Monday, November 9, 2009

مثل دیروز اتفاق افتاد 

- حالا من باید اثبات کنم که این دادگاه صالح نیست. زیرا من نخست‌وزیر بوده‌ام و باید در دیوان کشور محاکمه شوم. باید توضیح دهم که چرا نخست‌وزیرم... [ناگهان دکتر مصدق ژست مخصوص و خنده‌آوری گرفت] آقا، من گلویم خشک شد! عاشورا که نیست، رمضان هم که نیست. بگویید آب بیاورند

رئیس: چشم، غفلت شده؛ معذرت می‌خواهم. [یکی از افسران جلو آمده و آب‌نبات بزرگی به‌دست دکتر مصدق داد]

- ولم کن بابا! آب بیاور گلویم ترکید. [رو به سرتیپ آزموده با طعنه] اجازه می دهید آب بیاورند؟

سرتیپ آزموده [با خنده]: قربان، وقتی که جوجه می‌آورند، آب که چیزی نیست. [همه به خنده افتاده‌اند. گیلاس آب را که آوردند لاجرعه سرکشید و با زبان لب و دهان خود را مالش داد.]

- به‌به، خوب [«خُب» ِ کشیده] الحمدالله که از آب هم مضایقه کردند کوفیان... نشد! [خنده‌ی شدید حاضرین]
آقایان بدانید که محکومیت ناشی از ایمان و عقیده موجب بقای استقلال مملکت می‌شود و باعث افتخار من است. از بینم ببرند همه می‌فهمند.

تالار آیینه‌ی سلطنت‌آباد، محل تشکیل دادگاه دکتر مصدق، بعدازظهر یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۳۲

مثل دیروز، اولین جلسه‌ی دادگاه دکتر مصدق بود. متن بالا را از کتاب «مصدق در محکمه‌ی نظامی» به‌اهتمام جلیل بزرگمهر آورده‌ام. روزهای بعد بیشتر از آن روزها و این کتاب می‌نویسم.

Labels: ,

Bamdad 12:29 PM


invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|