من بهترین دوست تو تو بهترین دوست من
Jesse: You want to know why I wrote that stupid book?
Celine: Why?
Jesse: So that you might come to a reading in Paris and I could walk up to you and ask, "Where the fuckwere you?"
Celine: [laughing] No - you thought I'd be here today?
Jesse: I'm serious. I think I wrote it, in a way, to try to find you.
Celine: Okay, that's - I know that's not true, but that's sweet of you to say.
Jesse: I think it is true.
نوشتی. وقتی تو نوشتی نمیتوانم مقاومت کنم و ننویسم. نمیدانم که بهتر ننوشتن بود یا این نوشتن الان من، آدم هیچوقت نمیداند. ولی خب وقتی نوشتن برای من همیشه مثل حرف جسی ِ «پیش از غروب» است که «اون کتابو فقط برا این نوشتم که شاید تو یه روز بخونیش...» پس دیگر بهتر و بدتر ندارد، مگر اینکه بخواهی اصلن ننویسی که تحمل اینیکی را دیگر من اصلن ندارم.
دوستتر از آنی بودیم و هستیم که از کسی بخواهم به من گوش کند برای اینکه حق را به من بدهد یا تو. اگر کسی هم بخواهد حقی بدهد خودم و خودت هستیم. ولی اگر تو بهترین دوست من و من بهترین دوست تو، چرا بعد از آن چند روز، از آن روز هم باید یک نیمروز فقط برایم میماند؟
شاید اینقدر بازی با کلمات را یاد گرفتهام که واژگانم حالی جز حال خودم داشته باشند. کاش یاد نگرفته باشم. اگر یاد گرفته باشم که میشود حرف نیما که میگفت: «دل تو با تو نیست و تو از خود جدا هستی. آن تویی که باید با تو باشد از تو گریخته است...».
اینروزها جور عجیبی میگذرند. خالی ِ نبودن یک دوست اینقدر بزرگ است که گاهی گوشهکنارش شادیهایی هم پیدا میکنی حتا که وقت دیگر نمیدیدی. اینطوریهاست خب، عمو مارسل هم همین را میگفت، که آدمهای مهم زندگیات آنهاند که رفتنشان هم چیزهای زیادی به تو میدهد. مسنجر خرابمانده از پیش از سفر را وقتی برگشتم پاک کردم ولی جایش مسنجر تازه نریختم. حالا گوشه-کنار این شبها و دلتنگیها گاهی هم حال خوبی پیدا میشود، یا شاید اگر هر وقت دیگری بود اینهمه دوست نمیداشتم آن صبح جمعهبازاری ِ همراهی با آقای دانشور و تماشای ذوق کردنش را از دیدن کتابهای تازه خریده، اینکه پیرمرد هم هنوز مثل ما وقتی کتاب میخرد کتابهاش را دور خودش پخش-و-پلا میکند و از دیدنشان ذوق میکند. می دانی، صبح بیدغدغهای بود، ولی خب همیشه هم که اینجورها نیست...
چرا؟ نمیدانم. شاید چون حرفی پیدا نکردم برای گفتن. شاید اگر چیزی میگفتم آنقدر سنگین نمیشد آن نگاه که خودم هم زیر بارش له شوم. حالا همهی اینها میشود دلیلتراشی. سادهترش این است که آدم گاهی بیرحم میشود. بدبختیاش این است با نزدیکترین کساناش این جور بیرحم میشود.
بگذریم، از همهی اینها. ولی می دانی چندبار همین «من بهترین دوست تو و تو بهترین دوست من» را خواندهام؟ تو بهترین دوست من و من بهترین دوست تو، من بهترین دوست تو و تو بهترین دوست من...
راستی (نوشتم راستی، آن شب، توی آن کلیپی که برای مسعود رسام پخش کردند، وقتی آن تصویر ِ باهمان ِ رسام و شکیبایی در پشت صحنهی «سرزمین سبز» پخش شد -چه دوست داشتیم «سرزمین سبز» را و هی نمیدیدیمش- صدای شکیبایی آمد که: راستی خبرت بدهم، خانهیی خریدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار... اینجای این شعر همیشه دیوانهام میکند.) راستی میخواستم یک پست بنویسم، بگویم که شروع آن شعر «ای تکیهگاه و پناه...»، آن «غزل ۳» را اینطور نباید نوشت:
ای تکیهگاه و پناه
زیباترین لحظههای
پرعصمت و پرشکوه
تنهایی و خلوت من
مهم است که بنویسی:
ای تکیهگاه و پناه ِ
تتتتتتتت زیباترین لحظههای
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت پرعصمت و پرشکوه ِ
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تنهایی و خلوت من
اصلن اینشکلی است که شعر تازه جاری میشود و اینها آهسته پی هم میآیند تا آهنگ شعر را برایت بگویند.
دوستتر از آنی بودیم و هستیم که از کسی بخواهم به من گوش کند برای اینکه حق را به من بدهد یا تو. اگر کسی هم بخواهد حقی بدهد خودم و خودت هستیم. ولی اگر تو بهترین دوست من و من بهترین دوست تو، چرا بعد از آن چند روز، از آن روز هم باید یک نیمروز فقط برایم میماند؟
شاید اینقدر بازی با کلمات را یاد گرفتهام که واژگانم حالی جز حال خودم داشته باشند. کاش یاد نگرفته باشم. اگر یاد گرفته باشم که میشود حرف نیما که میگفت: «دل تو با تو نیست و تو از خود جدا هستی. آن تویی که باید با تو باشد از تو گریخته است...».
اینروزها جور عجیبی میگذرند. خالی ِ نبودن یک دوست اینقدر بزرگ است که گاهی گوشهکنارش شادیهایی هم پیدا میکنی حتا که وقت دیگر نمیدیدی. اینطوریهاست خب، عمو مارسل هم همین را میگفت، که آدمهای مهم زندگیات آنهاند که رفتنشان هم چیزهای زیادی به تو میدهد. مسنجر خرابمانده از پیش از سفر را وقتی برگشتم پاک کردم ولی جایش مسنجر تازه نریختم. حالا گوشه-کنار این شبها و دلتنگیها گاهی هم حال خوبی پیدا میشود، یا شاید اگر هر وقت دیگری بود اینهمه دوست نمیداشتم آن صبح جمعهبازاری ِ همراهی با آقای دانشور و تماشای ذوق کردنش را از دیدن کتابهای تازه خریده، اینکه پیرمرد هم هنوز مثل ما وقتی کتاب میخرد کتابهاش را دور خودش پخش-و-پلا میکند و از دیدنشان ذوق میکند. می دانی، صبح بیدغدغهای بود، ولی خب همیشه هم که اینجورها نیست...
چرا؟ نمیدانم. شاید چون حرفی پیدا نکردم برای گفتن. شاید اگر چیزی میگفتم آنقدر سنگین نمیشد آن نگاه که خودم هم زیر بارش له شوم. حالا همهی اینها میشود دلیلتراشی. سادهترش این است که آدم گاهی بیرحم میشود. بدبختیاش این است با نزدیکترین کساناش این جور بیرحم میشود.
بگذریم، از همهی اینها. ولی می دانی چندبار همین «من بهترین دوست تو و تو بهترین دوست من» را خواندهام؟ تو بهترین دوست من و من بهترین دوست تو، من بهترین دوست تو و تو بهترین دوست من...
راستی (نوشتم راستی، آن شب، توی آن کلیپی که برای مسعود رسام پخش کردند، وقتی آن تصویر ِ باهمان ِ رسام و شکیبایی در پشت صحنهی «سرزمین سبز» پخش شد -چه دوست داشتیم «سرزمین سبز» را و هی نمیدیدیمش- صدای شکیبایی آمد که: راستی خبرت بدهم، خانهیی خریدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار... اینجای این شعر همیشه دیوانهام میکند.) راستی میخواستم یک پست بنویسم، بگویم که شروع آن شعر «ای تکیهگاه و پناه...»، آن «غزل ۳» را اینطور نباید نوشت:
ای تکیهگاه و پناه
زیباترین لحظههای
پرعصمت و پرشکوه
تنهایی و خلوت من
مهم است که بنویسی:
ای تکیهگاه و پناه ِ
تتتتتتتت زیباترین لحظههای
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت پرعصمت و پرشکوه ِ
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تنهایی و خلوت من
اصلن اینشکلی است که شعر تازه جاری میشود و اینها آهسته پی هم میآیند تا آهنگ شعر را برایت بگویند.
Labels: خود-نویسها
Post a Comment
