۱.
ماشین مقابل خانهی روشن ِ خیابان تاریک شب میایستد. چهار نفر پیاده میشوند. بهسمت در میروند و زنگ میزنند. پیرمرد با آن سیبیلهای پرپشت ِ جو گندمیش در را باز میکند. چهار نفر به پیرمرد لبخند میزنند، پیرمرد سرد مانده رو-به-روی آنها.
پیرزن ایستاده در میانهی پذیرایی ِ روشن ِ خانه، پشت سرش پلهکانیست چوبی به طبقهی بالا. چهار نفر لبخندزنان به پیرزن وارد میشوند و پیرمرد پشت سرشان. چهارنفر هر کدام روی مبلی از مبلهای چیدهشده به دور، مینشینند. چهارنفر لبخند میزنند. پیرمرد میایستد رو-به-روی زن. خیره به هم نگاه میکنند. زن پشت به مرد میکند، آهسته میرود بهسمت پلهها، آهسته از پلهها بالا میرود. نگاه پیرمرد او را دنبال میکند، انگار همهی زندگیاش را دنبال میکند.
صدا:
گرفتهبودمات که پس نیفتی از پس ِ گرفتنام گرفتهبودمات که پس نیفتی از پس ِ گرفتنام گرفتهبودمات که پس نیفتی از پس ِ گرفتنام
تو داد میزدی:
سرم چه گیج میرود میرود سرم سرم چه گیج گیج گیج میرود سرم
زن پلهکان را تمام میکند و نگاه مرد با پلهکان خالی میماند. سرمیگرداند سمت ِ چهار نفر، چهارنفر لبخند میزنند. سر میگرداند به سمت ِ دیگر، سمت پنجرهی پردهپوش. میرود پای پنجره، پرده را کنار میزند. پشت پنجره شب نیست، ظهر است و منظرهی بیابانی پرتافتاده. آن انتها، پلی خاکی هست. اینطرف و آنطرف شبهبیلبوردهایی هست خیلی کهنه و زنگ زده. بهزحمت میشود روی یکی خواند:
اطلاعیهی شمـ... وز...ت ...طل...عـ...
روی دیگری فقط میتوان نشان روزنامهی «سلام» را که خیلی بزرگ بر آن حک شده تشخیص داد، اما نوشتهها یکسر ناخواناست.
در جادهی خاکی ِ سمت چپ سواریای بهسمت پل ِ خاکی در حرکت است. پیکانی قدیمیست. پیرمرد یکلحظه چهرهی خودش را در حالت آینهواری که شیشه پیدا کرده میبیند. دست به سیبیل جوگندمیاش میکشد و نوک سیبیلاش را تاب میدهد. سواری روی پل توقف میکند. معلوم است که چندنفر از سواری پیاده میشوند، مردی را بهزور از سواری پیاده میکنند. مرد را بهزور میآورند لبهی پل. مرد از آن دور خیره میشود به چشمان پیرمرد.
صدا:
کشیده میشود نخاع
غریو برمیآید از فلات
و چشم چرخ میخورد و چشم چرخ میخورد و چرخ ِ چشم چرخ میخورد
مرد را از لبهی پل پرت میکنند. با سقوط مرد نگاه پیرمرد سقوط میکند و چرخ میخورد و چرخ چشم چه گیج میرود که پس نیفتی از پس گرفتنم نیفتی از پس ِ نـــــــــــــ
آذر بود که گذشت و پنجاه-و-یک ضربهی کارد بر دو پیکر بود و دو پیکر دیگر بود و دهبار گذشت و دهسال گذشت. چهارنفر لبخند میزنند.
۲.
دستی به دور گردن خود میلغزانم
سیب گلویم را چیزی انگار میخواسته است له کند
له کرده است؟
در کپهی زباله بهدنبال تکهای آئینه میگردم
چشمام به روی دیواری زنگاربسته میماند
خطی سیاه و محو نگاهام را میخواند:
«آغاز کوچههای تنها
و مدخل خیابانهای دشوار
تُف کرده است دنیا در این گوشهی خراب
و شیب فاضلابهای هستی انگار اینجا
پایان گرفته است.»
باد عبور سالهایی کز اینجا گذشته است اندامام را میبرد
و سایهای کرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است.
سنگینی پیادهرو از رفتن بازم میدارد
میایستم کنار ساختمانی که ناتمام ویران شده است
خاکستر از ستونهای سیمانی
افشانده میشود بر اشیاء کپکزده
از زیر سقف سوراخی گاهی سایهای بیرون میخزد
خم میشود بهسوی گودالی
که در کفاش وول میخورند سایههای نمور گوشماهیها
دستی بهسوی سایهی دیگر دراز میشود
و محو میگردد
در سایهی بلند جرثقیلی زنگزده
و حلقهی طنابی درست روی سرم ایستاده است.
در انقباض ناگهانی
دردی کشیده میگذرد از تشنج خون
انگار چشمهایام
آنجا به روی سیمخاردار پرتاب شده است
- «گیسوی کیست اینکه به زنگار میزند؟
وز سیمخاردار
آویخته است؟»
گامها از پی هم میرسند
تخت کبود و قوس درد که تو-در-تو فرود میآید پرشتاب و
کلاف عصب را برش میزند
در کف پا و
زیر چشمبند فرو میرود.
خون و لعاب دندانهای هم را حس میکنیم از کهنهپارهای خشکیده
که راههای صدا را نوبت-به-نوبت در دهان هر یکمان بسته است و
جیغها برمیگردد
تا سرازیر شود به درون
آماس میکند روح و تاول بزرگ میترکد در خون و ادرار
از نیمسایهای که فروافتاده است بر خاک
دستی سپید ساق عفن را
میبُرد و میاندازد در سطل زباله
گنجشکها سرگردان
دیگر درنگ نمیکنند بر سیمها
که رمز شقاوت را میبرند
و عابران -که اکنون کمکم میبینمشان- میآیند و میروند
نه هیچیک نگاهی میاندازد
نه هیچیک دماغاش را می گیرد
و تکهای از آفتاب انگار کافیست تا از هم بپاشند
همذاتی عفونت و وحشت که سایهای یگانه پیدا میکنند
تابوتها که راه گورستان را
تنها
میپیمایند
و این خیابان دراز که غیبتاش را تشییع میکند
- «آن نیمهام کجاست؟
تا من چند گورستان باقی است؟»
گودالها چه زود پر شد
از ما که از طنابها و آمبولانسها
یکدیگر را پایین میآوردیم.
محمد مختاریدو پارهشعر آمده در نوشتهی من اولی از براهنی (دفتر شعر «بیا کنار پنجره») و دومی از محمد مختاری (دفتر شعر «منظومهی ایرانی») است.
عکس از کیانا