اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

Wednesday, December 31, 2008

معاشران گره از زلف یار باز کنید 



۱. آندره بازن جمله‌ای دارد درباره‌ی تاریخ سینما که برای این وبلاگستان ما هم حسابی مصداق دارد. بازن می‌گوید: هر ۱۰ سال در تاریخ سینما برابر۲۰۰ سال در تاریخ دیگر هنرها است. حالا من نمی‌دانم هرسال در تاریخ ِ نحیف ِ هشت‌ساله‌ی این وبلاگستان ِ فارسی برابر چند سال تقویمی‌ست، ولی مطمئنم که قدمت یک‌سال وبلاگی خیلی بیشتر از یک‌سال تقویمی‌ست؛ آن هم این سال‌های تقویمی بی‌خاصیتی که ما گذرنده‌گان‌‌اش هستیم. خلاصه این‌طوری‌هاست که وقتی در تاریخ وبلاگستان صحبت از زمانی می‌کنیم که هنوز گودر نبود، انگار داریم از دورانی حرف می‌زنیم که هنوز تلفن اختراع نشده بود و مردم فقط نامه می‌نوشتند برای هم.
این‌ها که گفتم البته معنی‌اش اصلن این نیست که این وبلاگستان چه‌قدر خداست و چه‌قدر نویسنده‌ی خوب و بالقوه دارد و این‌حرف‌ها؛ نه! اصلن خبری از این حرف‌ها نیست. اما تاریخی مهم هست در این میان که شاید پیش‌ترها چندان محلی از اعراب نداشت، تاریخی که شاید بشود اسم‌اش را گذاشت تاریخ خودمانی. وقتی از واژه‌ی وسیع ِ تاریخ استفاده می‌کنی، خب این تاریخ کلیت دارد،‌یعنی که باید جماعتی را در بر بگیرد و مشترکاتی باشد میان آن جماعت که این «بر» را بسازد. مثلن تاریخ ایران ما قطعن نیازمند این زمینی است که روی‌اش داریم زندگی می‌کنیم و حد و مرزی کمابیش مشخص داشته در این تاریخ ِ دراز؛ یا نیازمند این «فارسی»یی است که با آن صحبت می‌کنیم و حتا وقتی الفبای‌مان را هم گرفتند، باز این «فارسی» باقی ماند. تاریخ سینما بیش از هرچیز نیازمند «فیلم» است. تاریخ سینما حول «فیلم» شکل می‌گیرد و تمام اتفاقات جانبی. حالا این تاریخ‌های خودمانی بناست که حول چه‌چیزهایی شکل بگیرند؟ خب حلقه‌های دوستی و حلقه‌های خانواده‌گی مسلمن. ولی تاریخ خودمانی حلقه‌های دوستی و خانواده‌گی تاریخی شفاهی است بیشتر. شاید مجله‌ها بتوانند سازنده‌ی تاریخ خودمانی مکتوب باشند، مخصوصن که مجله‌ها در طی سالیان تداوم دارند (دارند؟!)، ولی خواننده‌های این مجله‌ها که هم‌دیگر را نمی‌شناسند! اینجاست که این تاریخ خودمانی ِ منحصربه‌فرد وبلاگستان شکل می‌گیرد. متن‌هایی که هم موضوع تاریخ وبلاگستان‌اند، هم خود تاریخ وبلاگستان؛ و در عین‌حال آدم‌ها را نمی‌توانی حذف کنی، چون با شبکه‌ی گسترده‌ای از رابطه‌های بیرونی مواجه‌ای که فقط ردی از خود در وبلاگ‌ها به‌جا می‌گذارند که بی‌حضور آدم‌ها قابل تفسیر نیست؛ گرچه همین «ردّ»ها هستند که سازنده‌ی همه‌ی خیال‌بافی‌های خواننده‌های دوردست‌اند وقتی که هنوز به حلقه‌ها راه نیافته‌اند و شاید هیچ‌وقت هم راه نیابند. گدار در کتاب-گفتگوی محشر ِ «باستان‌شناسی سینما و خاطره‌ی یک‌قرن» [ترجمه‌ی مازیار اسلامی، نشر حرفه:نویسنده] خطاب به یوسف اسحاق‌پور می‌گوید فقط سینماست که قادر است خودش تاریخ وبلاگستان را... ببخشید، فقط سینماست که قادر است خودش تاریخ خودش را بیان کند. حتا ادبیات هم از تاریخ ادبیات جداست. حالا من می‌خواهم بگویم این وبلاگستان کوچک ما هم می‌تواند خودش تاریخ خودش را بیان کند. الان همین پست من درباره‌ی تاریخ وبلاگستان خودش یک پست است و تو داری یک پست وبلاگی را می‌خوانی؛ پست چهارساله‌گی اینجا! یازدهم دی امسال یکم ژانویه نبود و من یازدهم دی وبلاگ‌نویسی را آغاز کردم نه یکم ژانویه.

۲. و حالا پستی از تاریخ وبلاگستان! در تاریخ چهارشنبه بیست-و-یکم اردیبهشت ۸۴ نوشته‌ام:

در جست و جوی زمان از دست رفته

"درخت گلابی را ديدم،تمام آن فضا ها ولحظه ها را خيلی خوب می شناختم،همه ی آن ها را با تمام وجود ام لمس کرده بودم.چه قدر مهرجويی آن فضا را زيبا و ملموس تصوير کرده بود.زمانی که رفته و ديگر هيچ وقت بر نمی گرده و ما تا ابد به دنبال باز يابي همان زمان و همان فضا هستيم گرچه شايد خيلي وقت ها فکر ها و مسايل ديگر باعث بشن که اون دوران برن توي پس زمينه ي ذهن ما.چه عنوان قشنگيه "در جست و جوي زمان از دست رفته".البته من اصلا نمي دانم که موضوع اين کتاب مارسل پروست چيه ولي خوب عنوان اش خيلي مناسب اين قضيه‌س."

۳.
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حافظ

Labels: ,

Bamdad Km 5:00 PM Link

حکایت ما و حکم‌های دایی‌جان آیدااینا! 


۱.
هر اثری ساختاری دارد و منطقی. حال ممکن است ساختار ساختار بی‌نظمی باشد و منطق منطق بی‌منطقی. اگر دیالوگ‌های بکت را با منطق دیالوگ‌های شِیْکسپیر بسنجی، جز مشتی چرندیات چیز دیگری نیستند. اگر ساختار نمایش‌نامه‌های برشت را بخواهی بر اساس ساختار متن‌های ایبسن تحلیل کنی احتمالن به این نتیجه می‌رسی که برشت چندان چیزی از ساختار نمایش‌نامه نمی‌دانسته. وقتی به تماشای فیلمی از لارس‌فون‌تریه می‌نشینی انتظار نداری که منطق‌اش با منطق فیلمی از جان فورد هم‌خوان باشد. خودت می‌توانی هزار-و-یک مثال این‌چنینی پیدا کنی از میان آثار مختلفی که دیده‌ای و شنیده‌ای و خوانده‌ای.
منطق و ساختاری جهان‌شمول درکار نیست که براساس آن همه آثار و رویداد‌ها را بسنجی؛ و همین نکته باعث می‌شود که بسیاری یارای همراهی با سیر متغیر هنر و اندیشه (و حتا تاریخ) را نداشته باشند. هر دوره‌ی تاریخی، هر مکتب هنری، هر جریان فکری و حتا هر اقلیم و جغرافیای خاص منطق ساختار و مناسبات خاص خودش را شکل می‌دهد که مکتب و دوره و جریان و اقلیم دیگر ملزم به پی‌روی از آن‌ها نیست. حتا اگر درون یک مکتب، جریان یا دوره‌ی خاص دقیق شوی می‌بینی که مجموعه‌ی عناصر سازنده‌ی این کلیت هم لزامن با یکدیگر هم‌خوان نیستند. مثال بسیار خوب برای این امر مکتب نئورآلیسم سینمای ایتالیاست. فلینی، پازولینی، دسیکا، روسلینی و... این‌ها همه زیر پرچم نئورآلیسم گرد آمده‌اند، اما می‌توانی با منطقی یک‌سان آثارشان را بررسی کنی؟ بگذار از این هم پیش‌تر برویم و دو فیلم یکی از این فیلم‌سازان را با هم بسنجیم: «اومبرتو د» و «دزد دوچرخه» دو شاهکار ویتوریو دسیکا و هردو با فیلم‌نامه‌هایی از چزاره زاواتینی. هر دو اثر جزو شاهکارهای سینمای نئورآلیستی‌اند. البته شباهت‌ها بسیار است، به‌راحتی می توانی تشخیص بدهی که با دو فیلم که در گفتمان نئورآلیستی تعریف می‌شوند مواجه‌ای. اما آیا می توانی هر دو را با ساختار و منطقی یکسان بسنجی؟
هر اثری ساختاری دارد و منطقی. ساختار و منطقی جهان‌شمول درکار نیست، اما اگر سعی کنی ساختار و منطق هر اثر را بیابی و تحلیل کنی، اگر دانش تاریخی‌ات را گسترش دهی و به‌دنبال ریشه‌های الگوها بگردی، آن‌وقت می‌توانی میان ساختارها و منطق‌های گوناگون رابطه برقرار کنی، آن‌وقت این بیگانه‌گان باهم تا پیش از این خود به گفت-و-گو با یکدیگر می‌پردازند و تو می‌توانی به تماشای گفت-و-گوی‌شان بنشینی. و بالاخره آن‌وقت می‌فهمی که نه کسی الگوها را ساخته و نه کسی قوانین را ناگهان خلق کرده. الگوها، آموزه‌ها، قوانین در سیر تاریخ و بنا به استمرار یا اتفاق شکل گرفته‌اند و البته افرادی خاص و شاخص در این میان بوده‌اند که بسیار بیش از همه‌گان در ساخت و شکل‌دهی به الگوها نقش داشته‌اند. نقش فردی مانند دیوید وارک گریفیث در تکامل زبان سینما خیلی بیشتر از بسیاری از معاصران‌اش است.
همه‌گان مانند گریفیث نیستند، که اگر بودند گریفیث گریفیث نمی‌شد. همه‌گان بیشتر میل به اجرای قوانین از پیش ساخته دارند. این کار را برای‌شان آسان‌تر می‌کند و بار فکر کردن و ابداع را از روی دوش آن‌ها برمی‌دارد. این میل همه‌گانی منجر به پذیرش و بدیهی انگاشتن بسیاری الگوهاست، الگوهایی که از آسمان نیامده‌اند، خود انسان مبدع آن‌ها بوده. پیروی درست و بهینه‌ی همه‌گانی از لگوها پدیدآورنده‌ی مفهوم عام استاندارد است. جامعه‌ی امروز پر از است محصولات استاندارد.

۲.
در کلاس‌های فیلم‌نامه‌نویسی پیش از اینکه به شما یادآوری کنند که پا در قلمرو هنر و آفرینش گذاشته‌اید، پیش از اینکه سعی کنند مفهوم ساختار و جلوه‌های متغیرش را برای شما روشن کنند، پیش از اینکه حرف از فضا و از انسان بزنند (انسانی که می‌اندیشد و فقط عروسکی نیست که هدایت از راه دورش به دست شما باشد)، پیش از اینکه حرف از خود ارسطو بزنند، برای شما از ساختارهای سه‌پرده‌ای ارسطویی به روایت سید فیلد می‌گویند و وظیفه‌ی مهم و خطیر شما پیدا کردن نقطه‌ی عطف اول و دوم داستان است!
حال اگر آنکه مدرس شماست چیزی از هنر و خلاقیت بداند، خوب می‌فهمد که سید فیلد جز فیلم‌نامه‌نویسی مکانیکی چیز دیگری یاد شما نمی‌دهد. سید فیلد همان معلم احمق فیلم‌نامه‌نویسی در فیلم‌نامه‌ی «اقتباس» چارلی کافمن است که همیشه هم کلاس‌هایی شلوغ دارد و همیشه برای این‌همه شاگرد فرمول‌های یک‌خطی برای موفقیت فیلم‌نامه دارد.
از قضا استاد مورد بحث ما در اینجا نه‌تنها سید فیلد نیست که یکی از خلاق‌ترین و قدرت‌مندترین فیلم‌نامه‌نویسان تاریخ سینمای ایران است. «کاغذ بی‌خط» به‌عنوان اثری مدرن و «ناخدا خورشید» به‌عنوان اثری کلاسیک به‌خوبی نشان‌دهنده‌ی گستره‌ی وسیع توانایی و خلاقیت او در فیلم‌نامه‌نویسی است. اما همه‌ی این‌ها هم دلیلی نیست برای اینکه آنچه را که او به‌عنوان قانون بیان می‌کند به‌عنوان قانون بپذیریم و درست بدانیم.
هر اثری ساختاری دارد و منطقی، چه داستان باشد چه فیلم‌نامه؛ اما هیچ قانونی برای ایجاد ساختار و منطق وجود ندارد چون هیچ اثر خلاقه‌ای با اثر دیگر هم‌سان نیست. چه‌کسی گفته ادبیات این است که خودت را بسپار به‌دست شخصیت‌ها تا هرکجا می‌خواهند بروند؟ کدام رمان قدرت‌مندی این‌گونه است؟ «گفت-و-گو در کاتدرال» با ان‌همه شکست زمانی، آن‌همه روابط پیچیده‌ی درهم‌تنیده چه‌طور می‌خواهد با سپردن عنان به‌دست شخصیت‌ها و هرکجا که می‌خواهند بروند، خلق شود؟ آ‌ن‌همه نماد و نشانه‌ی تکرارشونده، ساختارهای دایره‌گون و مفاهیم هندسی که حتا در داستان‌های کوتاه جویس هم حضور دارند، چه‌طور بدون انسجام فکری و داشتن نقشه‌ای سنجیده در ذهن می‌توانند شکل بگیرند؟ مارسل پروست بلافاصله پس از نوشتن نخستین کتاب ِ «جست-و-جو...»، فصل آخر کتاب آخر را می‌نویسد و در سراسر رمان شما با شبکه‌ی بسیار پیچیده‌ای از ارجاع‌ها مواجه‌اید. گمان برده‌اید که پروست از جایی شروع کرد و چون بی‌کار و پول‌دار بود تا هفت جلد ادامه داد؟
آثار بزرگ حاصل اندیشه‌های بزرگ‌اند. پیوند خلاقیت‌اند و اندیشه؛ خلاقیت بی‌لجام، اندیشه‌ی نظم‌دهنده. اندیشه‌ی نظم دهنده درون هنرمند شکل می‌گیرد و هرکس به‌شیوه‌ی خود آن را به‌کار می‌گیرد. این‌گونه است که حتا «دون‌کیشوت» اثر ناتمام و فاقد فیلم‌نامه‌ی اورسن ولز، که به‌صورت بداهه و در طول سالیان ساخته شد، علی‌رغم شلخته‌گی‌های ظاهری دارای ساختار و منطقی سترگ است.
اگر فیلم‌نامه را گامی مهم در مسیر آفرینش هنری می‌دانیم و نه مرحله‌ای در تجارت فیلم‌سازی، دیگر دانستن حتمی پایان از آغاز، شناسنامه داشتن شخصیت‌ها، پرهیز از توصیف‌های ادبی و به‌طور کلی هر قانونی بی‌معناست. ما در عصر رمان نو (و سال‌ها پس از رمان نو) زندگی می‌کنیم، ما تجربه‌‌‌های تارکوفسکی، آنتونیونی، آلن رنه، دوراس و رب‌گری‌یه را پشت سر داریم، تجربه‌ی «آتش سبز» را همراه داریم. امروز اصطلاحی به‌نام فیلم‌-رمان را داریم. وقتی بر اساس بینشی برخاسته از دل رمان نو نگاه می‌کنی که روان‌شناسی را از رمان حذف می‌کند و با شخیت‌های پرتاب‌شده در داستان و بی‌گذشته سر-و-کار داری، دیگر معنا و مفهوم شناسا بودن و شناسنامه داشتن شخصیت‌ها بی‌معناست. امروز چالش توی هنرمند با شخصیت فیلم‌نامه‌ات که حتا خودت هم او را نمی‌شناسی عرصه‌ای مهم در هنر است. در جهانی که حتا خود و نزدیک‌ترین کسان‌مان را هم به‌خوب نمی‌شناسیم این چه حکمی است که باید شخصیت‌های‌ات را بشناسی؟
فیلم‌نامه‌ی تو باید ساختار خودش را بیابد، مهم شکل‌گیری و ساختن این ساختار است. تو، تو نویسنده‌ی فیلم‌نامه‌ات ،تعیین می کنی که این ساختار و منطق چه‌طور شکل بگیرد. فیلم‌نامه‌ی تو در راستای فکر و بیان توست همان‌طور که رمان در راستای فکر و بیان نویسنده‌اش است.

کلام را با سخنی نقل شده از تارکوفسکی در مقاله‌ی «فراسوی تاریکی دنیا» نوشته‌ی بابک احمدی به‌پایان می‌برم:

گُرنشتاین در یک فیلم‌نامه‌ی خود که به او داده بود، چنین نوشته بود: «اتاق باید بوی رطوبت، گل‌های خشک و جوهر بدهد.» تارکوفسکی نوشته که این دقیق‌ترین توصیف و راهنمای سینمایی است، چراکه فضای اتاق را می‌سازد هرچند که به‌ظاهر توصیف اصلی تصویری نمی‌نماید. دقت به جزئیاتی که ضرورتی اساسی برای ایجاد ابهام در فیلم است سینماگر را ناگزیر می‌کند که برداشت سنتی از نگارش فیلم‌نامه را کنار بگذارد.

Labels:

Bamdad Km 1:45 AM Link

Tuesday, December 30, 2008

سینما کیمیاگری‌ست 

آنچه نقاشی‌ ایرانی را از نقاشی غربی جدا می‌کند پرسپکتیو است در نقاشی پرسپکتیو سطحی وجود دارد و در نقاشی غربی پرسپکتیو خطی وجود دارد. در پرسپکتیو خطی نقطه دید نقاش خارج از تابلوست.‌ نقاشانی مثل ولاسکز و وان آیک با تمهیداتی سعی می‌کند در داخل تابلو قرار بگیرند؛ ‌با این حال نقطه دید آنها انسان بیرونی است. در واقع این نقطه دید فاعل شناسا (سوژه) است که باید ابژه را شناسایی کند.تا ابژه شناسایی نشود، ابژه وجود ندارد. این دیدگاه در حوزه استعمار هم مطرح می‌شود؛ کشورهای استعمارگر هستند که مستعمره‌ها را می‌شناسند. تا زمانی که آفریقا و آمریکا کشف و شناخته نشده‌اند وجود ندارند. ابژه تحت سیطره و مشروط به فاعل شناساست. به همین جهت هایدگر «موجود انباری» را مطرح می‌کند. انسان موجودی در انبار ذخیره شده است تا زمانی که او را به کار یا ماموریت از سوی فاعل شناسا احضار شود وجود می‌یابد. در پرسپکتیو سطحی نقاش درون تابلو قرار دارد. بیرون و درون همزمان دیده می‌شوند. در واقع در نقاشی و نگارگری، سوژه و ابژه یکی می‌شوند. این وضعیت در ادبیات ما نیز وجود دارد و به همین جهت عاشق و معشوق یکی هستند.

اما دوربین فیلمبرداری با پرسپکتیو خطی سر و کار دارد؟

مسئله همین جاست، تمام اینهایی که گفتم در سینما مسائل پیچیده‌ای را ایجاد می‌کند و من با تمام این مسائل درگیر هستم. این گونه نیست که این مسائل را کنار بگذارم و به سینما بپردازم. روراست بگویم «سینما سینماست» حرف احمقانه‌ای است. سینما سینما نیست و سینما تمامی این چالش‌ها را درون خود دارد و باید با این چالش‌ها روبه‌رو شد. ممکن است تا پایان هم این چالش‌ها برطرف نشوند و لزومی هم ندارد که این چالش‌ها برطرف شوند؛ چرا که ما به دنبال حل کردن نیستیم و هیچ مسئله‌ای حل شدنی نیست. یکی از تئوری‌های مدرن همین است که مسائل حل شدنی نیستند، بلکه می‌توانیم بر مسائل متوفق شویم. چون همین که مسئله‌ای را حل می‌کنیم مسئله یا مسائل جدیدی ایجاد می‌شود. من هم ادعایی ندارم که مسئله‌ای را حل کردم.


سینما ماده را حذف می‌کند. در سینما فقط نور را دارید. در واقعیت سنگ را می‌بینیم چون نور از آن عبور نمی‌کند و جسم سلب است ولی برای دیدن سنگ در سینما باید نور از آن عبور کند تا بتوانید آن را روی پرده ببینید. یعنی ماهیت اصلی سنگ که عبور نکردن نور هست به هم می‌ریزد و این کیمیاگری است و به نظرم سینما ذات کیمیاگرانه دارد و سینما کیمیاگری است، چون چیزی را که ضدنور است تبدیل به نور می‌کند. در واقع سینما خاصیت سلب بودن سنگ را حذف می‌کند.

محمدرضا اصلانی

[+]

Labels: ,

Bamdad Km 3:18 PM Link

Monday, December 29, 2008

وز نفسی عرصه‌ی این خاک توده را... 

استیون ددالوس
کلاس اول ابتدایی
مدرسه‌ی کلانگوزوود
سالینز
استان کلیدر
ایرلند
اروپا
جهان
عالم کائنات

پرتره‌ای از مرد هنرمند در جوانی / جیمز جویس

سیطره‌ی جویس، جزء به کل و کل به جزء، استحاله‌های شخصیت‌ها در هم‌دیگر، بوف کور، فقدان نگاهی از آن خود، لحن به‌شدت اغراق‌شده و بی‌ظرافت، قدرت تکنیک، کاربست عالی و بدون دستکاری متنی کهن در دل ساختار رمان، پایان‌بندی ضعیف، موتیف‌سازی خوب با نقش‌مایه‌های تکرارشونده‌ی واژه‌گانی و تصویری، هم‌نشینی درخشان ذهنیت و ناتورالیسم در توصیف طبیعت بکر، استفاده‌ی قابل‌تأمل از واژه‌گانی با ارجاع معنایی چندگانه، خموده‌گی چنبره‌زده بر ادبیات معاصر ما و همچنان جویس و سیطره‌ی جویس و جویس، همچنان بی‌همتایی ِ صادق هدایت و بوف کورش.

کاش می‌شد یک‌نفر را می‌نشاندم، حرف‌های‌ام درباره‌ی «شب هول» را برای‌اش می‌زدم و می‌گفتم حالا تو برو این‌ها را بنویس! کتاب را باید پس می‌دادم و از بخش‌های مختلف‌اش برای نوشتن نقد یادداشت برنداشتم؛ خودم اصلن حال نوشتن ندارم، حال فکر کردن به واژه‌ها و ساختن جمله‌ها و نظم نوشته و...

Labels:

Bamdad Km 3:20 PM Link

Saturday, December 27, 2008

هرچندوقت یک‌بار بلاگر به‌کل برای من فیلتر می‌شود. این‌جور وقت‌ها از یکی از افزونه‌های فایرفاکس به نام "ScribeFire" برای نوشتن پست روی وبلاگ استفاده می‌کنم. مشکل این افزونه این است که همانند بلاگر عکس‌ها را متناسب با صفحه نمی‌کند و از سوی دیگر شما نمی‌توانید روی عکس کلیک کنید و آن را در اندازه‌ی اصلی‌یی که لود شده تماشا کنید.من چون دوست ندارم که پایین پست‌های‌ام توضیحات بنویسم نام هرعکس و نام عکاس‌اش را به‌عنوان نام آن فایل می‌گذارم تا بیننده وقتی روی عکس کلیک می‌کند تا آن را در اندازه‌ی بزرگ‌تر ببیند، یا وقتی می‌خواهد عکس را ذخیره کند، نام عکس و عکاس را هم بداند، اما همان‌طور که گفتم این افزونه امکان این کار را از من گرفته.

عکس پست پیش اثر میترا تبریزیان و از مجموعه‌ی Wall House Project بود.
Bamdad Km 1:17 AM Link

اگر چشم‌شان را باز کنند از حرکت بازمی‌مانند 



شتری که چشم‌های‌اش را بسته‌اند به ‌آهنگی یکنواخت سنگ آسیای عظیمی را بر محور ستونی چوبی می‌چرخاند. سنگ قائم بر سنگ افقی زیرین می‌ساید و دانه‌های کنجد را خرد می‌کند. روغن کنجد از روزنه‌ای به قیفی و به مخزنی می‌ریزد. تفاله‌های کنجد را مردی جمع می‌کند. گردش پیوسته‌ی شتر چشم‌بسته در فضای نیم‌تاریک و نمور سرم را به دوّار می‌اندازد. از غلام می‌پرسم چرا چشم‌های شتر را بسته‌اند. می‌گوید به‌این‌دلیل که سرش گیج نرود. گاهی گمان می‌کنم که آدم‌های پیرامون‌ام هم به شتر عصاری می‌مانند. چشم‌بسته سنگ سرنوشت خود را می‌چرخانند و مدام بر حول محوری ثابت می‌چرخند و چون نمی‌بینند گمان می‌کنند راهی مستقیم و بی‌انتها را طی می‌کنند. اگر چشم‌شان را باز کنند سرشان گیج می‌رود و از حرکت بازمی‌مانند.

شب هول / هرمز شهدادی

Labels: ,

Bamdad Km 12:54 AM Link

Thursday, December 25, 2008

متن خوب یعنی متن ۲۰۰۰ کلمه‌ای 

در پایان پست پیش نوشته بودم که آن نقد در روزهای چهارشنبه و پنجشنبه (یعنی امروز) در روزنامه کارگزاران چاپ شده؛ یعنی به من این‌طور گفته بودند. خب اشتباه می‌کردم، بخش دوم نوشته‌ام امروز چاپ نشد. اما اصلن مهم نیست، مهم است مگر؟ مهم فقط این است که نوشته ۲۰۰۰ کلمه باشد یا کمتر، اینکه چه حرفی می‌زند مهم نیست که کسی بخواهد بقیه‌ی نوشته را به‌خاطرش بخواند! تازه فکر می‌کنم تا همین‌جای نوشته هم که چاپ شد بیشتر از ۲۰۰۰ کلمه است، هرکس هرجای نوشته را که خواست می‌تواند دور بریزد تا همان ۲۰۰۰ کلمه شود.
خودتان ببینید امروز و دیروز و روزهای دیگر توی همان صفحه‌ی سینما چه نوشته‌های خوبی چاپ کردند، همه‌شان هم از ۲۰۰۰ کلمه کم‌تر! یکی نیست به من بگوید "تو یاد بگیر!"

راستش نفهمیده بودم که همین وبلاگ جای خیلی بهتری است برای انتشار آن نوشته. می‌دانید اینجا توی این وبلاگستان هنوز مثل خودم آدم‌های پریمیتیو و از دنیا‌عقب‌مانده‌ای پیدا می‌شوند که فکر می‌کنند ارزش متن به خود متن است نه چیز دیگر، در پایان سال ۲۰۰۸ و درآستانه‌ی سال ۲۰۰۹ هنوز نفهمیده‌اند و نمی‌دانند که دیگر تنها چیزی که اهمیت ندارد خود متن است و تنها نکته‌ی مهم و ارزش‌مند این است که نوشته‌ کم‌تر از ۲۰۰۰ کلمه باشد. اینجا هنوز کسانی هستند که از این‌همه متن فوق‌العاده‌ی کم‌تر از ۲۰۰۰ کلمه‌ای که هر روز نشریات‌مان منتشر می‌کنند چیزی نمی‌فهمند؛ نه‌تنها نمی‌فهمند که از دیدن این نوشته‌ها خجالت هم می‌کشند؛ نه‌تنها خجالت می‌کشند که فکر می‌کنند تمام این نوشته‌ها دارند به شعور آن‌ها توهین می‌کنند!
خب این‌جوری‌هاست دیگر، هنوز یک‌عده در قرن بیست-و-یکم فکر می‌کنند که فکر کردن هم ارزش است!!! شما را به خدا می‌‌بینید چه آدم‌ها پیدا می‌شوند!؟
Bamdad Km 10:53 PM Link

Saturday, December 20, 2008

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست 


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه‌ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها درخوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

تصنیف دشتی
شعر: سیاوش کسرایی
آهنگ: حسن یوسف‌زمانی
تنظیم: فرامز پایور
آلبوم: خزان


[+]

عکس از کیانا

Labels: ,

Bamdad Km 10:51 PM Link

Friday, December 19, 2008

این ساده نیست قدیمی‌ست 

باید این مسنجر چندروز خراب باشد و باز نشود تا بفهمم این چت‌های هرشبه‌مان چه‌قدر باید باشند، چه‌قدر وقتی نیستند جای‌شان خالی است، چه‌قدر توی همین دو-سه روز دل‌ام تنگ می‌شود.
نزدیک دو سال هرشب با هم حرف زدن چیز ساده‌ای نیست‌ها... باور کن.

Bamdad Km 4:00 AM Link

Thursday, December 11, 2008

بودن‌تان هست ِ خیلی هستی‌هاست 


بعضی‌ها بودن و نبودن‌شان اندازه‌ی سطحی نیست که اشغال می‌کنند. بعضی‌ها بودن‌شان هست ِ خیلی هستی‌هاست. نبودن‌شان هم... نمی‌دانم.

لحظه فقط برای تو بهانه‌ای برای دوست‌گرفتن زندگی نبود (یادت هست چه‌قدر دوست‌داشتم/ و دارم همین یک جمله‌ات را، همین که راحت ننوشتی دوست‌داشتن، نوشتی دوست‌گرفتن) برای من هم بود، برای خیلی‌ها بود. حالا چرا هی می‌نویسم بود؟ هست خُب. اینجا ولی از همان‌جاهایی‌ست که این نگره‌ی مؤلف بدجوری گیر می‌کند. می‌دانم که همه‌ی این نوشته‌های خوب هست و هروقت بخواهم می‌خوانم‌شان، ولی من دل‌ام می‌خواهد آن دوست ِ نازنین ِ پشت نوشته‌ها مدام باشد و بنویسد و بدانم همیشه هست و می‌نویسد نه برای خود نوشته‌ها، بیشتر برای همین که بدانم هست و می‌نویسد.

بعضی وبلاگ‌ها فقط یک وبلاگ ساده نیستند که بودن و نبودن‌شان اندازه‌ی ‌بودن و نبودن ساده‌ی یک‌وبلاگ توی وبلاگستان باشد. هنوز یادم نرفته که باید ترسید از آدم‌هایی که وقتی وسط خیابان سینه-به-‌سینه‌ات قرار می‌گیرند، دست-و-پای‌شان را گم نمی‌کنند و هی این‌ور و آن ور نمی‌روند که رد شوند.

هی صفحه‌ات را باز می‌کنم و دل‌ام می‌خواهد یک روزی بالاخره ببینم که پست تازه‌ای هست آنجا که من تابه‌حال نخوانده‌ام.

نبودن‌شان هم حتا، یاد ِ هستی‌هاست، یاد ِ لحظه.

Labels: ,

Bamdad Km 10:25 PM Link

Saturday, December 6, 2008

برآر ای ابر پنهانی سر از خواب زمستانی 


Bamdad Km 4:13 AM Link

Wednesday, December 3, 2008

می‌میرم می‌کاهم ناکامم 


۱. مطالعه‌ی «به‌سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف کمابیش هم‌زمان شد با تماشای دوباره‌ی «بازگشت» و در ادامه تماشای ساخته‌ی دوم زویاگینتسف «تبعید». همان‌روزها شباهتی به نظرم رسید میان کتاب و این دو فیلم. دراین‌باره با دوستی هم صحبتی کردم ولی فرصت دست نداد تا چیزی بنویسم. شاید بهتر بود همان‌زمان می‌نوشتم چون آن‌موقع روی جزئیات و پاره‌های مختلف کتاب تمرکز و تسلط بیشتری داشتم. نکته‌ای که باید پیش از ادامه‌ی بحث بر آن تأکید کنم این است که من به‌هیچ‌رو به‌دنبال این نیستم که بگویم زویاگینتسف تحت‌تأثیر رمان وولف بوده، یا در هنگام ساخت فیلم‌ها نگاهی هم به کتاب داشته، و حرف‌هایی از این دست. هم‌سانی ِ -به‌نظر خودم- جالبی یافته‌ام میان شاه‌کار وولف و دو اثر فوق‌العاده‌ی زویاگینتسف و قصد دارم آن را با دیگرانی که شاید این موضوع برای آن‌ها نیز جالب باشد در میان بگذارم.


۲. قصد دارم به هم‌سانی‌یی بپردازم که میان سه فصل ِ «به سوی فانوس دریایی» و دو فیلم ِ زویاگینتسف و فصلی از «تبعید» -به‌طور خاص- می‌بینم:
رابطه‌ی دو فرزند نسبت به هم و نسبت به پدر در «بازگشت» نسبت به رابطه‌ی پدر و دو فرزند در فصل ِ «فانوس دریایی»، شخصیت «ورا» و رابطه‌اش با دیگران نسبت به شخصیت «خانم رمزی» و رابطه‌اش با دیگران در فصل ِ «پنجره»، و فصل ِ باران گرفتن و جاری‌شدن آب در آبراهه‌ی نزدیک کلبه در «تبعید» نسبت به فصل ِ «زمان می‌گذرد» در «به‌سوی فانوس دریایی».


۳.
تاب بخور تاب بخور بر تنه تاب بخور

لوریانا لوریلی

تا که در پشته ای حقیر

یا زیر درخت غمزده

در صحن کلیسا بیارامی

و آنگاه پرواز کنان برگردی

و برتنه تاب بخوری

لوریانا لوریلی

[+]

یک.
تسلیم و سرکشی ِ توأمان نسبت به پدر در سفری که مسیر و مقصدش را او تعیین کرده؛ تحکم پدرسالار، تمکین ِ فرزند بزرگ، سرکشی ِ فرزند کوچک؛ فقدان ِ مادر. این فصل مشترک ِ بسیار آشکار «بازگشت» است با سفر ِ آقای رمزی و دو فرزندش به‌سوی فانوس دریایی که یکی تمامن بیرونی‌شده‌ی دیگری و آن دیگری درون‌شده‌ی این‌یکی است. در سفر دریایی ِ آقای رمزی و فرزندانش همه‌چیز در ذهن آن‌ها می‌گذرد. تمنا‌ها و وسوسه‌های قایق‌نشینان ِ فانوس دریایی در روایت و پرداخت به‌شدت ساده -آن ساده‌گی در انتها که برسون می‌گوید-‌ و بیرونی «بازگشت» شکلی عینی به‌خود می‌گیرد. گونه‌ای حرکت به‌سوی کهن‌الگوی پدرکشی که در فیلم تحقق می‌یابد و در کتاب، رسیدن به فانوس دریایی وسوسه‌ها را -دست‌کم- برای مدتی فرو می‌نشاند. گرچه ادامه‌ی نانوشته در کتاب، در ذهن مخاخطب می تواند تا سقوط پدر از بالای فانوس دریایی هم پیش برود.
از سوی دیگر اما، اگر پدر در «بازگشت» گذشته‌ای ندارد، گذشته‌ی آقای رمزی را در فصل «پنجره» دیده‌ایم. آقای رمزی وجود متناقضی است از عشق و نفرت، جاودانه‌گی، و فراموشی و زوال. به‌همسرش عشق می‌ورزد و هم‌زمان نگاه تنها و دیکتاتوروارش او را از خانم رمزی دور می‌کند، در کار آفرینش است و خواهان جاودانه‌گی، ولی آنچه بیش از همه می‌ترساندش فراموشی و زوال است.

دو.
درباره‌ی شباهت میان خانم رمزی و ورا از پاره‌ای از نوشته‌ام در هزارتوی تنهایی کمک می‌گیرم:

"هر سیاره قمرهایی دارد که در مداری دور از او،‌ اما مدام به دورش می‌گردند. بعضی قمرهای مصنوعی هم می‌توانند بیایند، مدتی در این مدار قرار بگیرند، و بعد بروند. سیاره تنهاست؛ قمرها از تنهایی درش نمی‌آورند، بخشی از تنهایی‌اش می‌شوند. آن قمرهای مصنوعی هم می‌آیند و مدتی در تنهایی او خانه دارند، بعد می‌روند."

ورا و خانم رمزی همین سیاره‌های تنها هستند. در میانه‌ی جمع هم همیشه تنها هستند، اما در عین حال واجد همان ویژه‌گی سیاره‌ها نیز هستند، آن‌ها مدارهایی پیرامون خود می‌سازند. این مدارها به چشم مخاطب دیدنی‌ست. ورا و خانم رمزی هر دو خبر از زیبایی‌ای می‌آورند که در بی‌خبری اطرافیان گم می‌شود. هردو سرّ درونی دارند که هویدای ِ دیگران نمی‌شود، سرّ درونی که غم و شادی ِ توأمان دارد، گاهی همه‌ی بار غم‌اش را روی شانه‌شان می‌گذارد و گاهی شادی‌اش رهای‌شان می‌کند از تمام پیرامون و اطرافیان. آن نگاه‌های به فراسوی ورا، آن لبخند محو ِ همیشه‌گی‌اش، یا آن نگاه‌های خانم رمزی به پرتو فانوس دریایی. این‌ها همه انگار نمودهایی هستند از آن سرّ ِ درون. و آنجا که ورا برای آخرین‌بار آسمان را نگاه می‌کند، نگاهی که به‌قول اخوان می‌خواهد بگوید انتظار خبری نیست مرا...، آن نگاه ورا، آن لحظه‌ای که تصوریش حک می‌شود بر ذهن، مدام لحظه‌ای تکان‌دهنده از کتاب را به‌یادم می‌آورد، آنجا که پس از مراسم شام خانم رمزی از سر میز برمی‌خیزد و می‌خواهد اتاق را ترک کند:

"پس از آنکه پای بر آستانه‌ی در نهاد مدتی درنگ کرد و در صحنه‌ای که حتا حالا که نگاه‌اش می‌کرد ناپدید می‌شد، باقی ماند. بعد کمی عقب رفت، بازوی مینتا را گرفت و به‌اتفاق او اتاق را ترک کرد. فوراً صحنه دگرگون شد و وقتی سر چرخاند و از روی شانه به عقب نگاه کرد می‌دانست که دیگر متعلق به گذشته است."

سه.
باران می‌بارد. آب در ناوادن و آبراهه‌ی خشکیده دوباره جاری می‌گردد. جریان آب از زیر خانه، از خلال تمام آن اشیای فرسوده‌‌ی برجا مانده می‌گذرد و می‌ریزد به گودی ِ پست و کم‌عمقی که آب در آن جمع شده. تصویر خانه لحظه‌ای در آب می‌افتد، باران شدت می‌گیرد، تصویر خانه زیر ضربه‌های بارن از بین می‌رود.

"حالا که خانه خالی، درها بسته و تشک‌ها تاشده بود، آن جریان‌های کوچک و و گم‌گشته‌ی هوا، گاردهای پیشرو ِ ارتشی بزرگ به درون وزیدند، تخته‌های برهنه را لمس کردند، به اینجا و آنجا سَرَک کشیدند، در اتاق‌خواب‌ها و اتاق نشیمن چیزی نیافتند که در برابرشان مقاومت کند، مگر تکه‌های ورآمده‌ی کاغذ دیواری که تکان ‌خوردند، چوب‌ها که صدا دادند، پایه‌های برهنه‌ی میزها، ماهی‌تابه‌ها و ظرف‌های چینی که به این زودی خاک‌گرفته، درخشش خود را باخته بودند یا ترک خورده بودند. [...] تنها آنچه ساکنان خانه جا گذاشته بودند و رفته‌بودند -یک جفت کفش، کلاه شکار، چند دامن و کت‌های رنگ-و-رو رفته در گنجه‌ها- اشکال انسانی را حفظ کرده، نشان می‌دادند چگونه روزی بر تنی بوده و گویی جان داشته‌اند. [...] حالا روزها پی-در-پی خورشید طلوع می‌کند و تصویر روشن پرتو آن مثل انعکاس گلی بر آب، بر دیوار مقابل می‌افتد. تنها سایه‌ی درختان که در باد می جنبیدند گه‌گاه بر دیوار می‌افتد و برای لحظه‌ای حوضچه‌ی انعکاس نور را تیره می‌سازد یا پرواز پرنده‌ای سایه‌ی کوچکی بر کف اتاق‌خواب می‌افکند که به‌آرامی به آن‌سو می‌رود. چنین بود که زیبایی حاکم بود و سکون و آن‌دو با هم به‌زیبایی شکل می‌بخشیدند، شکلی که زندگی از آن رخت بربسته بود."

دوربین ِ کارگردان همانند آب جاری در آبراهه در فضا جاری می‌شود. و وولف نویسنده انگار که ذره‌های هوا باشد، به‌دل‌خواه در همه‌جا پرواز می‌کند و به همه‌جا سرک می‌کشد؛ اوج پیوند تکنیک و ذوق هنری. در این‌شیوه گمان نمی‌کنم استادتر از وولف در تاریخ ادبیات بشود سراغ گرفت. او یک‌فصل تمام از کتاب را انگار که خودش در مقام راوی و نویسنده‌ی کتاب باشد و نباشد -همان‌طور که هوا هست و نیست- روایت می‌کند، جسمانیت‌اش را بخار می‌کند و و در دل تمام فضاها و اشیا نفوذ می‌کند. چندین‌صفحه‌ی ابتدایی ِ «خانم دالووی» را هم سراغ داریم، آنجا که خود را از وجود خانم دالووی بیرون می‌کشد، به‌خیابان پرواز می‌کند، به‌دنبال اتومبیل ملکه روان می‌شود، به آسمان پرواز می‌کند و هم‌راه هواپیما می‌گردد، به درون پارک سقوط می‌کند و لحظاتی هم‌دم آدم‌های توی پارک می‌شود. تفاوتی عظیم و فاصله‌ای پرناشدنی هست میان این‌شکل توصیف از جهان بیرون با آن‌شکلی که خالق از جایگاهی سفت و محکم، و با نگاهی مقتدر تمام فضا و مکان و آدم‌ها را به‌مانند منظره‌ای در دوردست توصیف کند. در بیان سینمایی ِ زویاگینتسف هم که ترجمان تصویری همان نوع نگاه وولف است، دوربین او صرفن یک اتفاق (جاری‌شدن آب در آبراهه) را به‌نظاره نمی‌نشیند، جاری‌شدن را جاری می‌کند. در جایی دیگر هم که قرابت عجیبی با سطور وولف دارد، وقتی پزشک در ِ خانه‌ی حالا دیگر متروک را از بیرون می‌بنند، دوربین درون خانه می‌ماند و در خانه به حرکت سیال خود ادامه می‌دهد. زویاگینتسف در هر دو فیلم‌اش با استفاده‌ی مداوم و بسیار خلاقه از کرین (crane) و سایر تکنیک‌هایی که به او امکان معلق نگه داشتن دوربین را در فاصله‌ای از زمین می‌دهد، به جنس خاصی از حرکت در فضا دست پیدا کرده که هم در بعد فضا‌سازی و هم در بعد روایت امکان‌های خارق‌العاده‌ای را برای او به ارمغان آورده که بیش از هرچیز با همان سیلان ِ همچون ذره‌های هوای وولف قابل مقایسه است.


۴. اما از رهگذر بند پایانی ِ قطعه‌ای که از «به‌سوی فانوس دریایی» نقل کردم، می‌توان ورای تمام این هم‌سانی‌ها دغدغه و اندیشه‌‌ی بنیادین مشترکی را میان دو هنرمند یافت که خود به‌گونه‌ای توجیه‌گر این هم‌سانی‌ها هم هست.

"چنین بود که زیبایی حاکم بود و سکون و آن‌دو با هم به‌زیبایی شکل می‌بخشیدند، شکلی که زندگی از آن رخت بربسته بود."

زیبایی حاکم است و در عین‌حال زندگی از آن رخت بربسته است. رابطه‌ی پیچیده‌ای از هم‌نشینی و جدال ِ زیبایی و زوال در کار است. حضور زیبایی و ترس از زوال، درعین‌حال گونه‌ای زیبایی در خود ِ زوال و ویرانی. توصیف‌های وولف به‌غایت زیباست، اما سراسر ِ فصل «زمان می‌گذرد» حکایت ِ مرگ و نیستی است. فصل جاری‌شدن ِ آب در آبراهه هم در اوج زیبایی و در عین‌حال روایت زوال و ویرانی است. این جدال و هم‌نشینی توأمان به‌سراسر آثار این دو تسری یافته است. تصویر در دو فیلم «تبعید» و «بازگشت»، همیشه در اوج زیبایی و توازن است، سرشار است از قاب‌ها و رنگ‌های زیبا، اما تصاویر زیبا راوی زیبایی نیستند. و دقیقن همین نکته است که اوج هنر زویاگینتسف را رقم می‌زند، امروزه گرفتن قاب‌های زیبا و ساختن ترکیب‌بندی‌های سنجیده کار چندان دشواری نیست. می توانید نگاهی به خیل بی‌شمار عکس‌های خوش‌قاب و خنثایی بیندازید که اغلب مورد پسند همه‌گان هم هستند. در مجموعه‌ی آثار و حتا زندگی وولف هم خواست ِ ساختن و ماندن در ابدیت و زیبایی ِ رها از ابتذال همیشه در جدال با ابتذال و محدودیت انسان است. او از زبان آقای رمزی می‌گوید: "در این نقطه می‌ایستاد و با تیره‌گی جهل انسان رو-به-رو می‌شد، اینکه ما هیچ نمی‌دانیم و دریا، زمینی را که روی آن ایستاده‌ایم از ما می‌گیرد." و وولف این را خوب می دانست که آن جمله‌ی مشهور را بر زبان آورد: «هنر نسخه‌ی بدلی از واقعیت نیست، از آن کثافت همان یک نسخه کافی است.»


آه، از چمن برداریدم می‌میرم، می‌کاهم، ناکامم



در حاشیه:
ویرجینیا وولف نگاه ِ جاری و همیشه سرشارش و تمام آن مضامین جاری در داستان‌های‌اش را حتا در هنگام نوشتن متن‌های غیرداستانی و مقاله‌های‌اش هم حفظ می‌کند. «اتاقی از آن خود» وولف درسی است برای هر علاقه‌مند به پژوش و مقاله‌نویسی تا دریابد که مقاله‌ و تحقیق هم درعین کارکرد علمی و پژوهشی‌شان به‌هیچ رو قرار نیست متونی خشک و فاقد زیباشناسی باشند. برای خواننده‌ی پی‌گیر ویرجینیا وولف «اتاقی از آن خود» که تحقیقی است با موضوع «زن و داستان» (و کارکرد تحقیقی خود را هم به‌خوبی به‌ثمر می‌رساند) جایگاهی کمابیش هم‌مرتبه‌ی داستان‌های شاهکار او می‌یابد. برای آنکه نمونه‌ی کوچکی از ذوق‌ورزی استادانه‌ی وولف را در این کتاب بیان کرده‌باشم، مثالی کوتاه و درخشان را از همان چندصفحه‌ی ابتدایی کتاب می‌آورم، پاره‌ای در توصیف ِ فکر بشری:

"فکر -اگر شایسته‌ی این نام غرورآمیز باشد- نخ و قلاب خود را به درون رودخانه انداخته بود. قلاب تاب می‌خورد، لحظه-به-لحظه، اینجا و آنجا در میان بازتاب‌ها و علف‌ها، و می‌گذاشت آب آن را بلند کند و دوباره فرو برد، تا اینکه -آن کشش کوچک را می‌شناسید- آن جوشش ناگهانی فکر در انتهای نخ و قلاب؛ و سپس بیرون کشیدن آن با احتیاط و آهسته قرار دادن‌اش بر زمین! افسوس این فکر من، حالا که روی چمن قرار گرفته بود، چقدر حقیر به‌نظر می‌آمد، چقدر بی‌اهمیت؛ از آن ماهی‌هایی بود که ماهی‌گیر زبده دوباره به آب می‌اندازد تا شاید چاق‌تر شود و روزی ارزش پختن و خوردن داشته باشد."

و ببینید زویاگینتسف چندبار این ماهی را دوباره به آب انداخته، که تنها دو ماهی‌ای که گرفته، این دو شاهکار درخشان هستند.

مرجع نقل‌قول‌ها از «به‌سوی فانوس دریایی» ترجمه‌ی خجسته کیهان (نشر نگاه) و از «اتاقی از آن خود» ترجمه‌ی صفورا نوربخش (نشر نیلوفر) بوده است.

عکس از آندره تارکوفسکی


در همین رابطه:
بشارت را بر صلیب آویخته‌ایم (نگاهی به فیلم «تبعید»)

Labels: , ,

Bamdad Km 3:13 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 June 2010 July 2010 August 2010 September 2010 October 2010 November 2010 December 2010 January 2011 August 2011 September 2011 October 2011 November 2011 January 2012 February 2012 March 2012 April 2012 May 2012
Blogger|Naazliii|