Thursday, April 30, 2009

واژه‌ها بر فراز فضاها در ساعت ده و نیم شب در تابستان 


مشتری به طرفش خم می‌شود. ماریا رایحه‌ی تند لیمو را از موهایش استشمام می‌کند. لب‌هایش صاف و زیباست.
- روی یکی از پشت‌بام‌های شهر.
به هم لبخند می‌زنند. مشتری فاصله می‌گیرد. ماریا هنوز گرمای صدای او را توی گودی شانه‌اش حس می‌کند.

ساعت ده-و-نیم شب در تابستان / ماگریت دوراس / پرویز شهدی / نشر ققنوس


دوراس روی فضاهای خالی میان کسان و مکان‌ها می‌نویسد. روی فضایی گسترده مثل نمای وسیع شهر از ایوان هتل، یا روی فضایی دنج و کوچک مثل گودی استخوان ترقوّه‌ی ماریا. همین است که دوراس را چنین آشنا می‌کند. میان کسان و مکان‌های ناشناس، این فضاهای خالی همیشه آشناست.

Labels: ,

Bamdad 3:35 PM Link

Wednesday, April 29, 2009

بهار زیر پای ما چه خواهد بود 


مقدمه‌ی احمد شاملو بر مجموعه‌ی شعر «تجربه‌های خام رُستن» اثر «ندا ابکاری» (و اگر اشتباه نکرده باشم تنها مقدمه‌ای که شاملو بر دفتر شعری از دیگری نوشت):

غرش خام تندرهای پوده گذشت
و تند بارهای عنان‌گسسته فرو نشست.
اینک چشمه‌سار زمزمه:
زلال
(چرا که از صافی‌های اعماق می‌جوشد)
و خروشان
(چرا که ریشه‌هایش دریاست).

هنگامی که مجابم کرد
دختربچه‌یی بیش نبود،
نهالی خرد
در معرضی بی‌آفتاب.
از خود می‌پرسیدم: «-آیا جون مشاطه‌یی سفیه
صفای کودکانه‌ای را
به پیرایه و آرایه‌ی فوت-و-فن سخن‌وری
مخدوش نمی‌کنم؟»

باز با خود می‌گفتم: «-بودن دیگر است و شدن دیگر...
آن که شد
باری از شدن‌تر باز نخواهد ماند:
کشیده گام و سرود خوان به راه ادامه خواهد داد
و قانون زرین خود را
بر گستره‌ی اعتماد خویش مستقر خواهد کرد.»

***
هنگامی که مجابم کرد
نهالی خرد بود
در معرضی بی‌آفتاب.
کنونش درختی می‌بینم بربالیده و گسترده شاخ
که سایه‌اش به فتح زمین سوزان می‌رود.

نگاهش کنید!

احمد شاملو
۶۴/۱۱/۱۸


و شعری از همین دفتر شعر:

تابستان
بوی سبز پیراهن او
و چشم‌های حس من.

پاییز
خم شدن دست‌های او
و شکستن نگاه من.

زمستان
عشقی سنگین می‌بارد

بهار زیر پای ما چه خواهد بود؟


«تجربه‌های خام رُستن» فقط یک‌بار به‌سال ۱۳۶۵ توسط «سازمان انتشاراتی و فرهنگی ابتکار» منتشر شد و دیگر روی تجدید چاپ را به خود ندید.
آشنایی من با این دفتر شعر از آن صف زمستانی جشنواره‌ی فجر چند سال پیش در لاله‌زار (لاله‌زار سیم و سیم و سیم) و جلو سینمای این‌روزها تعطیل‌شده‌ی «کریستال» است که ماندانا برایم از دفتر شعری با مقدمه‌ی شاملو گفت، و از ندا ابکاری و روزگارش. چند روزی بعدتر نام ندا ابکاری فراموشم شد و از روزگارش هم الان محوهایی به ذهنم مانده. گذشت و گذشت و چرخید و چرخید تا امشب در «داروین» چشمم بیفتد به کتاب که حمید تازه پیدایش کرده بود و مثل همیشه لطف کرد و کتاب را به‌ امانتم داد.

خواندن شعرها در این شب‌ها نمی‌دانم چه حکمی دارد. پزشک ِ «مادر بزرگ» در «در جستجوی زمان از دست رفته» می‌گفت می‌تواند حالش را خوب ِ خوب کند ولی آن‌وقت مادربزرگ دیگر نمی‌تواند از کتاب‌ها و از هنر لذت ببرد و پزشک حاضر نبود به‌قیمت خوب شدن مادر بزرگ را از چنین لذتی محروم کند.

Labels: ,

Bamdad 3:05 AM Link

Sunday, April 26, 2009

گام معلق انتخابات 


یا تأملات انتخاباتی

هیچ اعتقاد خاصی به تحریم انتخابات، نمایاندن چهره‌ی واقعی نظام و این‌طور بحث‌ها ندارم. دارم در این کشور زندگی می‌کنم و دوست دارم که اینجا زندگی کنم، پس هروقت ببینم کاندیدایی هست که می‌تواند تغییر ایجاد کند و به‌سمت شرایط بهتر پیش برود حتمن رأی می‌دهم. خوشبختانه یا بدبختانه هنوز آنقدر دچار تئوری توطئه هم نشده‌ام که فکر کنم همه‌چیز از پیش معلوم است و همه‌ی انتخابات کشک است.

برای من مهم نیست -و اصلن نیست- که کدام نامزد به‌اصطلاح اصلاح‌طلب‌تر است و آیا فلان نامزد اصلاح‌طلب هست یا نه. جدا از اینکه این برچسب به اندازه‌ی برچسبی مثل سینمای معناگرا حالم را بد می‌کند، اصلاح‌طلبی خود به خود بیان‌گر گرایش و هم‌سویی با چهره‌ها و کسانی است (حجاریان، عبدی، گنجی، ابطحی، کروبی، قوچانی و...) که در این چند سال اخیر به اندازه‌ی کافی از همه‌شان چرندیات شنیده‌ام. آنچه مهم است این است که چه کسی توانایی ایجاد بیشترین تغییر و تثبیت این تغییرها را در جهت دلخواه من داراست.

قرار است رئیس‌جمهور انتخاب کنیم نه مسیحا، قهرمان، منجی یا چیزهایی شبیه این! پس بهتر است جوگیر نشویم و اتفاقی مثل همه‌ی آن خوش‌خیالی‌ها و قربان‌صدقه‌ رفتن‌ها برای باراک اوبامایی که این‌روزها می‌بینید جز اتوکشیده صحبت کردن تفاوت چندانی با پیشینیانش ندارد، تکرار نشود.

با توجه به نکات بالا مسلمن انتخاب من کسی نیست که با پنجاه‌هزار تومن و دیدار با ساسی مانکن می‌خواهد رأی جمع کند. مسلمن انتخابم کسی نیست که افرادی به مشکوک‌ترین شکل ممکن پشت سرش جمع می‌شوند. از کسی که روزی سردبیر به‌اصطلاح بهترین هفته‌نامه کشور بوده و امروز مجله زرد منتشر می‌کند تا آن مشاور مضحک رئیس‌جمهور پیشین که جز بامزه‌نویسی‌های وب‌نوشته‌هایش هیچ خاصیت دیگری ندارد.

ترجیح می‌دهم به میرحسین موسوی رأی بدهم -و این اصلن انتخاب از سر ناچاری نیست- که دستکم در همه‌ی سال‌های حضورش رویکرد‌ها و موضع‌های شفاف‌تری نسبت به خیلی‌ها داشته و توانی که در ایجاد تغییر دارد بالاتر از هرکسی است.
Bamdad 6:11 PM Link

Wednesday, April 22, 2009

سایه‌های نیاکان فراموش‌شده‌ی ما 

[+]

Labels:

Bamdad 4:29 PM Link

Tuesday, April 21, 2009

پراید ِ سفید ِ کنار خیابان ِ شب 

پراید ِ سفید پارک‌شده کنار خیابان ِ شب. باران می‌گیرد و بر پراید ِ سفید ِ‌ پارک‌شده کنار خیابان ِ‌شب می‌بارد. شلّاق شلّاق ِ باران با زمان بر پراید سفید ِ کنار خیابان ِ‌شب می‌بارد. هوا روشنی می گیرد. بر ردّ باران ِ آخر گرفته، پراید سفید ِ کنار خیابان ِ شبّ خیس‌خورده و آب‌چکان به روز می‌رسد.

تو آن‌طرف ِ اس‌ام‌اس منتظر مسافری، خانه نیستی، سوار ماشینی، مثل پراید خیابان شب. منتظر به مسافری که باید از راه برسد.

دیدگاه ِ مورب ِ سرازیر به‌سوی نیمکت از فراز درختان / شلّاق شلّاق ِ باران / زن، تنها، دکُلته‌ی یک‌تنه‌ی آبی‌رنگی پوشیده که دامن بسیار کوتاهی دارد. نشسته روی نیمکت به‌حالتی مورب انگار که طرف صحبتی داشته باشد کناردست‌اش روی نیمکت و بخواهد رُخ به او داشته باشد. آرنج و بخشی از ساعد تکیه است بر بالای پشتی ِ نیمکت. زن منتظر کسی نیست. باران بر زن می‌بارد.

فرودگاه / تنه‌هایی که به هم ساییده می‌شوند و عبور می‌کنند / نگاه‌ها و لبخندهای دور / بغل‌ها، صحبت‌ها، خندیدن‌ها / مردم برمی‌گردند

منتظر مسافر دیگری هم هستی، فردا. دو انتظار ِ متوالی که یکی دیرتر از دیگری به سر می‌رسد. آفتابی‌تر که شد هوا، پراید پارک‌شده کنار خیابان ِ شب هم خشک می‌شود، خشک ِ خشک.

Labels:

Bamdad 3:27 AM Link

Friday, April 17, 2009

چه فقر بدی است نداشتن عکس یادگاری 



بر بالای یکی از مقاله‌های بابک احمدی بود، یکی از مقاله‌های «تصاویر دنیای خیالی» گمانم که جمله‌ی سزان نوشته شده بود: «لحظه‌ای از زندگی جهان می‌گذرد، تصویرش کن.»
از آن‌هاست که پس ذهنم هستند همیشه، بهانه‌ای باید پیدا شود برای باز به یاد آوردن‌شان. حالا می‌خوانم:

گلرخ جستی زد؛ گیس بافته، خطّی منحنی در فضا ساخت و فرو افتاد...

خانه ادریسیها، صفحه‌ی ۳۳۴

خودش است، لحظه‌ای از زندگی جهان گذشت و او تصویرش کرد.
چندسطری بعد از این جمله، توصیفی می‌خوانم از عکس دسته‌جمعی‌یی که کسان خانه می‌خواهند بگیرند، توصیفی به‌طول نزدیک به یک و نیم صفحه که تایپ دوباره‌اش در اینجا در حوصله‌ی من نیست. توصیفی است به همان شور و زیبایی ِ آن لحظه‌های جمع شدن همه برای عکس یادگاری، اینکه کی کنار کی بایستد، کی کجا بنشیند و... (کاش فقط کسی نباشد که دوست داشته باشد کنار عزیزی بایستد و غلبه‌ی سرخوش جمع او را به جای دیگری از عکس براند) این توصیف‌ها را می‌خواندم و فکر می‌کردم به جادوی این عکس‌های ساده‌ی یادگاری که بعضی‌هاشان ماندگارتر از هر عکسی می‌شوند برایت.


Labels:

Bamdad 3:31 AM Link

Monday, April 13, 2009

در ساعاتی این‌چنین 

ساعت از نُه گذشته، باید به بستر رفته باشی
راه شیری در جوی نقره روان است در طول شب
شتابیم نیست، با رعد تلگراف
سببی نیست که بیدار یا که دل‌نگرانت کنم
همان‌طور که آنان می گویند، پرونده بسته شد.
زورق عشق به ملال روزمره در هم شکست،
اکنون من و تو خموشانیم، دیگر غم ِ
سود و زیان ِ اندوه و درد و جراحت چرا؟
نگاه کن چه سکونی بر جهان فرو می‌نشیند،
شب آسمان را فرو می‌پوشاند به پاس ستاره‌گان
در ساعاتی این‌چنین، آدمی برمی‌خیزد تا خطاب کند
اعصار و تاریخ و تمای خلقت را.

ولادیمیر مایاکوفسکی / یوسف اباذری / ارغنون شماره ۱۴: درباره‌ی شعر

این شعر را پس از خودکشی مایاکوفسکی در جیب او یافتند؛ ظاهرن آخرین شعر اوست.


Bamdad 4:07 AM Link

Saturday, April 11, 2009

بیدار کردن جهان از خوابی که درباره خود می‌بیند! 


۱.
من رؤیای عصری جدید از کنجکاوی را در سر دارم. ما ابزارهای تکنیکی آن را داریم؛ میل به آن وجود دارد؛ چیزهایی که باید دانسته شوند نامحدودند؛ کسانی که می‌توانند به این کار بپردازند موجودند. حال مشکل چیست؟ مشکل بسیار ناچیز است: مجراهای تنگ و باریک و تقریبن انحصاری و ناکافی. ما نباید رویکردی حمایت‌گرانه را در پیش بگیریم تا جلوی اطلاع‌رسانی «بد» را در هجوم به اطلاع‌رسانی «خوب» و خفه کردن آن بگیریم. بلکه باید راه ها و امکان‌های تبادل را افزایش دهیم. در این کولبریسم جایی ندارد! و این برخلاف ِ ترس ِ موجود، به‌معنای یک‌شکل کردن و هم‌تراز کردن نیست، بلکه برعکس، به‌معنای تمایزگذاری و هم‌زمانی شبکه‌های متفاوت است.

فیلسوف نقابدار / میشل فوکو / نیکو سرخوش و افشین جهان دیده - برگرفته از کتاب «ایران روح یک جهان بی‌روح و ۹ گفتگوی دیگر» / نشر نی


۲.
«مجله فیلم»: عنوانی که ظاهرن صفت معتبرترین نشریه سینمایی کشور را یدک می‌کشد و درحقیقت دکانی است برای عرضه‌ی آشغال-نوشته‌ها. آشغال-نوشته‌هایی که خواننده‌گان عزیز در مواجه با آن‌ها مانند بز اخفش فقط سر تکان می‌دهند. و توجیه‌ها هم عبارتند از نوستالژی و عادت و این‌جور چیزها؛ یا مثلن انتظار هرساله‌ی دم عید برای همان بهاریه‌های تکراری و دوباره نوستالژی‌افشانی‌های مشمئزکننده و بی‌خاصیت پرویز دوایی که باید جیره‌ی سالانه‌اش را از آن سر دنیا بفرستد.
«فیلم» به‌هرحال خریده می‌شود و خوانده و می‌شود و معنای ضمنی‌اش هم [اگر همان برچسب‌های عادت و نوستالژی و... را بکنیم و زیر آن‌ها را ببینیم] این است که خواننده‌گان چندان مشکلی با آنچه به آن‌ها عرضه می‌شود ندارند. و اگر جدن مشکلی دارند، دربرابر آنچه به آن‌ها عرضه می‌شود واکنش و برخوردی صرفن منفعل دارند که فرقی با همان مشکلی نداشتن نمی‌کند! و خوب می‌دانیم که امروز همه‌چیز از آسمان و زمین درحال عرضه شدن به ماست و آنچه ما را می‌سازد، همین برخورد و واکنش‌های‌مان است نسبت به این عرضه‌ها.

حالا اگر خواسته‌ای که بگریزی از/ و بایستی دربرابر این بمباران عرضه‌ها واکنش‌ات چه خواهد بود؟ یک‌ شکل واکنش که بیش و کم واکنش غالب نپذیرنده‌گان ِ عرضه‌ی حاکم در جامعه‌ی خودمان هم هست، سکوت کردن و صورتی از همان مفهوم مذهبی «تقیه» است. شکل دیگر اما همان است که فوکو از آن صحبت کرده. در این شکل دومی دیگر پرسش‌های «چرا؟ برای کی؟ چه فایده» چندان محلی از اعراب ندارند، باید در دل این نظام‌های عرضه و انحصارهایش داشته‌ات را عرضه کنی، و چندان منتظر بازخوردها نباشی، با آنچنان گسترده‌گی‌یی مواجه‌ای که چندان انتظار دریافت بازخوردها را نمی‌توانی داشته باشی، مسئله توان تو است و آنچه که می‌توانی عرضه کنی، و اینکه شاید -و فقط شاید- در نهایت بتوانی با همراهی دیگرانی مثل تو که وارد گود شده‌اند جا‌به‌جایی‌هایی هرچند کوچک در آن نظام قدرت-حقیقت حاکم ایجاد کنی. همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم تفاوت اصلی و بنیادی در این شکل واکنش این است که برای تو در مقام عرضه‌گر هیچ انتظاری وجود ندارد. وظیفه‌ای‌ست که فکر می‌کنی بر دوش تو هست یا نیست، اگر هست پس باید عرضه کنی (بله وظیفه و تعهد و چیزهایی شبیه به این خدا را شکر هنوز وجود دارند)!

نمی توانم بگویم با نگاه فوکو موافقم. و به‌هیچ‌رو رؤیای عصر جدیدی که او در سر داشت را ندارم. اما در این شرایط همین حضور و سخن گفتن و اتفاق افتادن را ترجیح می‌دهم به آن سکوت و غیاب و خواندن و نوشتن برای خود و در نهایت اتفاق نیفتادن. شاید آن جابه‌جایی مرزها اتفاق افتاد، توازن‌هایی که با وزنه‌های سنگین متوازن مانده‌اند جابه‌جا شدند، شاید هم نه. فکر کردن به این موضوع اما دیگر کار من نیست.


۳.
عنوان پست جمله‌ای است از کارل مارکس


Labels: ,

Bamdad 4:58 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|