Saturday, February 28, 2009

می‌بینی؟
می‌بینی این سکوتی را که به همه‌جا شَتَک زده؟
همه‌ش همان است، همان پست آیدا که نمی‌دانم چندبار می‌خوانیم‌اش و هنوز باز همان‌جاست.
می‌بینی این سکوت دوست‌هات را؟
می‌بینی که حرف‌ها دو-سه کلمه بیشتر پیش نمی‌روند؟
می‌بینی تنهایی‌ها و نگرانی‌های هرکدام‌شان را؟

بیدار شو مرد
بیدار شو

می‌بینی آیدا؟ من ِ به‌قول خودت تایتل‌اسپشلیست هم یک‌وقت‌هایی سر تایتل کم می‌آورم.
Bamdad 2:30 AM Link

Tuesday, February 24, 2009

So you and you and you, You gotta give'em hope 


یک‌سوم ابتدایی میلک فوق‌العاده است اما متأسفانه از اینجا به بعد نمی‌تواند همین کیفیت را تا به پایان حفظ کند. در نهایت میلک یک فیلم خوب است با چند سکانس درخشان. اما حرف من الان فیلم و ویژه‌گی‌های فیلمیک‌اش نیست. برخی فیلم‌ها فراتر از یک فیلم‌اند. میلک یک حماسه است، حماسه در معنای زیبای واژه و نه در شکل زشت و از ریخت افتاده‌ای که اینجا به آن داده‌ایم. بعد از مدت‌ها تماشای یک جنبش، یک شور جمعی انسانی به هیجانم آورد. گاس ون‌سنت را بیش از هرچیز به این خاطر دوست دارم که کبریت بی‌خطر نیست. حالا یک سند-هنر دیگر به جنبش هم‌جنس‌گرایی اضافه شده، این تصویر یک خواست است که معادلات قدرت را جا به جا کرده. میلک به هیجانم آورد، باعث شد احساس کنم هنوز می‌توان نسبت به یک حرکت انسانی احساس افتخار کرد. اینجا آن‌جاست که من هم قطعن هم‌صدایم با آن‌ها که می‌گویند سینما فقط سینما نیست. اینکه از این لاک‌های خودساخته و جمع‌های احمقانه‌ای که زیرشان ساخته‌ایم بیرون بیاییم و آن خواست، آن اراده‌ی معطوف به‌جا‌به‌جایی مناسبات قدرت شکل بگیرد.

به‌جهنم که کسی این پست را بخواند و فکر کند شعاری است یا هر چیز دیگر!

Labels: ,

Bamdad 7:48 PM Link

Monday, February 23, 2009

نبوغ آقای بکت / نقل قول محشر آقای فوکو / ما هم برویم پی کارمان کلن! 


دوستی برای پست ِ ماییم و موج و سودا کامنت گذاشته و به‌درستی یادآوری کرده که جمله‌ی نقل‌شده در آن پست نه از میشل فوکو که از ساموئل بکت و پاره‌ای از کتاب «نام ناپذیر» است.
من این جمله را از کتاب نظم گفتار [گفتمان] نوشته‌ی میشل فوکو، ترجمه‌ی باقر پرهام، نشر آگه نقل کرده بودم. نظم گفتمان (که یکی از کلیدی‌ترین متون فوکو و به‌نوعی صورت‌بندی فشرده‌ای از نظریات و دیدگاه‌های او در آثار گوناگون‌اش است) درس افتتاحی میشل فوکو در کُلِژ دو فرانس و درحقیقت متن پیاده شده‌ی یک سخن‌رانی است. متأسفانه نه در متن و نه در پانویس‌های ترجمه‌ی فارسی اشاره‌ای به این نکته نشده که این جمله از ساموئل بکت و پاره‌ای از کتاب «نام‌ ناپذیر» است.
همان‌طور که در کامنت اشاره شده مراد فرهادپور ترجمه‌ی تمام پاراگرافی که این جمله از دل آن درآمده را هم در مقدمه‌ی ترجمه‌ی «همه‌ی افتاده‌گان» و هم در کتاب خوب «بکت» از مجموعه‌ی «بنیان‌گذاران فرهنگ امروز» آورده. و برای منی که هردو اثر را در اختیار دارم و حتا پیش‌تر در وبلاگ مقایسه‌ای میان ترجمه‌ی فرهادپور/نوید و ترجمه‌ی دریابندری از «همه‌ی افتاده‌گان» انجام داده‌ام، این اصلن بهانه‌ی خوبی نیست که در کتاب «نظم گفتار» اشاره‌ای نشده که آن جمله از بکت است. اشتباه من بیشتر -و متأسفانه- از سر دقت پایینم در مطالعه‌ی آن دو کتاب پیشین بوده.

حالا تمام آن پاراگراف بی‌نظیر و محشر ِ بکت را با هم بخوانیم:

شاید رؤیاست، همه‌اش یک رؤیا، رؤیایی که غافلگیرم خواهد کرد، بیدار خواهم شد، در سکوت، و دیگر هرگز نخواهم خوابید، خودم تنها، یا رؤیا، باز هم رؤیا، رؤیای یک سکوت، سکوتی رؤیایی، پر از زمزمه‌ها، نمی‌دانم، همه‌اش کلمات، بیداری هرگز، فقط کلمات، چیز دیگری نیست، باید ادامه دهی، همین و بس، به‌زودی متوقف می‌شوند، این را خوب می‌دانم، می‌توانم حسّ‌اش کنم، به‌زودی ترکم می‌کنند، آنگاه همان سکوت، برای لحظه‌ای، چند لحظه‌ی ناب، یا همان رؤیای خودم، آنکه ماندنی است، که نماند، که هنوز می‌ماند، خودم تنها، باید ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه دهم، باید ادامه دهی، ادامه خواهم داد، باید کلمات را بگویی تا هر زمان که کلمه‌ای هست، تا وقتی که مرا بیابند، تا وقتی که مرا بگویند، درد عجیب، گناه عجیب، باید ادامه دهی، شاید پیش از این تمام شده است، شاید پیش از این مرا گفته‌اند، شاید مرا به آستانه‌ی قصه‌ام رسانده‌اند، رو-به-روی دری که به قصه‌ام گشوده می‌شود، که غافلگیرم خواهد کرد، اگر باز شود، خودم تنها، آنگاه همان سکوت، آنجا که هستم، نمی‌دانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت هیچ‌کس نمی‌داند، باید ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد.

بنیان‌گذاران فرهنگ امروز: بکت / آ. آلوارز / مراد فرهادپور / طرح نو

و یک نکته:
برای شما هم این متن یادآور تک‌گفتار هملت است؟ انگار که واریاسیونی مدرن بر متنی کلاسیک / برداشتی آزاد و این‌زمانی از متنی که پایه‌ی حیات خود را زمانی دیگر می‌گیرد، باشد؟ یا این توهم من است؟

Labels:

Bamdad 5:07 PM Link

همین‌جوری :دی 

Bamdad 3:20 PM Link

and the Oscar goes to 


خب این هم از نتایج اسکار!

انتخاب‌های من این‌ها بود: (با توضیح اینکه هنوز «میلک» را ندیده‌ام)

بهترین فیلم: شک
بهترین کارگردانی: جان پاتریک شانلی برای شک (فضاسازی فینچر در برخی فصل‌های بنجامین باتن را خیلی دوست داشتم)
بهترین فیلم‌نامه‌ی اقتباسی: کتاب‌خوان (فیلم‌نامه‌ای که ظرفیت ساختن اثری خیلی بهتر از فیلم فعلی را داشت)
بهترین فیلم‌برداری: راجر دیکنس برای شک و جاده‌ی رولوشنری (دیکنس از شاخص‌های شعور فیلم‌برداری و درک نسبت به فضا در این دو دهه است. فقط کافی‌ست چند اثر از برادران کوئن را تماشا کرده باشید)
بهترین تدوین: کریس دیکنز برای میلیونر زاغه‌نشین (یک تدوین فوق‌العاده دقیقن در راستای هدفی که براش تعریف شده)
بهترین بازیگر مرد: میکی رورک برای کشتی‌گیر (باید بگویم که همان چند‌تکه‌ای که از بازی شان پن در میلک دیدم محشر بود)
بهترین بازیگر زن: مریل استریپ برای شک (اصلن نیازی هست که از شکوه بازی‌های این بشر حرفی بزنم؟)
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد: هیث لجر برای شوالیه‌ی سیاه
بهترین بازیگر نقش مکمل زن: پنه لوپه کروز - ویکی کریستینا بارسلونا (یک بازی خیلی خوب در یک فیلم چیپ و بی ارزش)
بهترین موسیقی اریژینال: ای آر رحمان برای میلیونر زاغه نشین (موسیقی‌ای که به‌درستی کارش را انجام داده بود، برخلاف موسیقی بسیاری فیلم‌های امسال که در خیلی از صحنه‌های فیلم‌ها حضور بی‌جا و پرحجم داشتند)
بهترین طراحی صحنه و لباس: سرگذشت عجیب بنجامین باتن و جاده‌ی رولوشنری
بهترین گریم: کریگ کانوم برای فیلم سرگذشت عجیب بنجامین باتن (یکی از بهترین گریم‌های تاریخ سینما بود)

پ.ن:
امشب «ملیک» را می‌بینم و اگر نظرم نسبت به جوایز تغییر کرد، همین پست را دوباره ویرایش می‌کنم.

پ.ن ۲:
میلک را دیدم و اینجا درباره‌اش نوشتم، البته نه از لحاظ سینمایی. بازی شان پن در سرتاسر فیلم و کاگردانی گاس ون‌سنت در یک‌سوم ابتدایی و برخی از سکانس‌های پراکنده در طول فیلم، مخصوصن لحظه‌ی کشته شدن هاروی میلک یک سر و گردن از دیگر رقیبان بالاتر بود.

Labels:

Bamdad 2:16 PM Link

Saturday, February 21, 2009

کسانی هستند که از بیست‌ساله‌گی شروع به جان کندن می‌کنند.

صادق هدایت

Labels:

Bamdad 9:59 AM Link

Monday, February 16, 2009

خویشاوندان دور 

تنهایی چارلز فاستر کین، تنهایی مارسل ِ راوی جست-و-جو، تنهایی سامپانو و تنهایی جلسومینای «جاده»، تنهایی تک‌تک آسمان‌جُل‌ها‌ی «ولگردها»، تنهایی استیون ددالوس ِ «تصویری از هنرمند در جوانی»، تنهایی عروس، پدربزرگ و مادربزرگ «داستان توکیو»، تنهایی تک‌تک آدم‌های «موج‌ها»، تنهایی قهرمان ِ «از نفس افتاده»، تنهایی زن «مُدراتو کانتابیله»، تنهایی ژان‌دارک ِ «مصائب ژان‌دارک»، تنهایی آنا کارینای «گذاران زندگی»، تنهایی آن سرپیش‌خدمت «بازمانده‌ی روز»، تنهایی موشت، تنهایی سوزن‌بان «طبیعت بی‌جان»، تنهایی آلن دلون «سامورایی»، تنهایی قاضی ِ «سرخ»... این خط را بگیر و بیا ـــــــــــــــــــــــــ

Labels:

Bamdad 3:44 AM Link

Sunday, February 15, 2009

راه چاره آن نیست که همسایه‌مان را محبوس کنیم 


پاسکال می‌گفت: «دیوانه‌گی بشر آن‌چنان ضروری است که دیوانه‌ نبودن خود شکل دیگری از دیوانه‌گی است.» و داستایوسکی در دفتر خاطرات یک نویسنده نوشته‌است: «برای آنکه از عقل سلیم خود مطمئن شویم، راه چاره آن نیست که همسایه‌مان را محبوس کنیم.»
تاریخ این شکل ِ دیگر دیوانه‌گی را باید نگاشت؛ شکل دیگری که در آن، خرد حاکم انسان همسایه‌ی او را محبوس می‌کند و انسان‌ها از طریق این عمل و با واسطه‌ی زبان بی‌رحمانه‌ی نادیوانه‌گی با یک‌دیگر رابطه برقرار می‌کنند و وجود یکدیگر را به‌رسمیت می‌شناسند. باید لحظه‌ای را دریابیم که بشر به رفع بلای دیوانه‌گی همت گماشته‌بود ولی این عمل هنوز در حاکمیت حقیقت، قطعی و ماندگار نشده‌بود یا شور و سودای اعتراض، دوباره به آن جان داده‌بود. باید تلاش‌ کنیم در اعماق تاریخ به درجه‌ی صفر دیوانه‌گی در سیر جنون دست یابیم، یعنی زمانی که برداشت انسان از جنون یک‌دست و نامتمایز بود، زمانی که مرزبندی [میان عقل و جنون] خود هنوز مرزبندی نشده بود. باید این «شکل دیگر» را از همان ابتدای راه‌اش توصیف کرد و دریافت که چگونه در یک‌ سوی حرکت خود، خرد را به‌جا گذاشت و در سوی دیگر دیوانه‌گی را، آن‌چنان که از آن پس خرد و دیوانه‌گی نسبت به هم بیرونی شدند، راه بر هرگونه تبادل بستند و هریک برای دیگری حکم مرده را یافتند.
بی‌شک فعالیت در چنین حیطه‌ای چندان آسان نیست. برای عبور از آن لازم است از راحت‌طلبی و تکیه بر حقایق نهایی چشم بپوشیم و دانسته‌های احتمالی ما درباره‌‌ی جنون هرگز نباید راهنمای حرکت‌مان باشد. هیچ‌یک از مفاهیم آسیب‌شناسی روانی (psycho-pathologie)، حتا (و به‌خصوص) با درگیر شدن ضمنی در بازنگری (retrospection) به جنون، نباید سامان‌بخش کار ما باشد. آن‌چه اساسی است، عمل انفکاک جنون است نه عِلمی که پس از تحقق این انفکاک، و در آرامشی که دوباره برقرار شد، به‌وجود آمد. آن‌چه اصل است، انقطاعی است که میان خرد و نابه‌خردی فاصله ایجاد کرد؛ قدرت خرد بر آنکه جوهر نابه‌خردی را به‌مثابه‌ی دیوانه‌گی، خطا یا بیماری از آن سلب کند، به نحوی بارز از آن انقطاع ناشی شد. بنابراین باید از این منازعه‌ی نخستین و اولیه سخن گفت بی‌آنکه تصور پیروزی یا حق پیروزی را به‌ذهن راه داد. باید از این عمل مکرر در تاریخ، سخن گفت و هرآن‌چه را نشان از پایان کار یا استقرار حقیقت دارد از خاطر دور کرد. باید از عمل انقطاع، از فاصله‌ی ایجادشده و از خلاء میان خرد و غیرخرد سخن گفت بی‌آنکه به تمامیت و کمال چیزی تکیه کرد که خرد ادعا می‌کند آن است.
تنها و تنها در آن‌صورت است که قادر به ادراک قلمرویی خواهیم شد که در آن مجنون و عاقل، درحالی‌که از هم جدا می‌شدند اما هنوز منفک نبودند، با زبانی بسیار ابتدایی، بسیار زمخت، که بسی زودتر از زبان علم پدید آمد، گفت-و-گوی جدایی خود را آغاز کردند. این گفت-و-گو گواهی‌ای گذرا بود بر آنکه آن‌دو به‌هرحال هنوز با هم سخن می‌گویند. دیوانه‌گی و نادیوانه‌گی، خرد و نابه‌خردی، به‌طرزی مغشوش و نامتمایز در این قلمرو جای داشتند. تا زمانی که آن‌دو هنوز با عنوان دیوانه‌گی و عقل وجود نداشتند، از یک‌دیگر جدایی‌ناپذیر بودند و در تبادلی که آن‌ها را از هم جدا می‌کرد، هریک برای دیگری و نسبت به دیگری وجود داشت.
انسان مدرن در قلمرو آرام و بی‌کشمکشی که در آن جنون بیماری روانی تلقی می‌شود، دیگر با دیوانه گفت-و-گویی ندارد: در یک‌سو انسان عاقل جای دارد که پزشک را به‌نماینده‌گی از خود به‌سوی جنون می‌فرستد و بدین‌ترتیب هرنوع رابطه با جنون را خارج از کلیت مجرد بیماری ناممکن می‌کند؛ در سوی دیگر دیوانه جای دارد که با غیر خود تنها با میانجی خردی که آن هم مجرد است ارتباط حاصل می‌کند؛ خردی که در نظم، بندهای جسمانی و عقلانی، فشار بی‌نام-و-نشان گروه و ضرورت تطبیق با هنجارها و معیارهای حاکم متجلی می‌شود. بین آن‌دو زبان مشترک وجود ندارد، یا بهتر است بگوییم دیگر وجود ندارد. تلقی جنون به‌مثابه‌ی بیماری روانی در اوایل قرن هجدهم، خبر از گفت-و-گوی قطع شده داشت، نشان آن بود که جدایی عقل و جنون امری محقق است و سبب شد آن کلمات ناکامل و فاقد قواعد ثابت نحو که با لکنت ادا می‌شدند و ارتباط میان دیوانه‌گی و عقل با واسطه‌ی آن‌ها صورت می‌گرفت، به بوته‌ی فراموشی سپرده شوند. زبان روان‌پزشکی، که تک‌گفتار عقل درباره‌ی جنون است، جز در چنین سکوتی نمی‌توانست ایجاد شود.
من نمی‌خواستم از تاریخچه‌ی این زبان سخن گویم؛ هدف‌ام بیشتر آن بود که باستان‌شناسی این سکوت را مطرح کنم.
یونانیان با آنچه نابه‌خردی می نامیدند، پیوند داشتند. این رابطه صرفن رابطه‌ی حاکم و محکوم نبود؛ وجود تراسیماخوس [Thraysymaque] یا کالیکلس [Callicles] برای اثبات آن کافی است، هرچند گفتار امثال آن‌دو در چارچوب دیالکتیک اطمینان‌بخش سقراط به ما رسیده‌ است. اما نطق (لوگوس) یونانیان وجه مقابل نداشت.
انسان اروپایی از آغاز قرون ‌وسطا با چیزی پیوند داشت که آن را به‌نحوی نامشخص دیوانه‌گی، زوال عقل و بی‌خردی می‌نامید. شاید خرد غربی عمق خود را تا حدی مدیون این حضور اسرارآمیز باشد، همان‌طور که حکمت سخن‌وران پیرو سقراط نیز ممکن است حاصل احساس خطر ناشی از حضور نابه‌خردی بوده‌باشد. به‌هر‌حال رابطه‌ی خرد-بی‌خردی یکی از جنبه‌های اصیل فرهنگ غرب است. این رابطه قرن‌ها پیش از آنکه هیرونیموس بوش [Heironymus Bosch] چشم به جهان گشاید در فرهنگ غرب حضور داشت و بسی پس از مرگ نیچه و آرتو [Antonin Artaud] نیز دوام خواهد یافت.
این رویارویی خرد و بی‌خردی که در ورای عرصه‌ی زبان ِ خرد صورت می‌گیرد، چه ماهیتی دارد؟ تأمل در چند-و-چون این امر، تأملی که به روند افقی تکامل خرد نظر ندارد بلکه در عمق زمان، درصدد ترسیم آن خط مداوم عمودی است که در سرتاسر تاریخ فرهنگ اروپایی همواره خرد را با غیر خود رویارو کرده و به‌هنجاری و قاعده‌مندی آن را بر مبنای نابه‌هنجاری و بی‌قاعده‌گی‌اش سنجیده است، ما را به کجا رهنمون می‌شود؟ این کند-و-کاو ما را به‌سوی کدام حیطه می‌برد؟ که نه تاریخ شناخت است، نه تاریخ صرف است، نه غابت‌شناسی حقیقت بر آن حاکم است و نه تسلسل عقلایی علل، که این‌ها اصلن پس از انفکاک خرد و بی‌خردی معنا می‌یابند. بی‌شک در این حیطه بیشتر محدودیت‌های یک فرهنگ مطرح است تا هویت آن.
عصر کلاسیک، از زمان ویلیس [Thomas Willis] تا دوره‌ی پینل [Philippe Pinel]، از هنگامی که خشم و غضب ارست [Oreste] از قلم راسین بیرون چکید تا آن‌زمان که گویا [Francisco de Goya] خانه‌ی مرد ناشنوا را به‌تصویر کشید و مارکی دوساد [Marquis de Sade] ژولیت را نوشت، مقطعی تاریخی است که در آن زبانی که تبادل و ارتباط میان جنون و عقل در قالب آن صورت می‌گرفت، اساسن تغییر کرد. در تاریخ جنون، دو واقعه با وضوح بسیار معرف این تغییرند: یکی تأسیس بیمارستان عمومی در ۱۶۵۷ و «حبس بزرگ» فقرا؛ دیگری آزاد کردن دیوانه‌گان ِ دربند در بیمارستان بیستر در ۱۷۹۴. ابهام آن‌چه در فاصله ی میان این دو واقعه‌ی خاص و متقارن گذشت، تاریخ‌نگاران پزشکی را دچار مشکل کرده است؛ بعضی آن را سرکوبی کورکورانه در نظامی مطلقه دانسته‌اند و بعضی دیگر آن را کشف تدریجی و پیش‌رونده‌ی حقیقت اثباتی ِ (vertie positive) جنون توسط علم و بشردوستی تعبیر کرده‌اند. درواقع، در پس این معانی برگشت‌پذیر و غیرقطعی، ساختاری وجود داشت که این ابهام را از میان نمی‌برد بلکه خود عامل آن بود. همین ساختار است که بیان‌گر گذر از برداشت قرون وسطایی و اومانیستی از جنون به برداشتی کنونی است که آن را در چارچوب بیماری روانی محصور می‌کند. از قرون وسطا تا عصر رنسانس، منازعه‌ی انسان با دیوانه‌گی منازعه‌ای پررنج و جدل بود که انسان را با نیروهای نهانی عالم رو-در-رو می‌کرد؛ در آن حال تصاویری که در آن‌ها از هبوط بشر، تحقق مشیت الهی، حیوان، استحاله و اسرار شگفت‌انگیز معرفت سخن می‌رفت، تصور انسان از جنون را در خود فراگرفته بود. در عصر کنونی، برداشت ما از جنون در چنگ آرامش علمی است که از فرط شناختن جنون، آن را فراموش کرده است. رسیدن از برداشت قرون‌ وسطایی جنون به برداشت کنونی، از طریق دنیایی صورت گرفت عاری از تصاویر و تصورات [قرون وسطایی] و بی‌بهره از بینش اثباتی؛ در نوعی شفافیت خاموش که ساختاری عظیم و ساکن را به‌صورت نهادی بی‌صدا، عملی بی‌چون-و-چرا و معرفتی بی‌واسطه عیان می‌کرد. این ساختار نه به حیطه‌ی رنج و جدل تعلق داشت نه به قلمرو شناخت؛ نقطه‌ای بود که در آن، تاریخ در وضعیت تراژیکی که هم بانی تاریخ است هم نافی آن، ساکن مانده بود.


مقدمه‌ی «تاریخ جنون»، نوشته‌ی میشل فوکو، ترجمه‌ی فاطمه ولیانی، نشر هرمس


یادداشت:
این ‌متن مقدمه‌ی کتاب «تاریخ جنون در عصر کلاسیک» میشل فوکو است که من برای «صفحه‌ی اول» مجله‌ی هزارتو با موضوع «ابله» تایپ کرده بودم. هزارتوی «ابله» هیچ‌گاه منتشر نشد. فکر می‌کنم امروز گذاشتن این متن در وبلاگ شاید به‌کار کسی بیاید، شاید تکانی در فکرش بیفتد، شاید به خواندن نوشته‌های فوکو علاقه‌مند شود، شاید هم هیچ اتفاقی نیفتد؛ برای من همین کافی خواهد بود اگر این پست لحظاتی خواننده‌ی احتمالی‌اش را به فکر بیندازد.

پ.ن:
پاره‌ای دیگر از کتاب را هم که شرح ماجرای «کشتی دیوانه‌گان» است تایپ کرده‌ام که شاید روزی دیگر بگذارمش روی وبلاگ.

Labels:

Bamdad 12:15 AM Link

Saturday, February 14, 2009

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند 

همه هم‌زمان با هم حرف می‌زنند و بچه‌ها هم جیغ می‌زنند. بچه‌ها بین همه می‌دوند و همه چادر به سر دارند. نه! چندتایی چادر ندارند، مقنعه دارند. من تنها نشسته‌ام با این همه، همه‌ی آقاها آن‌یکی اتاق‌اند و قرآن می‌خوانند. دوره‌ی قرآن است. من که نرفته‌ام بعد این‌همه وقت سبزوار دوره‌ی قرآن! برای همین نشسته‌ام اینجا میان خاله‌ها و دخترخاله‌ها و... دوست دارم، همین شلوغی و همه‌ی حرف‌ها و بودن همه... انگار بعضی چیزها را دوباره پیدا کرده‌ام؛ گیرم که همه -به‌کنایه یا به‌محبت- بگویند: به‌به! چه‌عجب! از این‌ورا! راه گم کردی!
۲۲بهمن نمایش «تردید» بود توی جشنواره، برای همین گفتم «نمی‌یام». ولی طرف‌های پنج صبح که شده بود و هنوز خوابم نبرده بود به مامان که بیدار شده بود برای نماز گفتم «می‌یام».
حرف‌ها را گوش می‌کنم، مهم حرف‌ها نیست، ورود به یک دنیاست، اینکه بتوانی الان جزوی از این دنیا باشی. ولی فکر می‌کنم با دخترخاله‌ها دیگر نمی‌توانم صحبت کنم، به بچه‌گی فکر می‌کنم که هم‌بازی بودیم و حرف می‌زدیم، به بعدترها که تاسوعا-عاشورا همان لَخت ِ نشستن توی آشپزخانه‌ی خانه‌ی عمو حسین توی «کوچه‌ی بالا» برای چایی خوردن خودش چند دقیقه صحبت بود. این واقعیت است؛ این خانواده‌ها راه ِ صحبت ِ راحت را می‌بندند هرچه که بزرگ‌تر می‌شوی، دیگر دخترخاله‌ هی دورتر می‌شود و دیگر فقط پسرخاله را داری.
حسین دراز کشیده آن‌لنگه‌‌ی کرسی و من دراز کشیده‌ام این لنگه. صورت هم را نمی‌بینیم. دیگر قرار است بخوابیم. این‌قدر هی قرار است بخوابیم و حرف نزنیم که می‌شود ۵ صبح.
مهدی دراز کشیده آن‌لنگه‌ی کرسی، من این لنگه، حسین هم رختخواب‌اش را کنار کرسی پهن کرده. داریم یک فیلم مزخرف را نگاه می‌کنیم و هی می‌خندیم. بدجور می‌چسبد.
مهدی آن‌لنگه خواب، حسین توی رختخواب‌ خواب، من باز دراز کشیده با دلتنگی و اضطراب این‌روزهام بیدار.
صبح؛ روبوسی با همه؛ دست‌ تکان‌دادن ِ از پشت شیشه؛ من خواب؛ مشهد.
دل‌ام برای تاسوعا-عاشورای طبس تنگ شده، خیلی. کاش زودتر تاسوعا-عاشورای سال بعد برسد.

همان شب ِ قبل از رفتن سبزوار بود که باز دیوان حافظ را برداشتم، همان دیوان حافظ کهنه که شیرازه‌اش از عطف جلد جدا شده، همان که سال‌ها مال ناصر بود و از ایران که می‌خواست برود، وقتی دید توی خانه جز یک دیوان حافظ جیبی نداریم، گذاشتش که اینجا بماند. برش داشتم و فال آمد که:

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند
گر ه از کار فروبسته‌ی ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی‌زده‌گان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

عکسی از راه و از سبزوار ندارم. چه حیف. هیچ‌وقت عادت نکردم به عکس گرفتن با موبایل.

Labels: ,

Bamdad 2:58 AM Link

Friday, February 13, 2009

بی‌آنکه صدای شکستن چتری شنیده شود 


تجربه‌ی تماشای مستند «تازه‌نفس‌ها» (ساخته‌ی کیانوش عیاری در تابستان ۵۸) از برنامه‌ی «مستند ایران» شبکه‌ی ۴، برای منی که دنبال آن کیفیت هرروز گم‌شونده‌ی زندگی عادی و روزمره‌ی مردم عادی (کیفیت پوشش، گویش، رفتار مردم و شمایل شهر) هستم تجربه‌ی منقلب‌کننده و کم‌نظیری بود. «تازه‌نفس‌ها» رفته بود به میان مردم، میان تفریح‌هاشان، روزمره‌گی‌شان، به‌میان خیابان‌ها و کوچه‌ها. مقطع تاریخی ساخت فیلم مقطعی مهم، خاص و کمابیش بی‌نظیر است. در کشور انقلاب شده و نظام حکومتی دیگرگون شده، اما مردم فقط چندماه از نظام پیشین فاصله گرفته‌اند. زن‌ها هنوز آزادی نسبی انتخاب پوشش دارند، موهای رها و ریخته روی پیرهن را هنوز راحت می‌توانی در خیابان‌ها ببینی (و البته ترسی ناخودآگاه همراه خودت باشد که چه‌طور این زن می‌تواند نترسد و راحت و با موهای آزاد میان ماشین‌ها حرکت کند و برگه‌های تبلیغ انتخابات را توی ماشین‌ها بیندازد) آن بازار مکاره‌ی کتاب‌ها و سخن‌رانی‌های آدم‌ها برای جمعیت‌های کوچک را در جلوی سردر دانشگاه تهران، اگر توی هر کتابی بخوانی یا در هر فیلم داستانی (که هیچ‌وقت در این مملکت روی ساخت به خودش نمی‌بیند) ببینی فکر می‌کنی فضاسازی ِ انتزاعی هنرمند است؛ باید در چنین مستندی آن فضا را ببینی تا باور کنی که این‌ها بوده و رخ داده. فضاها و آدم‌ها را می‌بینم و به یاد «امتحان نهایی» خولیو کورتاثار می‌افتم و نه هیچ اثر وطنی. «وقتی همه خوابیم» بیضایی اگر هیچ نداشت، یک عنوان‌بندی و افتتاحیه‌ی محشر داشت (با ارجاع به شمال از شمال غربی هیچکاک) که تصویر معوج برج‌های بی‌قواره‌ی تهران را در دیواره‌های تمام‌شیشه‌ای همدیگر می‌نمایاند. با چنان قدرت و سرعت و فراگیری‌یی تمام خاطره و گذشته‌مان را نابود می‌کنیم و هیچ چیز را برجا باقی نمی‌گذاریم، که اگر کسی در این میان سندی تصویری ثبت کرد از مقطعی و برای خودمان به‌نمایشش گذاشت، باورش نمی‌داریم. شعر الوآر را که یادتان هست؟

اما اگر سراسر کوچه‌ام را سرراست
و سراسر سرزمین‌ام را همچون کوچه‌یی بی‌انتها بسرایم
دیگر باورم نمی‌دارید. سر به بیابان می‌گذارید!

بیژن نجدی را همین دیشب داشتم می‌خواندم که نوشته بود:
«باد، چادر را از تن ملیحه دور می‌کرد و چتر را از دستش می‌کشید و او که نمی‌توانست هم چتر و هم چادر را نگه دارد و نمی‌خواست هیچ‌کس مگر پدربزرگ، او را در پیرهنی پُر از برگ نارنج ببیند، دسته‌ی چتر را ول کرد. ته کوچه سوار تاکسی شد و تا رسیدن به خانه پدر بزرگ، به آژیر اتومبیل‌هایی گوش داد که در سرتاسر تهران شنیده می‌شد بی‌آنکه صدای شکستن چتری شنیده شود.»
امیر نادری هم در مستند «جستجو» (که همین روزها از تله‌وزیون پخش شد) به‌دنبال گم‌شده‌های بی‌نام و نشان روزهای انقلاب می‌گشت. احترام من برای همه‌ی آن آفریننده‌گانی است که صدای شکستن چتری را فراموش نکردند و با آثارشان فراموشخانه نساختند.

عکس از کیانا

Labels: , ,

Bamdad 6:52 PM Link

Thursday, February 12, 2009

پریشان موج تا گیسو 


۱
به چشمان پلنگان کنار برکه آبی
شما یعنی کمی تکرار این شب‌های مهتابی
پریشان موج تا گیسو که در چشمان اقیانوس
به ساحل بر نمی‌گردند زورق‌های گردابی


۲
داغ این دامنه یا بانو کم که شما تندر این بارانی
مثل یک قله بر اوج فلک راز این دامنه را می‌دانی
آخرین دختر این نسل بزرگ در دل کوه شبی گم شده است
چشم‌های تو ولی می‌گویند که همان دختر کوهستانی


۳
می خواستند تا به کنارش بایستند
شیرین نپرسید از آنها که کیستند
گفتند که فرهاد در این کوه مرده است
آنگاه قله های پریشان گریستند


دیشب توی دلتنگی زیر کرسی ِ سبزوار هی فکر کردم و هی خوندم با خودم تا همه‌ی تکه‌های این شعرت یادم بیاد مهندس. آخرشم اون چیزی که یادم اومد با خود شعر تو که حالا می‌خونمش خیلی فرق داشت؛ مثل همون‌ اولین باری که یه شعر ِ تو رو توی وبلاگ قدیمی گذاشتم و رسمن فاتحه‌ی شعرت رو خونده بودم بس که همه‌چی ِ اون شعر دوخطی اشتباه توی یادم مونده بود. خیلی وقته، خیلی خیلی وقته ناصر که دیگه از این شعرا نگفتی...

عکس از کیانا

Labels: ,

Bamdad 2:46 AM Link

Sunday, February 8, 2009

نشانی ِ فید ِ فیدبرنر وبلاگ‌ عوض شده. این نشانی تازه است:

http://feeds2.feedburner.com/gol-ku

با تشکر از جناب بامدادی.
Bamdad 9:39 PM Link

جهان از دیدگاه عمودی زیر سرم 


سرم که به آخرهاش می‌رسد دانه دانه‌ی قطره‌ها را می‌بینی که از سرم می‌چکند توی آن لوله‌ی منعطف ِ باریک، حرکت می‌کنند و می‌آیند و می‌روند توی دست تو. تارسیدن به اینجا و این لحظه‌ها مدت زیادی را باید روی تخت دراز بکشی، رخوتی هم حتمن توی تن‌ات می‌افتد از جایی به بعد. در آن موقعیت درازکشیده گستره‌ی چندانی نداری برای دیدن، چشم‌ات بیشتر به همان سرم است و خط اتصال‌اش به سقف. تکه‌هایی از عبور آدم‌ها را هم می‌توانی ببینی از این‌طرف و آن‌طرف. ولی صداها از همه‌جا می‌آیند، از آن‌طرف پرده‌های کشیده‌شده در دوطرف‌ات، از دورترها، از عبور متصدی‌های تزریقات، از باز شدن در این کمد و آن قفسه‌ی دارو، از ور رفتن با همه‌ی آن داروها و ادوات، قصه‌ی هر که می‌آید و می‌رود. حالا تو خیره مانده بر این قطره‌های بی‌تمام باید دنیای اطراف‌ات را بسازی با این صداها. سرم دست‌کم تکلیف یکی-دو ساعت از زندگی‌ات را معلوم می‌کند، می‌دانی که باید اینجا دراز کشیده باشی تا به آخر این سرم.

Labels:

Bamdad 9:01 PM Link
دور نیست روزی که همه‌جا -نشریه‌ها، حریم‌های خصوصی و دوستانه، وبلاگستان...- با افتخار تمام سندهای نادانی و ابتذال‌مان را نشان افتخارمان کنیم. ابتذال همیشه آن‌چیزی است که مال ما نیست، ما چون چیزی را دوست داریم ابتذال نیست، چون ما خیلی می‌فهمیم.
Bamdad 6:04 PM Link

تقدیم به همه‌ی آن شاهکارهای آرزوشده و نساخته‌ی تاریخ سینما 


نوشته‌ای که چندروزی پیش از جشنواره تایپش کرده بودم و فراموش‌ام شده بود بگذارمش روی بلاگ، حالا با این ماجرایی که پیرامون بهرام بیضایی -و نه فیلم ضعیف‌اش- به راه انداخته‌اند، هنگامی بهتر از این‌روزها برای انتشار ندارد:

این‌روزها مجبورم مجله‌های‌ام را توی اتاق جا-به‌-جا کنم، و جا-به-جایی مجله‌ها برای من یعنی تورق تک‌تک شماره‌ها و مرور دوباره‌ی نوشته‌های محبوب، یا آن‌ها که پیش از این جا افتاده و فراموش شده بودند.
شماره‌ی ۷۴ مجله‌ی دنیای تصویر (آبان ۷۸) ویژه‌ی بهترین فیلم‌های عمر ما بود. یادداشت بهرام بیضایی برای نظرخواهی بهترین فیلم‌ها، یکی از آن نوشته‌های کوتاه است که خیلی برای من محبوب‌اند.


مرا می‌بخشید که شهامت منتقدان در انتخاب ده بهترین فیلم‌های تاریخ سینما را ندارم. واقعن نه، وقتی انتخاب هر فیلم بزرگ به معنای حذف ده‌ها فیلم ستودنی و برگزیده‌ی دیگر من است، راهی جز پوزش خواستن نمی‌ماند. وقتی برگزیده‌های من از فیلم‌های برخی کشورهای اروپایی -هرکدام به‌تنهایی- از ده‌تا بیشتر است؛ و برای نمونه از شش چاپلین که در فهرست دارم نمی‌توانم حتا یک‌کدام‌اش را حذف کنم و...
و اما درباره‌ی کارگردان‌ان: ایزنشتاین نمی‌توانست سرگیجه را بسازد و هیچکاک نمی‌توانست پاترپانچالی را. جان فورد نمی‌توانست کتاب‌های پراسپرو را بسازد و آنتونیونی نمی‌توانست هفت سامورایی را. برگمن نمی‌تواند جای پانچو یا میزوگوچی را بگیرد، و حتا فلینی جای پازولینی را؛ و حتمن درایر یا بونوئل نمی‌توانستند آواز در باران را بسازند؛ و من برای ادامه‌ی زندگی به همه‌ی این‌ها نیاز دارم؛ از مه‌لی‌یس و گریفیث گرفته تا گریین‌اِوی و آن‌ها که می‌آیند، هرکه خطر کند.
بدین‌ترتیب اجازه بدهید این فهرست سفید ده‌تایی را تقدیم کنم به فیلم‌های آرزوشده و نساخته‌ی آن‌ها که بیشترین مشکل را داشته‌اند. به هر معلم و راهگشای بزرگی که زیر فشار استبداد یا حکومت ِ سرمایه، اعدام حرفه‌ای شد (از ولز و ایزنشتاین و گانس و اشتروهایم تا پاراجانف و تارکوفسکی و دیگران). به ده فیلم تصور شده و تصویرنشده‌ای که فرهنگ جهان از شناختن آن‌ها محروم ماند؛ و سرمایه‌هایی که به‌مراتب بیش از آنچه صرف ساختن آن‌ها بشود صرف جلوگیری از آن‌ها شد.

(این نوشته، همان یادداشت بهرام بیضایی در نظرخواهی ده فیلم عمر مجله‌ی سوره سینما در سال ۱۳۷۲ است)


پ. ن:
همین الان، یعنی اواخر سال ۸۷، چندنفر از سینمادوستان و پی‌گیران جدی سینما آثار فیلم‌ساز بزرگ و پست‌مدرنی چون پیتر گریین‌اوی را تماشا کرده‌اند؟

Labels: , ,

Bamdad 1:56 AM Link

Saturday, February 7, 2009

و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است 


عیار ۱۴

وقتی در یک فیلم وسترن نمایی از پای پله‌ی قطار می‌بینید یعنی که الان یک پای چکمه‌پوش ِ مهمیزدار محکم وارد قاب می‌شود. اما در «عیار ۱۴» مردی خسته و شل-و-ول و سلانه سلانه می‌آید و از جلو قاب عبور می‌کند؛ این بهترین نمای فیلم است. شروع خوبی هم به‌نظر می‌رسد، وسترن اسطوره‌زدایی شده، در اقلیمی دیگر بازسازی می‌شود و کلانتر شریف صلات ظهر تبدیل به مردی ساده و ترسو شده. همه‌چیز مهیای یک فیلم خوب است اما آنچه در ادامه شاهدش هستیم یک فیلم خنثا -و به قول امیر پوریا- تلوه‌زیونی است که در شخصیت‌پردازی‌اش به‌سطحی‌ترین شکلی عمل کرده و در نشانه‌گذاری فیلم از ساده‌انگارانه‌ترین نشانه‌ها بهره برده، مثل اینکه طلافروش ما اسم دخترش هم طلاست. نکته‌ی دیگر این است تعلیق فیلم خیلی زود رنگ می‌بازد و فیلم‌ساز قادر نیست تعلیق لازم را به بقیه -و بخش عمده‌ی فیلم- تسری دهد. درضمن خیلی زود تماشاگر هم می‌تواند حدس بزند که بیگانه‌ی آمده به شهر اصلن قصد آسیب زدن به طلافروش را ندارد. گرچه افشای نیت او نیز بیشتر به افشاگری‌های مجموعه‌های تله‌وزیونی می‌ماند، پدر خوبی که می‌خواهد برای بچه‌اش هدیه بخرد! حرص مرد طلافروش که می‌خواهد طلاهای‌اش را از دل آتش دربیاورد هم به همین اندازه یاد‌آودر مجموعه‌های تله‌وزیونی‌ست. پرویز شهبازی با ایده‌ای خوب فیلمی خنثا ساخته که هیچ ویژه‌گی خاصی در هیچ زمینه‌ای ندارد.


صندلی خالی

صندلی خالی مدام من را به یاد دستفروش مخملباف می‌انداخت، بازی تقدیر، آن جبر و اختیار و بچه‌ی ناقص‌الخلقه. فیلم را درمجموع دوست‌داشتم. بازی‌های فرمال‌اش با فکر فیلم‌ساز و داستان هم‌نشینی داشتند، کارگردان برای خودش نگاه داشت، صرفن نمی‌خواست تارانتینووار فقط با همه‌چیز بازی کند، مؤلفه‌های سنتی-مذهبی را می‌شناخت و مثل اثر شهبازی استفاده‌اش از آن‌ها گل‌درشت و توهین‌آمیز نبود. طنز خیلی خوبی داشت و از موسیقی محسن نامجو عالی استفاده کرده بود. در یک کلام کار تجربی محترمی بود.


صداها

عنوان‌بندی ِ «صداها» من را پرتاب کرد به فضای «مکالمه‌»ی فرانسیس فورد کوپولا، خیلی هیجان‌زده شده بودم. اما فیلم اصلن انتظاراتم را برآورده نکرد. کارگردانی مؤتمن برای‌ام واجد هیچ ویژه‌گی خاصی نبود. و فیلم‌نامه‌ی عقیقی هم خیلی پایین‌تر از حد انتظار بود. الان و امروز، پس از تجربه‌های آثار ایناریتو و گاسپار نوئه و پیش‌تر از آن‌ها فیلم مهجور «پیش از باران» شکست‌های زمانی و روایت قصه‌های جدایی که پیوند‌هایی با هم دارند، دیگر به خودی خود کار خاصی نیست. شخصیت‌های فیلم هم به‌شکلی پرداخت نشده‌اند که ما را به خود نزدیک کنند، یا به‌هرحال درگیرمان کنند. شخصیت میکائیل شهرستانی و همسرش (با بازی خوبی هر دو) تاحدوددی بیننده را درگیر می‌کنند، اما این درگیر شدن هم به‌خوبی پی گرفته نمی‌شود. البته عقیقی فیلم‌نامه‌ی استاندارد و خوش‌تکنیکی نوشته، اما ایراد کار اینجاست که آنچه هست فقط تکنیک است. عقیقی نشان داده که هنوز هم یکی از بهترین دیالوگ‌نویسان سینمای ایران است -سکانس گفتگوی مادر و دختر و صداهایی که از تله‌وزیون پخش می‌شوند را به‌یاد بیاورید- تنش و طنز هم‌زمان در گفتار مادر و دختر و کنایه‌زنی هم‌زمانش به صدا و سیما و نسبت تله‌وزیون با خانواده‌ی ایرانی عالی از کار درآمده، اما از طرف دیگر کل این فصل چندان منطقی برای حضور ندارد. وقتی معمای قتل تمام و کمال حل می‌شود، چون چیزی جز این معما و روایت تکه‌-تکه درگیرمان نکرده، آن دو فصل پایانی بیرون از آپارتمان بی‌معنی می‌شوند. اگر فیلم برگشت‌ناپذیر -که فیلم مورد علاقه‌ی عقیقی هم هست- را به یاد بیاوریم، انتهای فیلم که درحقیقت آغاز ماجراست، چنان رهایی و حتا رستگاری‌یی همراه خود دارد که پایان صداها -که مشخص است به منظور رسیدن به‌چنین آرامش یا عشقی آن فصل پایانی کیانیان-نونهالی را قرار داده- حتا ذره‌ای از ان را هم نمی‌تواند تصویر کند.
با نازلی موافقم، بدترین لحظه‌ی فیلم همان صحنه‌ی کشتن کیانیان بود که سایه‌ی پسیانی روی دیوار افتاده بود.
و چند سکانس خیلی خوب:
صحنه‌ی تمرین و ضبط آگهی‌های بازرگانی توسط شهرستانی
صحنه‌ی گوش کردن زن و مرد به صدای زن که شعر شاملو را می‌خواند (که انتظار داشتم این شعر در سیر فیلم معنای خودش را بیابد و نیافت)

ایده‌های صدایی می‌توانستند خیلی بیشتر باشند. در گفتگو‌ها و یادداشت‌ها دیدم که عقیقی هم معتقد است که سکانس پایانی خوب از آب درنیامده، بخشی از تلاقی‌های داستانی هم گرفته نشده یا در تدوین حذف شده. اما با همه‌ی این‌ها این فیلم‌نامه‌ای از عقیقی نیست که راضی‌ام کند. معتقدم فارق از پرداخت کارگردان فیلم‌نامه‌ی عقیقی هم اشکالات زیادی دارد و جز چند سکانس در سطح تکنیک باقی مانده و به‌شدت بی‌روح است، روحی که شب‌های روشن از آن سرشار بود و همچنان هم هست. از لحاظ کارگردانی هیچ ویژه‌گی خاصی در فیلم ندیدم.


شبانه روز

شبانه‌روز نشان داد که علی‌محمدی و بنکدار شاگرد برحق اصلانی‌اند. نیم‌ساعت اول فیلم فکر می‌کردم رسمن با یک مزخرف مواجه‌ام که سازنده‌گانش هرایده‌ای در هرجا دیده‌اند استفاده کرده‌اند تا فقط متفاوت باشند، اما آدم‌ها کم‌کم جا افتادند، فیلم هویت بصری خودش را پیدا کرد. برش‌های میان روایت‌ها عالی انجام گرفته و شکست‌های زمانی فوق‌العاده‌ای میان روایت‌های فیلم اتفاق می‌افتد. نکته‌ی مهم این است فیلم از هر لحاظ به‌شدت چند لحنی‌ست (هم در خود داستان‌ها، هم در پرداخت بصری و هم در موسیقی) و به‌خوبی می‌تواند این لحن‌ها را به هم پیوند بزند. و کم تر فیلمی دیده‌ام که ای‌چنین ریشه در تصویر و تدوین داشته باشد برای بیان هم‌سانی‌ها، پیوندها و جدایی‌ها. کاش همان ارتباط‌های کوچکی هم که در انتهای فیلم میان داستان‌ها ایجاد شد، نمی‌بود.
شبانه‌روز یادآور اصلانی بود و وونگ‌کاروای، یادآور شیرین نشاط بود و خیلی‌های دیگر... یادآور شکوه و یکتایی ِ تصویر و حرکت بود.

امید همه‌ی این شب‌ها و روزها همان شبانه روز بود و هست. چرا این‌قدر سختی را به تن آدم باقی می‌گذارند این فیلم‌ها؟

این یادادشت‌ها را اصلن دوست ندارم. لحن‌شان مثل یادداشت‌های صفحه‌ی نقد خواننده‌گان است که همه می‌نویسند و یادداشت‌ها هم به‌شدت شلخته‌اند، اما باید بگذارم‌شان روی وبلاگ تا از شرشان خلاص شوم.


من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟

Labels: ,

Bamdad 3:33 AM Link

Thursday, February 5, 2009

ماییم و موج و سودا 


باید ادامه داد، من نمی‌توانم ادامه بدهم، باید ادامه داد، باید، تا زمانی که کلماتی هست، کلماتی بر زبان آورد، باید این کلمات را آن‌قدر گفت تا مرا بیابند، تا مرا بگویند -چه رنج عجیبی.

ساموئل بکت

عکس از کیانا

Labels: ,

Bamdad 12:00 PM Link

Tuesday, February 3, 2009

من فنّی‌ام!!!!!!!!!! 

نمی‌دانم درباره‌ی «وقتی همه خوابیم» بیضایی چه حرفی باید بزنم. اسم این فیلم را حتا هجویه هم نمی‌شد گذاشت. این فقط می‌توانست یک خودزنی از طرف بیضایی باشد، خودزنی در فجیع‌ترین شکلش. فقط همین نگاه می‌تواند توجیه‌گر این بازی‌ها و کارگردانی و خلاصه همه‌چیز در بدترین و مضحک‌ترین شکل خود باشد. آستانه‌ی تحمل بیضایی پس از فیلم نیمه‌کاره‌ی «لبه‌ی پرتگاه» (که فارغ از بعضی اغراق‌های همیشه‌گی بیضایی فیلم‌نامه‌ی خیلی خوبی داشت) چطور درهم شکسته که نتیجه‌اش چنین فیلمی شده؟
آن دو ساعت توی سینما خیلی برای‌ام سخت گذشت. همه‌اش منتظر بودم که اتفاقی بیفتد و همه‌چیز تغییر کند. اینکه چنین اثری ببینم از یکی از مورد احترام‌ترین شخصیت‌های زندگی‌ام... نمی‌دانم، دل‌ام می‌خواست فیلم زودتر تمام می‌شد تا بیشتر از این شاهد این نباشم که انسان بزرگی این‌طور خودش را تحقیر و مضحکه می‌کند.
کاش من اشتباه کنم، یا فیلم را درست نفهمیده باشم...

توی فیلم روزنامه‌ه‌ای را نشان می‌داد [با شعارزده‌گی فوق‌العاده زیاد] که سرخط بزرگش این بود: خودکشی ِ حرفه‌ای!

Labels: ,

Bamdad 9:05 PM Link

Sunday, February 1, 2009

بارون، ترافیک، شیشه‌های بخار گرفته...
موسیقی «تبعید» و تصویر خیابون‌های خالی‌ش که هی توی سرم می‌کوبید.
Bamdad 9:53 PM Link

تو مرا عشق بخوان 


ژولیت:
آه، رومئو! از چه رو نام‌ات رومئوست؟
انکار کن پدر را، از نام ِ خود ابا کن،
و گر یارای آن‌ات نیست؛ بر عشق من سوگند یاد کن،
و پس از آن دیگر، من یکی کپیولت نخواهم بود.

رومئو:
(زیر لب) بیشتر بنیوشم آیا، یا بدو چیزی بگویم؟

ژولیت:
نام تو لیکن بر من خصم است.
تو خود ِ خویشتنی، ارچه نه مونتاگیو.
چیست یک مونتاگیو؟ او نه دست است نه پای،
نه بَر و، و نه سیمای،
و نه انسانی را دیگرپار.
آه، باش یک نام دگر!
چه بُوَد در یک نام؟ ما گل سرخ بدان می‌خوانیم،
لیک هر نام دگر نیز همان عطر ِ دل‌آویزش هست.
رومئو را زین پس، رومئو نیز نخوانند اگر،
باز فربود ِ گران‌پای‌اش هست، فارغ از آن عنوان.
رومئو! دست بشوی از نام‌ات،
و به‌جای آن نام، که تو را پاری نیست،
یکسرم در بر گیر.

رومئو:
در بَرَت می‌گیرم، همچو گفتار خودت.
تو مرا «عشق» بخوان؛ تعمید نوین خواهم یافت؛
زین سپس حاشا رومئو نخواهم بود.

ژولیت:
تو کیستی که این‌چنین نهان شده‌ای در میان شب،
و بدین‌سان گوش با راز دل من داری؟

رومئو:
به یکی نام، نمی‌دانم چگونه با تو بگویم که کیستم؟
نام‌ام ای قدیس ِ نازنین! برایم نفرت‌انگیز است،
زان روی که نام ِ من تو را خصم است.
گر مَنَش نبشته بودم، هر آینه این کلام را پاره می‌کردم.

ژولیت:
گوش‌هایم هنوز [ارچه] صدکلام از زبان ِ تو ننوشیده،
این صدا را می‌شناسم اما،
رومئو نیستی آیا؟ و یکی مونتاگیو؟

رومئو:
نیستم، ای دوشیزه‌ی زیبا! اگر تو اَش دوست نمی‌داری.

ژولیت:
چگونه بدین‌جای درآمده‌ای؟ و از کجای؟ به من بگوی.
باروهای باغ بلندند، و بَر شدن را دشخوار،
و مسلخ ِ تو خواهد شد، نظر بدان کسی که تویی،
اگر هر آینه کسی از پیوندان من اینجا تو را بیابد.

رومئو:
با بال‌های سبک‌وار عشق، از فراز این باروها پرواز کرده‌ام.
آخر حصارهای سنگی را
یارای آن نخواهد بود تا راه عشق بربندند.
و عشق هرکاری تواند کرد، در تلاشی که دلیر است بدان.
پس پیوندان تو سدّ ِ راه من نخواهند بود.

ژولیت:
اگر ببینندت، تو را به قتل می‌آرند.

رومئو:
دریغا! آنجا میان چشم‌های تو چیزی غنوده است،
که بارها قتّاله‌تر از تیغ‌های آنان است.
لیکن نظری کن محبوبم،
وانگاه من علیه خصومت‌شان روئینه خواهم شد.

ژولیت:
به ازای همه‌عالم [نیز] نمی‌خواهم تو را اینجا ببینند.

رومئو:
شولای شب مراست تا از چشم‌های‌شان مرا نهان سازد،
و گر تو مرا دوست بداری، اینجا بگذار تا بیابندم.
حیات من به کینه‌ی آنان آخر شود مرا برتر،
تا که در طلب ِ عشق تو، مرگ بر من درنگ نماید.

ژولیت:
به رهنمون ِ چه‌کس تا بدین مکان درآمده‌ای؟

رومئو:
عشق بود کز آغاز مرا به راهیابی خواند.
او رای زد مرا، و مَنَش چشمان به عاریت دادم.
من ناخدا نی‌اَم، لیکن تو گر به‌دوری ِ آن ساحل ِ فراخ می‌بودی،
که آب ِ‌دوردست‌ترین دریات شست-و-شو می‌داد،
بر چنین سودا، سفر را بار می‌بستم.

ژولیت:
می‌دانی که نقاب ِ شب بر چهره‌ی من است،
ورنه رنگ ِ شرم ِ دخترانه را روی گونه‌هام می‌دیدی،
زانچه که از زبان من امشب به گوش خویش شنیدی.
زین پس برتر آنکه بر قرار ِ حُجب بمانم؛
آه، خوشا، خوشا انکار آنچه که گفتم! پس بدرود ای ستایش!
آیا تو مرا دوست می‌داری؟ می‌دانم که خواهی گفت «آری»،
و مَنَت باور می‌دارم. لیکن اگر سوگند یاد کنی،
بو که راه ِ‌ خطا بپیمایی؛
گویند ایزد ِ ایزدان بر عهد سست عشاق می‌خندد.
آه، ای رومئوی نجیب! اگر که عشق می‌ورزی صادقانه بیان کن.
یا گر گمان می‌بری که بر من سخت زود چیره گشته‌ای،
آنگاه روی ترش گرده، رویگردان خواهم شد؛
و جوابم به تو «نه» خواهد بود؛
پس [به من] عشق بورز؛ ورنه جهان [دمی] نمی‌ارزد.
به‌واقع، ای مونتاگیوی عزیز، من بسا دیوانه‌وار دل باخته‌ام؛
وزین روی شاید گمان بری که رفتار من شوخ‌چشمانه است.
لیکن ای مرد نجیب به من اعتماد کن، من از آنان که به کار ِ
رازناک نمودن ِ خویش‌اند،
صداقتی بیشتر نشان خواهم داد.
باید اقرار کنم، که می‌بایست غریب‌تر باشم،
اما زان پیش‌تر که [بر حضور تو] آگه شوم،
تو رنج ِ عشق راستین مرا شنوده‌ای؛
پس بر من اغماض روا دار، و این تفویض را
نسبت مده به عشق ِ سبک‌سار؛
چرا که شب ِ تار، این راز برملا کرد.

رومئو:
بانو بدان ماه ِ مقدس که ستیغ میوه‌بُنان را
به سیماب اندود می‌کند، سوگند می‌خورم

ژولیت:
آه، به ماه سوگند یاد مکن،
ماه ِ ناپایدار هرماه بر مدار خویش تغییر می‌کند،
مباد که عشق تو بر آن قرارْ دگرگونی به خود گیرد!

رومئو:
به چه سوگند یاد کنم؟

ژولیت:
حاشا، سوگند مخور؛ ‌یا که بر وجود دلپذیر ِ خویش سوگند یاد کن،
که پرستش ِ‌ مرا معبود است؛
وانگاه باورت خواهم داشت.

Labels: ,

Bamdad 3:56 PM Link
همچین‌وقت‌هایی است آذین که حسابی به نوشتن‌ات حسودی‌ام می‌شود، همچین‌وقت‌هایی که دل‌ام می‌خواهد خیلی ساده از دوست داشتن و دوست بودن و خوبی‌ها و دلگرمی‌ها بنویسم. از این آدم‌های دور و نزدیک دور-و-برم، از این‌ها که این‌روزها همراه‌شان بوده‌ام و حرف زده‌ایم. از همه‌ی آن‌ها که چندوقتی‌ست حرفی با هم نزده‌ایم. نمی‌دانم یک‌جور تشکر شاید به‌خاطر بودن همه‌ی شما...

Labels: ,

Bamdad 1:33 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|