
زمانیست که پنجرهها میگریزند
از خانهها تا برافروزند در ته
دنیا آنجا که میرود سر بزند
دنیای ما.
رُنه شار
۱. میدانی آنروز که داشتی برای ام از روزهای کلاس آقا تقوایی میگفتی و من نشسته بودم گوشی به دست پای مبل کنار تلفنی که گذاشتهاماش روی زمین چون هیچوقت جا نیست روی عسلی ِ کنار مبل، داشتم فکر میکردم؛ نه آنموقع نبود که داشتم فکر میکردم، چند روز بعد بود، آنموقع به چیز دیگری فکر میکردم، بهچی؟ درست یادم نیست، این حافظه هیچ وقت مثل سگ ها وفادار نیست. اما چند روز بعد داشتم فکر می کردم وقتی میروم کتابفروشی آقای دانشور همان حس تویی که سر کلاس نشسته ای را دارم و بیرون هم که میایم بعد یکی دو ساعت، باز همان حس توی از کلاس آمده بیرون را دارم، اما آنموقع شاید داشتم به این فکر میکردم که کاش تهران بودم، یا شاید داشتم فکر میکردم به یک تصویر ذهنساخته مثل همیشه که توی کافهی خنکی نشستهایم و تو داری برایام تعریف میکنی یا شاید کلن داشتم فکر میکردم که حالام چه خوب است که دارم گوش میکنم تعریفکردنهایت را، وارد کتابفروشی که میشوم و؛ نه قبلاش همیشه پای ویترین میایستم و آن کتابهای عتیقه را نگاه میکنم و گاهی چشمام برق میزند که اینیکی را من هم دارم؛ آن خنکای کتابفروشی که میزند توی صورتام و در را که میبندم دیگر از این دنیا جدا میشوم. اینجا جای دیگری است. مثل همان پناهگاههایی که در بچهگی گوشهای برای خودمان پیدا میکردیم و احساس میکردیم آنجا قلمرو دنیای ماست و بزرگترها آنجا را نمیبینند. مثل هریپاتر وقتی بعد از سهماه ماندن پیش دورسلیها وارد هاگوارتز میشد. آن خوش-و-بش اولیه و سیگارهای بهمن ِ قرار گرفته توی سیگارجای چوبی. گشتن میان کتابها و ناگهان با شوق کتابی را میان کتابها یافتن، نگاه کردن به قیمتاش و درآوردن کیف پولام که خودم چهقدر پول دارم. بعد رفتن به پستوی کتابفروشی، بالا رفتن از آن پلهها و رهایی در اتاقک کوچک آن بالا، گشتن میان آنهمه نمایشنامه که نمیدانسهام هیچکدام ترجمه شدهاند و ناگهان پیدا کردن ِ [مثلن] «شش شخصیت در جست-و-جوی نویسنده»ی پیراندلو. یا دیدن نام نعلبندیان بر کتابی از هانتکه که نوشته است: «پچواک عباس نعلبندیان». یا وقتی همین آخرینبار از «چرخ و فلک» میپرسم و تعریف میکند از روزی که ریختند توی خانهاش و کتابهایی که بردند، و سر صحبتاش باز میشود از نام آن نایابکتابهایی که بردند. از «کرمانی»نامی میگوید و گمانم «هملت در قرن بیستم» فکر میکنم طرف را با «ناظرزادهی کرمانی» اشتباه گرفته، میگویم اتفاقن در «هنرهای زیبا» هم تدریس میکرد، میگوید آن «ناظرزادهی کرمانی» بود که تدریس میکرد و پدرش هم خیلیسال پیش استاد ادبیات خودمان در دانشگاه بود و لهجهی کرمانی غلیظی داشت. حالا دارد با لهجهی کرمانی استاد «چهارپاره» را تعریف میکند و با آن حافظهی عجیب-و-غریباش چهارپارهها همینطور پشت هم میآیند. این وسط صدای موتزارت را کم کردهبود و حرفاش که تمام میشود دوباره صدای کامپیوتر را بلند میکند و سیگارش را میگیراند. یاد آن ضبط مشکی ِ سونی میافتم که آن روز که یکی-دو ساعتی بعد از استیضاح مهاجرانی رفتهبودم پیشاش بهش اشاره کردهبود و گفتهبود: «دو ساعت اونا اومدن شر و ور گفتن، یه ساعت رف اون بالا حرف حساب زد»! حالا این کامپیوتر هست که فهرست تمام کتابها را تویاش دارد. همیشه ولی دارد یا موسیقی قدیمی (خوانساری، بدیعیزاده و...) گوش میکند یا دیویدی های اجراهای بتهوفن و موتزارت و باخ و... را تماشا میکند. کلی از رهبر ارکسترها و نوازندهها را میشناسد که اسمشان را نشنیدهام، از قدیم صفحه و نوارهاشان را داشته. آن روز قاب ِ سفید کیسلوفسکی را نشانام داد و گفت: اسم این اهنگسازه چییه؟ اسمشو یاد نمی گیرم، بار اول که شنیدم فک کردم از این کلاسیکهاس، طرف وقتی اسمشو گفت، پرسیدم مال چه دورهاییه؟ [میزند زیر خنده] نگاهام میرود روی آن کتابهایی که پشت سرش ردیف شدهاند. کتابهای خاصیاند معمولن. مثلن آنروزی که «زندگی در پیش رو» را با نام نویسندهی «موریس آژار» دیدم توی ویترین و بعد از خودش پرسیدم، یک نسخهی تر-و-تمیز کتاب را از پشت سرش برداشت و نشانام داد و گفت که این نام مستعار «رومن گری» بوده و تعریف کرد از آن روزها که داشتهاند کتاب را جمع میکردهاند و لیلی گلستان (بهقول خودش لی لی) بهش زنگ زده و گفته هرچند نسخه که میتوانی بخر. آن روز دیگر هم گفت، وقتی داشتم میگفتم لیلی گلستان «بیگانه» را ترجمه کرده و قرار است به بازار بیاید، داشت به بیسوادی آلاحمد فحش می داد و میگفت «بیگانه» را باید به فرانسه خواند؛ پس نه، آن روز نبود، آنروز من چند روز بعدش رفتم نمایشگاه و «بیگانه»ی لیلی گلستان را خریدم، چندوقت بعدش بود که ترجمهی گلستان را خوانده بود و دوست داشت. همان روز بود که میگفت لی لی از بچهگی فرانسه یاد داشت و رفت میان خاطرههای بچهگی در خانهی گلستان بزرگ... از همان پشت سرش بود که «کرکرههای کشیدهی چاک چاک» را بیرون کشید و از بیرون هم دیگر نور روز توی مغازه نمیتابید . من برای اولین بار نسخهی اصلی «کرکرهها» را دیدم. ساعت را هم حالا میبینم، باز هم دیرم شد، سهساعتی هست که اینجایم، خداحافظی میکنم و دست میدهیم و آن خندهی نازنیناش و باز همان پیادهروهای خلوت و دوستداشتنی ِ ملاصدرا...
۲. نشستهام توی این تاریکی که فقط از نور نمایشگر روشنی دارد، این نور فقط میافتد روی همان بخش کوچک کتابخانهی پشت سرم و روی جلد ِ «بیا کنار پنجره» را روشن میکند. طرح جلد کار آغداشلو است، شاید بیشتر از براهنی بهخاطر همین طرح جلد بود که کتاب را خریدم. پرهیب کتابخانهها را میبینم و فکر میکنم به جا و به عطف همهی این کتابها که در این ۱۰ سال از آقای دانشور خریدهام، از آن نخستینشان، «شاهزاده و گدا»ی با ترجمهی محمد قاضی که همان اولین بار توی آن کتابفروشی کوچک ِ «دروازهطلایی» که پر از آدم هم بود پیدایاش کردم و آقای دانشور تعجب (و ذوق هم) کردهبود که بچهی اینقدی هم مارک توین میشناسد و هم محمد قاضی (یکسال پیشترش بود گمانم که روی پشتبام خانه وقتی «سپیددندان» با ترجمهی «محمدقاضی» که منصور خریدهبود دستم بود، بهم گفت منصور که محمد قاضی بهترین مترجم ایران است) تا همین چاپ پنگوئن ِ Brave New World «آلدوس هکسلی». آن «شاهزاده و گدا از فرط کمجایی رفته توی کمد زیر کتابخانه، کتابهای انگلیسی هم که جیبیهاشان از همان اول جاشان توی ان کشوی پای آنیکی کتابخانه بود.
۳. راستی گفتمات چه دوست داشتم این روزها «خیابان یکطرفه» و شاید بیشتر از خودش آن «سیمای والتر بنیامین» ِ سوزان سونتاگ را؟ گفتم انگار دارد شرح حال مرا مینویسد توی این مقالهاش؟ از همان خیانتها گفته توی هزارتوی «خیانت»ام بود، از همان نقشهی ذهنی شهر که در هزارتوی شهر بود، از همهی آن شهردوستی هایام، از همهی آن دوستداشتن ِ شیءیت کتاب و از تنهایی و تنهاماندهگی که باز برایات گفتهبودم. مگر سونتاگ چیزی بنویسد که باورم بشود این شباهتها که پیدا میکنم توهم نیست، که باورم شود این فکرها که میکنم خزعبل نیست، که چیزی پیدا بشود برای ایمان آوردن، که ایمانی باشد برای روشن نگهداشتن ِ آن شمعی که تارکوفسکی اخر ِ نوستالگیا به ما سپرد، هه! باور کن نازلی عنوان فرعی آن مقاله را میتوانی بگذاری «حقایق دربارهی بامداد برادرزادهی مارسل» [تو هی بخند]... یک کم نور دارد از پشت این پردههای زخیم میتابد، پرده های اتاقام مثل همان پرده های توی آن عکس ِ «اتاق روشن» رولان بارت است، ولی پردههای آن عکس سبز یا آبی بودند، پردههای اتاق من زرد مایل به نارنجیاند (کیانا دستکم تو که همین چاپ کتاب را داری، برو و بردار و آن پردهها را نگاه کن، بگذار دلام خوش باشد که یکنفر وقتی به اینجای نوشته رسید اینقدر شوق داشته باشد که برود کتاب را از توی کتابخانه بردارد و باز کند و پردههای توی کتاب را نگاه کند.) صبح شدها به همین زودی...
عکس از کیاناLabels: خود-نویسها