مثل دیروز اتفاق افتاد
- حالا من باید اثبات کنم که این دادگاه صالح نیست. زیرا من نخستوزیر بودهام و باید در دیوان کشور محاکمه شوم. باید توضیح دهم که چرا نخستوزیرم... [ناگهان دکتر مصدق ژست مخصوص و خندهآوری گرفت] آقا، من گلویم خشک شد! عاشورا که نیست، رمضان هم که نیست. بگویید آب بیاورند
رئیس: چشم، غفلت شده؛ معذرت میخواهم. [یکی از افسران جلو آمده و آبنبات بزرگی بهدست دکتر مصدق داد]
- ولم کن بابا! آب بیاور گلویم ترکید. [رو به سرتیپ آزموده با طعنه] اجازه می دهید آب بیاورند؟
سرتیپ آزموده [با خنده]: قربان، وقتی که جوجه میآورند، آب که چیزی نیست. [همه به خنده افتادهاند. گیلاس آب را که آوردند لاجرعه سرکشید و با زبان لب و دهان خود را مالش داد.]
- بهبه، خوب [«خُب» ِ کشیده] الحمدالله که از آب هم مضایقه کردند کوفیان... نشد! [خندهی شدید حاضرین]
آقایان بدانید که محکومیت ناشی از ایمان و عقیده موجب بقای استقلال مملکت میشود و باعث افتخار من است. از بینم ببرند همه میفهمند.
تالار آیینهی سلطنتآباد، محل تشکیل دادگاه دکتر مصدق، بعدازظهر یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۳۲
مثل دیروز، اولین جلسهی دادگاه دکتر مصدق بود. متن بالا را از کتاب «مصدق در محکمهی نظامی» بهاهتمام جلیل بزرگمهر آوردهام. روزهای بعد بیشتر از آن روزها و این کتاب مینویسم.
رئیس: چشم، غفلت شده؛ معذرت میخواهم. [یکی از افسران جلو آمده و آبنبات بزرگی بهدست دکتر مصدق داد]
- ولم کن بابا! آب بیاور گلویم ترکید. [رو به سرتیپ آزموده با طعنه] اجازه می دهید آب بیاورند؟
سرتیپ آزموده [با خنده]: قربان، وقتی که جوجه میآورند، آب که چیزی نیست. [همه به خنده افتادهاند. گیلاس آب را که آوردند لاجرعه سرکشید و با زبان لب و دهان خود را مالش داد.]
- بهبه، خوب [«خُب» ِ کشیده] الحمدالله که از آب هم مضایقه کردند کوفیان... نشد! [خندهی شدید حاضرین]
آقایان بدانید که محکومیت ناشی از ایمان و عقیده موجب بقای استقلال مملکت میشود و باعث افتخار من است. از بینم ببرند همه میفهمند.
تالار آیینهی سلطنتآباد، محل تشکیل دادگاه دکتر مصدق، بعدازظهر یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۳۲
مثل دیروز، اولین جلسهی دادگاه دکتر مصدق بود. متن بالا را از کتاب «مصدق در محکمهی نظامی» بهاهتمام جلیل بزرگمهر آوردهام. روزهای بعد بیشتر از آن روزها و این کتاب مینویسم.
Post a Comment