملک! آدم کتاب دست ِ مردم می‌دهد. مثل این است که وجود نداشته...
صادق هدایت

۲. تا چند روز دیگر فیدهای وبلاگ را غیرفعال می‌کنم. اگر نوشته‌ها هنوز آن‌قدر اهمیت داشته باشند برای کسی، هر از گاهی همین صفحه را باز می‌کند و می‌خواند، اگر هم چنین اهمیتی ندارند، بهتر است از نوار متوالی ناتمام نوشته‌های فیدخوان‌ها حذف شوند تا این نوارهای متوالی ناتمام چند سانتی کوتاه‌تر شوند!

۳. ممنون از آن چندنفر آدم با نام-و-نشانی که پاسخ دادند.

۴. به آذین و زهرا:
نقل‌قول‌، شعر، نوشته‌های دیگران و... وقتی زیاد می‌شوند که خودم نمی‌توانم بنویسم یا حرفی برای گفتن ندارم، و اگر هم دارم همان حرف را آدم باسوادتری خیلی بهتر از من گفته است.
Bamdad 6:38 PM Link
اممم... من قبلنا بهتر می‌نوشتم؟ ینی تو اون وبلاگ قدیمی‌یه بهتر می‌نوشتم؟ گمونم یه چندنفری هستن که از زمان اون وبلاگ قدیمی‌یه می‌خوندنم و می‌خونن هنوز. بعد حالا اون هیچی، الان خیلی مزخرف می‌نویسم آیا؟
می‌شه اگه حس و حوصله‌شو دارین جواب بدین حتمن؟ مهمه.
Bamdad 3:16 AM Link
اسپانیا نمی‌تواند دوران فرانکو را فراموش کند، سایه‌ی او تا مدتی نامعلوم و طولانی بر آن سرزمین خواهد ماند. می‌دانی، تاریخ مرده‌ای نیست که بتوان آن را دفن کرد و خلاص. تاریخ هر کشور مردمش را تعقیب می‌کند.

پل گراهام

Labels: , , ,

Bamdad 1:46 AM Link

Saturday, July 11, 2009

چرا نمی‌بایست باشند؟ 


هنر گذشته کاملن مرده بود. وظیفه، ساختن یک هنر نو بود، یک هنر انقلابی، یک هنر سوسیالیستی -هنری که پاسخ‌گوی نیازهای یک جامعه‌ی نوظهور و ایده‌آل باشد. هیچ قاعده، هیچ سابقه، هیچ محدودیت و هیچ منعی وجود نداشت. بدون اینکه نیازی به گفتن باشد، روشن بود که جوانان کاملن بی‌پروا باشند. چرا نمی‌بایست باشند؟ آن‌ها شاهد بودند که سیستم ظاهرن جاودانه‌ی گذشته، در یک لحظه از هم پاشیده بود. بسیاری از آنان، مبارزان جنگ جهانی اول، انقلاب و جنگ داخلی ِ بعد از آن بودند. در آن آزادی بی‌ حد-و-حصر و بی‌قاعده‌گی هنری آن روز، آنچه لازم بود انرژی و شور بود -و شاید استعداد.
و دنیای بزرگ سوسیالیسم، به‌طور حیرت‌انگیزی ثابت کرد که چه زمینه‌ی قدرتمندی برای شکوفایی استعدادهاست. پسرانی که ترانه‌های مایاکوفسکی را درباره‌ی خیابان‌های کی‌یف و سکو و پتروگراد فریاد می‌کشیدند، ساختمان‌ها و پلاکاردها را رنگ می‌کردند، نمایشنامه‌ها را فی‌البداهه اجرا می‌کردند و نمایش عروسکی نشان می‌دادند، بحث می‌کردند و تظاهرات به پا می‌کردند و باز هم بیشتر بحث می‌کردند، آن‌ها ثابت کردند که نسلی خلاق هستند، همان‌قدر خلاق که ملت شناخته‌شده‌ی دیگری در هر زمانی خلاق است؛ و سهم آن‌ها در ارتقای هنر قرن بیستم امروز هنوز هم عمیقن بر ما تأثیر می‌گذارد.

از مقدمه‌ی کتاب سینما در انقلاب [دوران قهرمانی سینمای شوری] / گردآورده‌ی لودا و جین اشنایتزر و مارسل مارتین / ترجمه‌ی فرزانه راجی / نشر چشمه

Labels: , , ,

Bamdad 2:35 AM Link

Thursday, July 9, 2009

۱۸ تیر 

Bamdad 4:38 AM Link
همه رفتن.
Bamdad 3:29 AM Link

Monday, July 6, 2009

زخمی که تازه است هنوز 


دستان سرد شتابان
می‌گشایند تا به تا
زخمبند ظلمت را
چشم می‌گشایم
هنوز
زنده‌ام
در دل
زخمی که تازه است هنوز

اوکتاویو پاز

ترجمه‌ی
یوسف اباذری

عکس از
کیانا

Labels: ,

Bamdad 5:12 PM Link

Saturday, July 4, 2009

چیزی که غالبن جوانی‌مان را پای فهمیدن‌اش می‌دهیم این است که برای درک یک موضوع، چشم کافی نیست و نوعی کالای تجملی به نام شعور هم لازم است.

سعید عقیقی
Bamdad 3:22 AM Link

Wednesday, July 1, 2009

در باب سیاست پاها یا آیا ایران دوباره تاریخ را می‌سازد؟ 

نوشته‌ی رحمان بوذری

آیا ایران دوباره تاریخ را می‌سازد؟ این پرسش لاجرم گریبانگیر همه آنهایی است که به سیاستِ امروز می‌اندیشند. همه آنها که در جستجوی دمیدن روحی به این شهر سیلی‌خورده‌اند. همه آنها که روزها را در خیابان سپری می‌کنند. شب‌ها را در پشت‌بام. و نیمه‌شب‌ها را در رویا با بیم‌ها و امید‌ها، خوف‌ها و رجاها. بیم از آینده و امید به آینده.

آیا ایران دوباره تاریخ را می‌سازد؟ به‌گونه‌ای دیگر: آیا تاریخ دوباره تکرار می‌شود؟ همه آنها که روزنامه‌های این روزها را ورق می‌زنند و اخبار را دنبال می‌کنند. نه، حتی آنها که دنبال هم نمی‌کنند. خطی‌های هفت‌تیر- نوبنیاد که از صبح تا شب «صیاد» و «مدرس» را بالا و پایین می‌کنند. کارمندان دولتی که تا می‌خواهند حرفی بزنند چهار طرف خود را می‌پایند مبادا کسی صدایشان را بشنود. همسایه دو کوچه آن‌طرف‌تر که سلام و علیک مختصری هم بیشتر ندارد. زن کهنسالی که در راهپیمایی می‌گوید: «‌ما برای شماها آمده‌ایم». دریانی محل که انتظار دارد هر روز بیانیه‌ها و اخبار جدیدی را برایش بیاوری. و ناشناسی که صرفاً از روی حدس و گمان می‌پرسد:‌ «‌امروز قرار کجاست؟»، همه و همه، لااقل برای لحظه‌ای هم که شده این فکر از خاطرشان گذشته که: می‌شود؟ یعنی ممکن است اتفاق بیفتد؟

آیا دوباره ایران تاریخ را رقم می‌زند؟ فکر کردن به این پرسش مستلزم در نظرآوردن همه رنج‌ها و فلاکت‌ها، همه شورها و شوق‌ها، همه آمال و آرزوها، همه سرکوب‌ها و تهمت‌ها، همه تیرگی‌ها و تاریکی‌ها و همه روزنه‌ها و روشنایی‌های وضعیت است. وضعیتی که توامان امید می‌دهد و می‌هراساند. بنابراین باید عجله کرد اما صبور بود. باید ذوق‌زده شد اما تحمل داشت.

۱. بیست و ششم دی‌ماه 1357 محمد‌رضا پهلوی سوار هواپیمای تهران- مصر شد. مردم امیدوار بودند که شاه رفت. رژیم شاهنشاهی را نیز با خود بُرد. سی سال بعد همان مردم، افزون بر نسلی جدید، در خیابان‌های تهران هنوز هم شعار می‌دهند و " الله‌اکبر" می‌گویند و کشته می‌شوند. شنبه 30 خرداد 1388، ساعت 4:30 بعدازظهر مرد کهنسالی با لهجه غلیظ آذری از کنار جمعیت در خیابانِ سراسر گزمه‌پوشِ آزادی رد می‌شود: «پنجاه سال از خدا عمر گرفتیم، یه رژیمو ور انداختیم، لازم باشه . . .». انقلابیونی که روزگاری شاه را به زیر کشیده بودند حالا با نیروی انقلاب به جنگ انقلاب آمده‌اند. با شعار "الله‌اکبر". چه اتفاقی افتاده است؟ چگونه مردمی که تنها هم و غم‌شان در گذران زندگی و یافتن آب‌باریکه‌ای برای بقاء خلاصه می‌شد، یک‌شبه، دقیقاً یک‌شبه، سیاسی شدند؟ درست به مدد احیای نیروی انقلاب، به‌واسطه احیای خاطره بهمن 57،‌ آن‌هم نه به ضرب و زور پخش سرودهای کهنه در دهه فجر از صدا و سیمای ضرغامی، بلکه از طریق فتح خیابان‌ها. همچنان‌که حکومت علاقه مفرطی به استفاده از روش‌های اوایل قرن بیستمی - از قبیل سرکوب شدید و ضرب و جرح، ‌دستگیری بی‌حدو‌حصر فعالان سیاسی، کشتار افراد بی‌گناه، قطع هرگونه ارتباط و . . . - دارد، مردم نیز روش‌های سی‌سال پیش را ترجیح می‌دهند؛ اعلامیه، بیانیه، الله‌اکبر، پچ‌پچ تاکسی‌ها، اعتصاب.

۲. چهارم ژوئن 1989 تانک‌های چینی وارد میدان تیان‌آنمن پکن شدند و با درهم شکستن جنبش دانشجویی گسترده‌ای که بیش از یک ماه از آغازش می‌گذشت و با کشتن صدها دانشجو، آرامش و نظم مورد علاقه دولتمردان را به کشور بازگرداندند. جنبش خوابید، حدود 2000 نفر به خاک و خون کشیده شدند، اما یک عکس بیست‌سال دست به دست در سراسر جهان گشت. در حافظه تاریخ ثبت شد. تعداد دانشجویان حاضر در تیان آن‌من چقدر بود؟ در مقایسه با جمعیت چین، نه چندان زیاد. همان یک شاتر دوربین کافی بود تا همه خبردار شوند در شهر چه خبر است. دولت چین با مشاهده سرایت جنبش به اقشار مختلف مردم در پکن دست به فاجعه‌ای باورنکردنی زد. همه معترضان را نیست و نابود کرد. صدای مخالفان در نطفه خفه شد. دولت چین به واسطه اصلاحات اقتصادی وسیعِ پس از آن قسِر در رفت. اما با آن عکس مشهور هیچ کاری نتوانست بکند؛ جوانی مقابل لوله تانک. "تن"ی بی‌دفاع در برابر آتش گشوده شده. آیا در تهران تیان آنمن دیگری در راه است؟ هم آری و هم نه. تیان آنمن پیش‌بینی‌ناپذیر است، با برنامه‌ریزی بدان نمی‌رسند. اتفاق می‌افتد.

۳. جنبش‌های توده‌ای به‌ندرت موجب سرنگونی یک رژیم می‌شوند. اما خبر از چیزی می‌دهند: فقدان مشروعیت. قرار نیست کسی با کارناوال راه انداختن انقلاب کند اما انقلاب‌ها از کارناوالی توده‌ای آغاز می‌شوند. جمعیتی که همه کار و زندگی‌اش می‌شود مترکردن خیابان‌های شهر، بگیریم تهران، نه با زبان بی‌زبانی که آشکارا و بی‌پرده، مشروعیت رژیم را به چالش می‌کشد. لنین بود که می‌گفت رایی که مردم با پای خود می‌دهند بس موثرتر از رایی است که به صندوق انتخابات می‌اندازند. در اروپای شرقی جنبش مردمی به رژیم‌های حاکم، که پیش از این به دلیل عدم کمک شوروی دچار دلسردی شده بودند، قبولاند که کارشان به پایان رسیده است. مهم نیست میزان مشارکت در انتخابات 85 درصد اعلام شود یا حتی بیش‌تر. چهار ماه قبل از فروپاشی جمهوری دموکراتیک آلمان هم آرای حزب حاکم در انتخابات محلی این کشور 85/98 درصد بود. مردم بی‌پناهی که تن‌های خود را مقابل یورش بی‌امان باطوم و گلوله قرار می‌دهند، هر قدر هم کم باشند، آمار و ارقام و درصدها را به لرزه می‌اندازند. "تن‌ها" و "بدن‌ها"ی عریان در خیابان نشانه‌ای است از اینکه حاکمان یا مشروعیت خود را از دست داده‌اند، یا هرگز، و از اساس، مشروعیتی نداشته‌اند. با این‌همه صِرف فقدان مشروعیت موجب سرنگونی یک رژیم نمی‌شود. همچنان یک جای کار می‌لنگد. چیزی بیش از به‌رخ‌کشیدن آن در کف خیابان‌ها لازم است. آنچه توده‌های مردم را در سال 57 به حرکت واداشت اعتراض سیاسی مخالفان رژیم بود، اما آنچه باعث شد تا این مبارزات به انقلاب تبدیل شود آمادگی میلیون‌ها نفر برای پیوستن به این مبارزه بود. جنبش میلیونی یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد اما یک شب کافی است برای آغاز آن. یک "الله‌اکبر". یک دست خونین رو به آسمان. یک "بدن" سیاسی. کاتالیزور چنین حرکتی می‌تواند و باید شکافی در بالا باشد؛ اختلافی در الیت حاکم، یا حتی فراخوانی سیاسی از یک نفر داخل خود سیستم. مع‌الوصف توده‌های مردم از این فراخوان فراتر می‌روند. به آن بسنده نمی‌کنند و به کمتر از آن رضایت نمی‌دهند. منطق آن چنین است: «حالا که می‌توانیم چرا بیش‌تر نخواهیم؟ حالا که پاهای‌مان سرنوشت را رقم می‌زند چرا به کم قانع شویم؟» سیاستِ پاها می‌تواند سرکوب شود، حتی شاید با قهر و زور اسلحه متوقف شود، اما خاموش نمی‌شود. دیر یا زود سر باز می‌کند. ارتشی‌ها و پلیس هم ارتشی و پلیس به دنیا نیامده‌اند. ارتشی شده‌اند، نظامی گشته‌اند. غریب نیست تصور روزی که لباس نظامی بدر کنند و جامه مردمان عادی بر تن. همچنان‌که جنبش مردمی در خیابان‌ها به واسطه حکومت نظامی قفل می‌کند، شکاف درون الیت حاکم نیز به نقطه‌ای می‌رسد که قفل می‌کند. قفل‌ها برای همیشه بسته نمی‌مانند. جایی باید که از هم گسسته شوند. زیادی خو‌ش‌بینانه است. نه؟

۴. سال‌های دور در مدارس آموخته‌ایم که ترجمه "الله‌اکبر" به "خدا بزرگ است" کافی نیست، بلکه باید گفت "خدا بزرگ‌تر است"، بزرگ‌تر از هر آنچه تصور و توصیف شود، بزرگ‌تر از هر مفهومی از خدا، بزرگ‌تر از هر شناختی از خدا. خدا بزرگ‌تر از هر بزرگی است. بزرگ‌ترین است. در ایران خدا بزرگ‌تر از حکومت است. حالا که طرف مقابل تحت لوای "خدا" و "شریعت" به توجیه خشونت نشسته است، چاره‌ای نیست جز مقابله به مثل؛ ترجمه تحت‌اللفظی "الله‌اکبر" و تکرار فرم از‌دست‌رفته‌ی آن؛ رهانیدن آن از دستِ تکبیر‌های خطبه‌ نماز جمعه و برکشیدن آن به پشت‌بام‌ها. هنوز هم سویه‌های رهایی‌بخشی در اسلام هست که می‌توان بر آن انگشت نهاد، تاکید گذاشت،‌ برجسته کرد و آن را از پسله‌های طالبانیسم رهانید. به سبک پدران و پدربزرگ‌های‌مان: خدا بزرگ است، بزرگ‌تر از هر نیروی قهریه، بزرگ‌تر از هر خشونت و زوری، بزرگ‌تر از هر حکومتی، بزرگ‌تر از هر قدرتی، بزرگ‌تر از هر شاه و سلطنتی، بزرگ‌تر از هر ولایتی. و خدا با ماست . . . چرا که نه.


منبع: رخداد

Labels:

Bamdad 9:55 PM Link
[+]
Bamdad 5:13 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|