مقدمهی احمد شاملو بر مجموعهی شعر «تجربههای خام رُستن» اثر «ندا ابکاری» (و اگر اشتباه نکرده باشم تنها مقدمهای که شاملو بر دفتر شعری از دیگری نوشت):
غرش خام تندرهای پوده گذشت
و تند بارهای عنانگسسته فرو نشست.
اینک چشمهسار زمزمه:
زلال
(چرا که از صافیهای اعماق میجوشد)
و خروشان
(چرا که ریشههایش دریاست).
هنگامی که مجابم کرد
دختربچهیی بیش نبود،
نهالی خرد
در معرضی بیآفتاب.
از خود میپرسیدم: «-آیا جون مشاطهیی سفیه
صفای کودکانهای را
به پیرایه و آرایهی فوت-و-فن سخنوری
مخدوش نمیکنم؟»
باز با خود میگفتم: «-بودن دیگر است و شدن دیگر...
آن که شد
باری از شدنتر باز نخواهد ماند:
کشیده گام و سرود خوان به راه ادامه خواهد داد
و قانون زرین خود را
بر گسترهی اعتماد خویش مستقر خواهد کرد.»
***
هنگامی که مجابم کرد
نهالی خرد بود
در معرضی بیآفتاب.
کنونش درختی میبینم بربالیده و گسترده شاخ
که سایهاش به فتح زمین سوزان میرود.
نگاهش کنید!
احمد شاملو
۶۴/۱۱/۱۸
و شعری از همین دفتر شعر:
تابستان
بوی سبز پیراهن او
و چشمهای حس من.
پاییز
خم شدن دستهای او
و شکستن نگاه من.
زمستان
عشقی سنگین میبارد
بهار زیر پای ما چه خواهد بود؟
«تجربههای خام رُستن» فقط یکبار بهسال ۱۳۶۵ توسط «سازمان انتشاراتی و فرهنگی ابتکار» منتشر شد و دیگر روی تجدید چاپ را به خود ندید.
آشنایی من با این دفتر شعر از آن صف زمستانی جشنوارهی فجر چند سال پیش در لالهزار (لالهزار سیم و سیم و سیم) و جلو سینمای اینروزها تعطیلشدهی «کریستال» است که
ماندانا برایم از دفتر شعری با مقدمهی شاملو گفت، و از ندا ابکاری و روزگارش. چند روزی بعدتر نام ندا ابکاری فراموشم شد و از روزگارش هم الان محوهایی به ذهنم مانده. گذشت و گذشت و چرخید و چرخید تا امشب در «داروین» چشمم بیفتد به کتاب که حمید تازه پیدایش کرده بود و مثل همیشه لطف کرد و کتاب را به امانتم داد.
خواندن شعرها در این شبها نمیدانم چه حکمی دارد. پزشک ِ «مادر بزرگ» در «در جستجوی زمان از دست رفته» میگفت میتواند حالش را خوب ِ خوب کند ولی آنوقت مادربزرگ دیگر نمیتواند از کتابها و از هنر لذت ببرد و پزشک حاضر نبود بهقیمت خوب شدن مادر بزرگ را از چنین لذتی محروم کند.