Sunday, November 30, 2008

ینی اصلن همه‌ی عمرتون بر فناس اگه امشب ندیدن این حمید فرخ‌نژاد خدا رو. این بشر خودش خییییییییلی بهتر از فیلماشه که همه‌ش داره بازی فوق‌العاده‌ی عروس آتش رو تکرار می‌کنه.
Bamdad 1:05 AM Link

Friday, November 28, 2008

آن خط سوم منم 

محمدرضا اصلانی امروز می‌گفت می‌خوام شکست‌خورده‌ی راهی باشم که شکست خوردن هم توش ارزش باشه. ولی فکر کن تو راهی شکست بخوری که دیگران توش موفق شده باشن. این فاجعه است و این اتفاقی‌یه که توی سینما خیلی می‌افته، شکست‌خورده‌ی راهی می‌شن که دیگران توش موفق بودن.

سال‌های بسیار می‌بایست دریافتن را...

Labels: ,

Bamdad 6:04 PM Link

فیلسوف‌ها و شومن‌ها 


برای تماشاگری که در سنت‌های هنر مسیحی غرق شده است، پرتره‌های متغیر «شیرین» از زنان روسری به سر، چاره‌ای برای‌اش نمی‌گذارد جز آنکه به‌یاد شمایل‌های حضرت مریم در گالری‌های هنری بیفتد. با این وجود برای یک عاشق سینما، تمرکز کیارستمی بر نماهای نزدیک، «شیرین» را به «مصائب ژاندارک» کارل تئودور درایر، گاربو در نقش ملکه‌ی کریستینا و بسیاری از نماهای نزدیک بحث‌انگیز اینگمار برگمان ربط می‌دهد.

برشی از سرمقاله‌ی نوامبر ۲۰۰۸ «سایت-اند-ساند»، نوشته‌ی نیک جیمز، ترجمه‌ی کامیار محسنین، منتشر شده در شماره‌ی دهم هفته‌نامه‌ی «سینما»، ۲۵ آبان ۸۷

باور بفرمایید نوشته‌ی بالا جدن بخشی از سرمقاله‌ی «سایت-اند-ساند» است و نه طنزنوشته‌ای از ابراهیم نبوی یا نوشته‌ای جدی از احمد طالبی‌نژاد! مترجم‌اش هم دست بر قضا مترجم معتبری‌ است.
حالا صحبت‌های امید روحانی درباره‌ی «شیرین» در گفتگو با کیارستمی در «شهروند امروز» رقیبی جدی پیدا کرده. باید دید اینکه کیارستمی با فیلم‌اش کار ناتمام ژان لوک گدار را تمام کرده بیشتر اشک خواننده (نمی‌دانم از خنده یا گریه) را درمی‌آورد یا اینکه گریه‌های مضحک نیکی کریمی و دوستان به گریه‌های ماریا فالکونتی در «مصائب ژاندارک» شبیه است!!!

اگر خواننده‌ی احتمالی اینجا ماریا فالکونتی و گرتا گاربو و لیو اولمان و... را نمی‌شناسد و تا‌به‌حال «مصائب ژاندارک» یا آثار برگمان را تماشا نکرده می‌تواند خوش‌حال باشد. اگر هم تماشا کرده می‌تواند همچنان فکر کند این‌ها را ابراهیم نبوی نوشته و با خیال راحت بخندد. اما چون در این میان همه شمایل‌های حضرت مریم را در فیلم‌ها و نقاشی‌ها و غیره دیده‌اند، می‌توانند آن بخش نوشته را به‌مثابه‌ی نکته انحرافی ماجرا بگیرند.


درحاشیه:

مسعود کیمیایی جایی گفته بود همفری بوگارت بازی‌گر بزرگی نیست، بوگارت را پرتره‌های برجسته و پسترهای سینمایی بزرگ کرده‌اند (زدن چنین حرف قابل‌تأملی از کیمیایی خیلی بعید بود!). درباره‌ی تأثیر پرتره‌ی مشهور آلبرتو کوردا (شاید مشهورترین پرتره‌ی جهان) بر شهرت و محبوبیت جهانی چه‌گوارا هم حرف های زیادی زده شده و می‌شود هنوز هم بسیار حرف زد. اما روزی کسی باید بیاید و درباره‌ی کیارستمی به‌مثابه‌ی مدل عکاسی و پرتره هم چیزکی بنویسد.

عنوان این پست وام گرفته از عنوان یکی از کتاب‌های محمد قوچانی است.

Labels:

Bamdad 1:54 AM Link

Tuesday, November 25, 2008

آغاز کوچه‌های تنها و مدخل خیابان‌های دشوار 


۱.
ماشین مقابل خانه‌ی روشن ِ خیابان تاریک شب می‌ایستد. چهار نفر پیاده می‌شوند. به‌سمت در می‌روند و زنگ می‌زنند. پیرمرد با آن سیبیل‌های پرپشت ِ جو گندمی‌ش در را باز می‌کند. چهار نفر به پیرمرد لبخند می‌زنند، پیرمرد سرد مانده رو-به-روی آن‌ها.
پیرزن ایستاده در میانه‌ی پذیرایی ِ روشن ِ خانه، پشت سرش پله‌کانی‌ست چوبی به طبقه‌ی بالا. چهار نفر لبخندزنان به پیرزن وارد می‌شوند و پیرمرد پشت سرشان. چهارنفر هر کدام روی مبلی از مبل‌های چیده‌شده به دور، می‌نشینند. چهارنفر لبخند می‌زنند. پیرمرد می‌ایستد رو-به‌-روی زن. خیره به هم نگاه می‌کنند. زن پشت به مرد می‌کند، آهسته می‌رود به‌سمت پله‌ها، آهسته از پله‌ها بالا می‌رود. نگاه پیرمرد او را دنبال می‌کند، انگار همه‌ی زندگی‌اش را دنبال می‌کند.

صدا:
گرفته‌بودم‌ات که پس نیفتی از پس ِ گرفتن‌ام گرفته‌بودم‌ات که پس نیفتی از پس ِ گرفتن‌ام گرفته‌بودم‌ات که پس نیفتی از پس ِ گرفتن‌ام
تو داد می‌زدی:
سرم چه گیج می‌رود می‌رود سرم سرم چه گیج گیج گیج می‌رود سرم

زن پله‌کان را تمام می‌کند و نگاه مرد با پله‌کان خالی می‌ماند. سرمی‌گرداند سمت ِ چهار نفر، چهارنفر لبخند می‌زنند. سر می‌گرداند به سمت ِ دیگر، سمت پنجره‌ی پرده‌پوش. می‌رود پای پنجره، پرده را کنار می‌زند. پشت پنجره شب نیست، ظهر است و منظره‌ی بیابانی پرت‌افتاده. آن انتها، پلی خاکی هست. این‌طرف و آن‌طرف شبه‌بیل‌بوردهایی هست خیلی کهنه و زنگ زده. به‌زحمت می‌شود روی یکی خواند:

اطلاعیه‌ی شمـ... وز...ت ...طل...عـ...

روی دیگری فقط می‌توان نشان روزنامه‌ی «سلام» را که خیلی بزرگ بر آن حک شده تشخیص داد، اما نوشته‌ها یک‌سر ناخواناست.
در جاده‌ی خاکی ِ سمت چپ سواری‌ای به‌سمت پل ِ خاکی در حرکت است. پیکانی قدیمی‌ست. پیرمرد یک‌لحظه چهره‌ی خودش را در حالت آینه‌واری که شیشه پیدا کرده می‌بیند. دست به سیبیل جوگندمی‌اش می‌کشد و نوک سیبیل‌اش را تاب می‌دهد. سواری روی پل توقف می‌کند. معلوم است که چندنفر از سواری پیاده می‌شوند، مردی را به‌زور از سواری پیاده می‌کنند. مرد را به‌زور می‌آورند لبه‌ی پل. مرد از آن دور خیره می‌شود به چشمان پیرمرد.‌

صدا:

کشیده می‌شود نخاع
غریو برمی‌آید از فلات
و چشم چرخ می‌خورد و چشم چرخ می‌‌خورد و چرخ ِ چشم چرخ می‌خورد

مرد را از لبه‌ی پل پرت می‌کنند. با سقوط مرد نگاه پیرمرد سقوط می‌کند و چرخ می‌خورد و چرخ چشم چه گیج می‌رود که پس نیفتی از پس گرفتنم نیفتی از پس ِ نـــــــــــــ

آذر بود که گذشت و پنجاه-و-یک ضربه‌ی کارد بر دو پیکر بود و دو پیکر دیگر بود و ده‌بار گذشت و ده‌سال گذشت. چهارنفر لبخند می‌زنند.


۲.
دستی به دور گردن خود می‌لغزانم
سیب گلویم را چیزی انگار می‌خواسته است له کند
له کرده است؟
در کپه‌ی زباله به‌دنبال تکه‌ای آئینه می‌گردم
چشم‌ام به روی دیواری زنگاربسته می‌ماند
خطی سیاه و محو نگاه‌ام را می‌خواند:

«آغاز کوچه‌های تنها
و مدخل خیابان‌های دشوار
تُف کرده است دنیا در این گوشه‌ی خراب
و شیب فاضلاب‌های هستی انگار اینجا
پایان گرفته است.»

باد عبور سال‌هایی کز اینجا گذشته است اندام‌ام را می‌برد
و سایه‌ای کرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است.
سنگینی پیاده‌رو از رفتن بازم می‌دارد
می‌ایستم کنار ساختمانی که ناتمام ویران شده است
خاکستر از ستون‌های سیمانی
افشانده می‌شود بر اشیاء کپک‌زده
از زیر سقف سوراخی گاهی سایه‌ای بیرون می‌خزد
خم می‌شود به‌سوی گودالی
که در کف‌اش وول می‌خورند سایه‌های نمور گوش‌ماهی‌ها
دستی به‌سوی سایه‌ی دیگر دراز می‌شود
و محو می‌گردد
در سایه‌ی بلند جرثقیلی زنگ‌زده
و حلقه‌ی طنابی درست روی سرم ایستاده است.

در انقباض ناگهانی
دردی کشیده می‌گذرد از تشنج خون
انگار چشم‌های‌ام
آنجا به روی سیم‌خاردار پرتاب شده است

- «گیسوی کیست این‌که به زنگار می‌زند؟
وز سیم‌خاردار
آویخته است؟»

گام‌ها از پی هم می‌رسند
تخت کبود و قوس درد که تو-در-تو فرود می‌آید پرشتاب و
کلاف عصب را برش می‌زند
در کف پا و
زیر چشم‌بند فرو می‌رود.
خون و لعاب دندان‌های هم را حس می‌کنیم از کهنه‌پاره‌ای خشکیده
که راه‌های صدا را نوبت-به-نوبت در دهان هر یک‌مان بسته است و
جیغ‌ها برمی‌گردد
تا سرازیر شود به درون

آماس می‌کند روح و تاول بزرگ می‌ترکد در خون و ادرار
از نیم‌سایه‌ای که فروافتاده است بر خاک
دستی سپید ساق عفن را
می‌بُرد و می‌اندازد در سطل زباله

گنجشک‌ها سرگردان
دیگر درنگ نمی‌کنند بر سیم‌ها
که رمز شقاوت را می‌برند
و عابران -که اکنون کم‌کم می‌بینم‌شان- می‌آیند و می‌روند
نه هیچ‌یک نگاهی می‌اندازد
نه هیچ‌یک دماغ‌اش را می گیرد
و تکه‌ای از آفتاب انگار کافی‌ست تا از هم بپاشند
هم‌ذاتی عفونت و وحشت که سایه‌ای یگانه پیدا می‌کنند
تابوت‌ها که راه گورستان را
تنها
می‌پیمایند
و این خیابان دراز که غیبت‌اش را تشییع می‌کند

- «آن نیمه‌ام کجاست؟
تا من چند گورستان باقی است؟»

گودال‌ها چه‌ زود پر شد
از ما که از طناب‌ها و آمبولانس‌ها
یکدیگر را پایین می‌آوردیم.

محمد مختاری


دو پاره‌شعر آمده در نوشته‌‌ی من اولی از براهنی (دفتر شعر «بیا کنار پنجره») و دومی از محمد مختاری (دفتر شعر «منظومه‌ی ایرانی») ا‌ست.

عکس از کیانا

Labels: ,

Bamdad 4:47 AM Link

Monday, November 24, 2008

میشی و جذاب عین دو ستاره‌ی روشن، مگه نه ماندا؟ 


شکوهی [احمد آقالو]:

پس چرا من نمی‌تونم یه‌کیلو سبزی بخرم کبوتر من؟ من، منی که سی‌سال با جدیت و شایسته‌گی دفتر مالیاتی نوشتم و دو نوبتم نشان لیاقت و تقدیرنامه گرفتم. من، من برای چی نمی‌تونم چهارتا دگمه از خرازی این لب‌شکری بگیرم؟ به‌ام قالب می‌کنه؟ وسط راه توی چاله می‌افتم؟ زرد قناری رو از زرد لیمویی تشخیص نمی‌دم؟ اوهوک! [به رکسانا] من حتا بدون عینکم رنگ چشم‌های تو رو تشخیص می‌دم. میشی و جذاب عین دو ستاره‌ی روشن، مگه نه ماندا؟

آمیزقلمدون / اکبر رادی


احمد آقالو برای من معنی تآتر بود در تمام این سال‌هایی که در این شهر تآتری نبود برای دیدن و هرچه بود همان تله‌تآترهایی بود که از بچه‌گی‌هایم می‌آمد تا به همین الان و می‌رسید به همین یکی-دو هفته پیش و تماشای «دل ِ سگ» محمد یعقوبی و آقالویی که خیلی شکسته‌تر از قبل‌ترها بود. شنیده بودم که بیمار است، آن‌روزهای اجرای ِ «ملاقات بانوی سالخورده» در آن گزارش از پشت صحنه‌ی نمایش که آقالو با سمندریان گفت-و-گو می‌کرد، ناخوشی از چهره‌اش پیدا بود. ولی دل سگ را که دیدم فکر کردم بازی که کرده یعنی حتمن بهتر شده و بهتر می‌شود...

Labels:

Bamdad 12:14 AM Link

Friday, November 21, 2008

کارنامه‌ی هزارتو 


هزارتو تمام شد، هزارتوی ِ هزارتو شماره‌ی آخر است. حالا این قرار-گاه معلوم نیست که تا کی روی وب هست، ولی تا هست، برای هر کسی است که سرگردان و هزارتویی باشد، دیگر در انحصار دلال‌های آرشیودار نیست.

برای نوشتن همیشه باید دنبال جایی بگردی. این درست که یک کاغذ و قلم (یک پی‌سی، یک لپ‌تاپ، یک موبایل) فقط لازم است برای نوشتن، ولی نوشته نوشته‌گی‌یَت‌اش را وقتی پیدا می‌کند که جایی قرار بگیرد. حال اگر ارزشی داشته باشد این نوشته‌ها و نویساندن‌ها برای تو، آن‌وقت نوشته‌ات دیگر هرجایی نمی‌تواند قرار بگیرد. این قرار-گاه مکانیت نوشته‌ات را می‌سازد و اگر بپذیری که مکان مهم است و سازنده‌ی فضا، پس قرار-گاه نوشته فقط جایی نیست که تو نوشته را در آن قرار دهی، نوشته خودش باید قرار بگیرد، یعنی که این قرار-گاه خودش شکل می‌دهد به نوشته‌ی تو. این قرار-گاه‌ها چون مکان‌اند و محبس زمان، تاریخی می‌سازند پشت سر و در پیش روی‌شان. نوشته‌ی تو هم در دل این تاریخ جای می‌گیرد. البته که می‌توان این نوشته‌ها را از متن تاریخی‌شان جدا کرد و مثلن در کتابی به‌دست چاپ‌شان سپرد، یا این‌روزها که اینترنت هست و حقوق‌تکثیری نیست، می‌توان نوشته را تایپ کرد و در دل وب منتشر کرد، اما باور کن بهاریه‌های قدیم مجله‌ی «فیلم» در دل مجله بهاریه‌ترند، باور کن سرمقاله‌ی شاملو در شماره‌ی یکم «کتاب جمعه» که هست، طرح جلد و صفحه‌بندی که هست، آن تاریخ با حضور قاطع بی‌تخفیف‌اش بر روی جلد که هست، تکان‌دهنده‌تر است.
و به همین اعتبار است که همه‌ی آنچه در هزارتو نوشته‌ام، نوشته‌هایی هزارتویی هستند. نوشته‌هایی که از دل گفتمانی وبلاگی سر بر آورده‌اند ولی یک‌سر وبلاگی نیستند، قرار-گاهی که هزارتو باشد به آن‌ها شکل داده است.
در نگاهی گسترده‌تر گمان می‌کنم ویژه‌گی مجله‌ای چون هزارتو هم همین است. نوشته‌هایی کمابیش سر بر آورده از دل گفتمانی وبلاگی اما نه تمامن وبلاگی. حال اینکه این ویژه‌گی تا چه‌حد واجد ارزش‌هایی بوده، چه آفت‌هایی داشته، چه چیزهایی را به متن‌های فاقد این ویژه‌گی اضافه کرده و... همه‌ی این‌ها در گذر و زمان و از برآیند داوری‌های گوناگون روشن خواهد شد (اگر خوانش و سنجشی در کار باشد البته، که من هیچ‌وقت نه در مجازستان و در نه در دنیای بیرون ندیدم که از این خبرها باشد)، مهم این است که این تجربه اتفاق افتاد، که تجربه شدیم.

مواجهه‌ی من با هزارتو مواجهه‌یی دوسویه است. یک‌سوی آن من ِ مخاطب ِ هزارتو ایستاده‌ام و سوی دیگر من ِ نویسنده و عضو هزارتو. به‌عنوان مخاطب هیچ‌گاه هزارتو مجله‌ای خواندنی نبوده برای‌ام. علی‌رغم دوست داشتن ریختارش، همیشه با تعداد زیادی مطالب بد و گاهی با چند مطلب خوب مواجه بوده‌ام. اما به‌عنوان یک عضو و نویسنده، هزارتو یکی از تجربه‌های مهم و دوست‌داشتنی زندگی‌ام تا به الان است. همه‌ی ما از یک مجله‌ی کوچک شروع می‌کنیم؛ آخرین داستانی که برای آخرین هزارتو انتخاب کردم، هزارتو همان مجله‌ی کوچک من است. اولین جای جدی بعد از وبلاگ که نوشته‌ای را در آن منتشر کردم. آغاز کار با سوء‌تفاهم همراه بود، اولین نوشته‌ام آن‌شکلی که می‌خواستم منتشر نشده بود، بعضی چیزها به هم ریخته بود، من هم عصبانیت‌ام را همین‌جا در وبلاگ بیان کردم درحالی که راحت می‌توانستم نامه‌ای بنویسم برای سردبیر هزارتو. ادامه‌ی راه ولی تجربه‌ای فوق‌العاده بود، هم به‌خاطر آنچه که در هزارتو نوشتم و بعدتر به آن می‌پردازم و هم به‌خاطر آن رابطه‌ی دوست‌داشتنی با سردبیر مجله، میرزا پیکوفسکی. آن‌ها که عضو هزارتو بوده‌اند، حکایت نامه‌های معروف هزارتویی را می‌دانند، هم آن نامه‌های مستقیم میان هر عضو و سردبیر، و هم آن پیام‌های همه‌گانی سردبیر که ترجیع‌بند همه‌شان یادآوری این بود که ملت سر ماه شد و هنوز هیچ‌کدام‌تان چیزی ننوشته‌اید، ملتزمین برای التزام‌شان تره هم خورد نمی‌کنند و... این نامه‌ها الان برای خودشان برچسبی به نام هزارتو دارند در جی‌میل ِ من و برای خودشان تاریخی دارند.
من برای همین صبر میرزا تا به اینجا هم خیلی احترام قایل‌ام، دوست داشتم هزارتو باشد و بنویسم ولی از پایان‌اش ناراحت نیستم و خسته‌گی میرزا را می‌فهمم و فکر می‌کنم حق داشت که خودش پایان هزارتو را اعلام کند.

ده جُستار (فکر می‌کنم می‌توان نام جستار داد به نوشته‌های هزارتویی‌ام، اما با تأکید مجدد بر اینکه این متن‌ها متن‌هایی‌اند برآمده از گفتمان وبلاگی) برای هزارتو نوشتم و هفت داستان برای صفحه‌ی آخر انتخاب کردم. هر ده جستاری را که نوشته‌ام دوست دارم و قابل‌دفاع‌شان می‌دانم. در نگاهی از امروز به آن‌ها، فکر می‌کنم هزارتوی رنگ می‌توانست پرداخت بهتر و سنجیده‌تری داشته باشد، و هزارتوی روشن‌فکری شاید از لحاظ مضمون نخ‌نما باشد اما نکات قابل‌دفاعی هم دارد. بقیه‌ی هزارتوهای‌ام را در همین‌شکلی که هستند دوست دارم.
از میان دریچه‌ها هم دو دریچه‌ی معرفی «پنهان» میشائیل هانه‌که و «درس و آوازخاون تاس» یونسکو را به‌لحاظ فرم معرفی با توجه به فضای محدود، خیلی دوست دارم.
فکرهایی بود برای اینکه داستان‌های صفحه‌ی آخر هزارتو داستان‌هایی اوریژینال باشند که اولین‌بار برای هزارتو ترجمه شوند، اما فرصت دست نداد. تا همین‌جای کار هم اما برای نخستین بار داستان کوتاهی از «مارسل پروست» را در فضای وب در دست‌رس قرار دادیم، «بچه‌ها در جاده‌ی روستایی»‌ مطمئنن تجربه‌ی متفاوتی بود برای خیلی‌ها که تعریفی ثابت از کافکا و دنیای کافکایی در ذهن‌شان شکل گرفته بود، و «شاهد عینی» خود تجربه‌ای متفاوت از مواجهه با دستان کوتاه بود. بقیه‌ی داستان‌ها هم هرکدام واجد ویژه‌گی‌هایی بودند که برای باز-نشر در هزارتو انتخاب شدند، انتخاب‌ها از سر چیز دیگر پیدا نکردن و همین دم دست بودن نبود.

و اما هزارتوی هزارتو یی که نوشتم، شاید بیشتر تجربه‌ای‌ست شخصی و خود-ارجاع. جالب است برای‌ام که این متن به‌صورت مجرد برای دیگران خواندنی خواهد بود یا نه، آن‌ها که از هزارتوهای پیشین ِ من چیزهایی در ذهن دارند، چه مواجهه‌ای با متن خواهند داشت، ولی در نهایت اغلب این‌طور است که متن تو بیشتر برای خودت است که مهم است، نه برای دیگران. خودت مدام به ظرافت‌هایی که به‌حساب خودت در متن به‌کار برده‌ای فکر می‌کنی تا دیگران. اما وقتی این‌طور نوشتی، باید پذیرای این هم باشی که خواننده‌ی متن خودت، خودت باشی فقط و به‌عنوان خواننده متن خودت را بسنجی، لذت ببری، حیرت کنی، بدت بیاید و... در این گیر-و-دار اگر دیگری‌ای هم آمد و متن‌ات را با دقت خواند، دل‌خوش باشی به بودن همان یک‌نفر.

حالا خیلی‌ها که این متن را تا به آخر خوانده‌اند (خیلی‌ها که مسلمن نه، چون خیلی‌ها یا سرسری از روی متن رد می‌شوند یا همان چندسطری ِ اول رهای‌اش می‌کنند) ممکن است بگویند "بابا قضیه رو چه‌قدر جدی گرفتی"! خُب بله، جدی گرفته‌ام، خیلی هم جدی گرفته‌ام. نوشتن و کارنامه‌ی نوشتن من خیلی برای‌ام مهم‌ است. هزارتو هم چون قرار-گاه نوشتن‌ام بوده برای‌ام مهم است. و اگر نسبت و تناسبی برقرار کنی میان این هزارتو و ده‌ساله‌ی اخیر ناموَرترین مجله‌‌های فرهنگی ِ این مرز پرگُهر، به‌جرأت می‌گویم که هزارتو چیزی کم نمی‌آورد -این می‌تواند باعث افتخار هزارتویی‌هاباشد ولی خیلی بیش‌تر مایه‌ی بدبختی نویسنده‌گان مطبوعاتی است. و فارغ از مسخره‌بازی‌هایی مثل شکسته‌نفسی (ما ایرانی‌ها تاریخ مجسم شکسته‌نفسی‌ییم به‌خدا!) همین کارنامه‌ی خودم در هزارتو را هم قابل اعتناتر از بسیاری نویسنده‌گانی می‌دانم که نامی دارند و نام‌شان وزنی دارد به هر دلیلی جز وزن نوشته‌هاشان -که این‌یکی دیگر نه اصلن مایه‌ی افتخار من که مایه‌ی بدبختی است به‌کل!

Labels:

Bamdad 7:11 PM Link

Tuesday, November 18, 2008

اینجا درهای باغ‌ها تا عصر نیمه‌باز است 


گرم گرم گرم، کلافه‌گی. از روی صداها می‌شد فهمید که دارد در همه‌ی کوپه‌ها را می‌زند و اسم‌اش را صدا می‌کند. حالا رسیده به این‌یکی و چندباری در می‌زند. در را نمی‌شود باز کرد. خانوم تخت پایینی قفل در را انداخته، خودش هم خواب است. دوباره برگشت، حالا پی ِ دو نفر می‌گردد، یک نام دیگر هم به قبلی اضافه شد. رفت. باز برگشت، یک نام دیگر هم اضافه شد. چرا یکی‌یکی هی گم می‌شدند؟ این‌دفعه در کوپه باز شد، کسی را گم نکرده بود، خودش گم شده بود، کوپه‌اش را نمی‌دانست.

کیف نبود، مسافرها هم نبودند، قطار ِ خالی بود که باید در امتدادش می‌رفتم و واگن و کوپه‌ام را پیدا می‌کردم و توی کوپه دنبال کیف‌ام می‌گشتم. یادم نبود توی کدام واگن بودیم، قطار خالی ترس‌ناک بود، احساس می‌کردم گم شده‌ام.

حرکت می‌کرد و از پنجره‌ها دنبال نشانه‌های آشنای شهر می‌گشتم. از جلو سینما آزادی رد شدیم، کیف‌ام پیدا نشد، کارت ملی و نصف پول‌ها و خودکارم که دوست‌اش داشتم پرید.

دختر جلو ما راه افتاده، روی در نوشته چیزی در این مایه‌ها که فقط سه‌نفر باید سوار شوند، دختر سوار می‌شود و برمی‌گردد و ما سه‌نفر را نگاه می‌کند، آسانسور می‌رود بالا.

از پنجره همه‌ی شهر پیداست. آن پایین خیابانی هست که می‌رود و پیچ می‌خورد و ادامه می‌یابد. نگاه آدم انحنا می‌گیرد با پیچ خیابان، دوست دارم.

این خیابان‌ها افتاده‌اند میان بلندی‌هایی طبیعی که برج‌ها بر فراز آن‌هاست که بنا شده، یعنی دل این بلندی‌ها را کنده‌اند که شده این خیابان‌ها. باران از میان آن برج‌ها و از ارتفاع بلندی‌ها می‌بارد بر این خیابان‌ها. چه‌همه‌ پنجره‌ی خاموش و روشن و رنگی. یاد تو می‌افتم و عکس‌هات، اس‌ام‌اس.

ردیف خوابیده‌اند تا رسیده به من ِ روی کاناپه. یاد شب‌های تاسوعا-عاشورای طبس افتاده‌ام و ردیف آدم‌های خواب و پتوهای کم‌تر از تعداد ِ اشتراکی و سرد است و سرد.

چه‌قدر با هم راه رفتیم. چه‌قدر پا بودی تو، چه‌قدر متنفرم از اینکه پا را کرده‌ایم پایه‌، چه‌قدر فرق دارد پا بودن برای راه رفتن با پایه‌ بودن، چه‌قدر زشت می‌شود چیزها.

چه‌قدر حرف زدیم، پیاده‌رو تا اسکان را تازه وقتی برمی‌گشتم فهمیدم که چه‌قدر راه آمده‌ بودیم. آره، حتمن دلیلی هست که هر بار که می‌آیم تو را حتمن باید ببینم. تبعید هم شد از آن فیلم‌های خاطره‌دار، از آن‌ها که تاریخ می‌سازند پیش روی‌شان برای پشت ِ سر آدم‌ها؛ کنعان هم شاید.

آقای کتاب‌فروش غم‌گین بود. «نامه‌های تیرباران‌شده‌ها» را که برداشتم گفت قدر این کتاب را بدان، فکر کنم قدرش را بدانم.

اگر وقتی با هم‌ایم سطح کوچکی (همان که رؤیایی می‌گفت "شب را به‌صحبتی من در سطح کوچکی...") می‌سازیم برای خودمان میان آن‌همه شلوغی مترو، متروی برگشت را خودت که باشی فقط، دیگر آوار تنهایی‌ست.

اول نور چراغ گردان بود، بعد یک بنز سیاه، بعد یکی‌دیگر، باز یکی دیگر، چندتا ماشین بزرگ، باز چندتا از همان بنزهای سیاه.

آنتراکت سوخت.

از مسافر بودن متنفرم، از اینکه می‌دانم باید برگردم، از این که مدام یادم می‌آورم که باید برگردم. من روزمره بلد نیستم بنویسم، همین‌هایی که تا به اینجا نوشته‌ام هم نمی‌دانم به چه درد بقیه می‌خورند. من این روزها را دوست داشتم بنویسم و بلد نبودم بنویسم. همه‌ی این روزها ولی جاری‌اند در این شعر ِ ضیاء موحد، شعر او توانسته روزهای‌ام را بنویسد، خودم نتوانستم:

اینجا
درهای باغ‌ها
تا عصر نیمه‌باز است
پا می‌نهی به باغ
گل‌های خیس را می‌بینی
و چهره‌ها فراموشت می‌شوند
و باز
ناگهان به خیابان می‌رسی
گویی کسی صدایت کرده‌ست

و باز

انبوه چهره‌ها را می‌بینی

زیبا

عبوس

خشک

و این همه
در پشت چهره‌ای که نمی‌بینی
گم می‌شوند.

Labels: ,

Bamdad 3:10 AM Link

Saturday, November 15, 2008

سماع رقص جنون‌ات تبرک است بیا 

صدای در برخاست.
کسی به در می‌کوفت.
نه با دو دست،
که با قلب،
با غم‌اش،
با ...
با ...

نصرت رحمانی

Labels:

Bamdad 8:55 PM Link

Sunday, November 9, 2008

امروز مائیم و شما 


ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری
خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا؟

مولانا

سلام آذین :)

Labels:

Bamdad 7:03 AM Link

Monday, November 3, 2008

همه ای فرزندان تبعیدی کبوتر کشتی 


زندگی چیز سختی است و بر آدمی بیش‌ از اندازه سنگینی می‌کند، پیوسته جان را به درد می‌آورد. از حس این‌‌که پیوندهای‌اش لَختی شُل شده باشد آرامشی روشن‌بینانه به آدم دست می‌دهد. بچه که بودم، سرنوشت هیچ‌کدام از شخصیت‌های کتاب مقدس به‌نظرم دردناک‌تر از سرنوشت نوح نمی‌آمد، به‌خاطر توفان که چهل‌روز او را در کشتی‌اش زندانی کرده بود. بعدها اغلب بیمار بودم، و روزهای درازی را من نیز در «کشتی» می‌ماندم. آن‌گاه بود که دریافتم نوح هرگز نتوانسته‌بود دنیا را به آن‌خوبی ببیند که از کشتی دید، هرچند تنگ و بسته بود و زمین در تاریکی فرو رفته. با آغاز نقاهت، مادرم که هرگز بالین‌ام را ترک نکرده بود و حتا شب‌ها هم کنارم می‌ماند، «در ِ کشتی را باز کرد» و بیرون رفت. اما چون کبوتر [نوح] «آن‌ شب برگشت». سپس خوب ِ خوب شدم و او هم چون کبوتر «دیگر بازنیامد.» باید به‌ناچار زندگی از سر می‌گرفتم. از خود فارغ می‌شدم، گفته‌هایی سخت‌تر از گفته‌های مادرم می‌شنیدم؛ حتا بیش‌تر، گفته‌های خود او هم که تا آن‌زمان همواره نرم و شیرین بود، دیگر آنی نبود که بود، از سختی زندگی و از وظیفه‌ای که باید از آن می‌آموختم اثر گرفت. ای کبوتر مهربان ِ توفان، چگونه می‌توان پنداشت که رفتن‌تان شادی پیر ِ کشتی‌بان از تولد دوباره‌ی جهان را با اندوهی نیامیخته باشد؟ ای شیرینی تعلیق زندگی، «مُحرّم» راستینی که کارها، خواست‌های نابه‌جا را تعطیل می‌کنید. ای «مبارکی» بیماری که آدمی را به نزدیکی واقعیت‌های فراسوی مرگ می‌برید –و نیز ای لطف‌های‌اش، لطف «این زیورهای بی‌هوده و این توری‌هایی که سنگینی می‌کنند». لطف گیسوانی که دستی ناخوانده «به‌تیمار جمع‌شان می‌کند»، وفای شیرین مادری یا دوستی که چه بسیار بارها در چشم‌مان چون چهره‌ی اندوه‌مان می‌نمایند، یا چون حرکت حامیانه‌ای که سستی‌مان به التماس می‌طلبد، و در آستانه‌ی نقاهت پایان می‌گیرید، اغلب رنج بسیار برده‌ام از این حس که همه از من دورید، همه ای فرزندان تبعیدی کبوتر کشتی.

چنان بی‌شمار عهدها با زندگی می‌بندیم که سرانجام ساعتی فرا می‌رسد که از توان عمل به همه‌ی آن‌ها مأیوس می‌شویم، و رو به گورها می‌کنیم، مرگ واقعی را فرا می‌خوانیم، «مرگی که به‌یاری تقدیرهایی می‌شتابد که توان تحقق ندارند.» اما گرچه مرگ از تعهدهای‌مان به زندگی می‌تواند آزادمان کند، از تعهد های‌مان به خودمان نمی‌تواند، به‌ویژه از نخستین‌شان، یعنی زندگی برای ارج و هنروری.

ژوئیه ۱۸۹۴

از مقدمه‌ی «خوشی‌ها و روزها»، نوشته‌ی مارسل پروست، ترجمه‌ی مهدی سحابی، نشر مرکز

توضیح:

مُحرّم با آن‌که عمدتن تعبیری اسلامی است، این‌جا در برابر واژه‌ی Treve de Dieu گذاشته‌‌شده که دقیقن همان مفهوم عام مُحرّم را دارد، یعنی دوره‌ای که بنا به قراردادی اجتماعی و سنتی و بر مبنای ملاحظاتی مذهبی، جنگ و بسیاری «فعالیت»های دیگر حرام است. این دوره در اروپای قرون وسطا برخی روزهای هفته را شامل می‌شد و مجامع کلیسایی قرن‌های دهم و یازدهم بارها بر آن تأکید کردند.


نقاشی از آیدین آغداشلو
Bamdad 2:58 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|