Thursday, July 31, 2008

Labels:

Bamdad 2:38 AM Link

Tuesday, July 29, 2008

تقدیم به عزیزانی که نمی‌خواهند گوسفند باشند! 


عکس و عنوان صرفن جنبه‌ی تزیینی دارند!

Labels:

Bamdad 2:12 AM Link

Monday, July 28, 2008

راستی که فارسی شکر است!!! 

اینکه شکایت می‌کنند که جوانان ِ درس‌خوانده‌ی ما از نوشتن یک نامه به فلان اداره ناتوانند، این گناه این جوانان نیست که زبان جعلی و پُرپیچ-و-تاب ِ اهل اداره را نمی‌دانند و اصطلاحات ِ «توقیراً ایفاد می‌گردد» یا «متعاقباً ارسال می‌گردد» یا «تحقیقات به عمل آورید» و بسیاری چیزهای بدتر از این را نمی‌شناسند، چون این زبان رابطه‌ای با بستر طبیعی زبان، یعنی زبان ِ گفتار، ندارد و زبانی‌ست جعلی که تنها جعل‌کننده‌گانش آن را می‌فهمند (اگر بفهمند)؛ زبانی که در آن یک فعل ِ درست و بجا کم‌تر به‌کار برده می‌شود.

داریوش آشوری / بازاندیشی زبان فارسی

Labels:

Bamdad 12:32 AM Link

Saturday, July 26, 2008

I touch her face with mine eyes 




تو آنجا در میانه‌ی جمع نشسته‌ای و مثل همیشه تَرَک‌های در-و-دیوار را نگاه می‌کنی، من هم نشسته‌ام و تو را تماشا می‌کنم. دوست دارم بفهمم به چه فکر می‌کنی. تو همیشه در میانه‌ی جمعی، همیشه ساکت، اما هیچ‌وقت کسی فکر نمی‌کند ناراحتی یا حواس‌ات جای دیگر است. دوست دارم بفهمم تا کجا این‌جایی و از کجا جای دیگر، کِی هستی و کِی نیستی؟ دوست دارم خودم هم جایی میانه‌ی جمع ساکت بنشینم و بود-و-نبود ِ تو را تماشا کنم، حدس بزنم. اصلن این جمع، این بودن‌ام در جمع با تو دارد معنا می‌شود. تو نشسته‌ای ساکت، من نشسته‌ام با خنده و شوخی با دیگران. ولی این‌ها همه هست چون می‌دانم تو هستی، نشسته و ساکت در میان جمع.

گاه‌-ای هست در میان، گاهی که تو می‌مانی و همه‌چیز حذف می‌شود. گاهی که می‌خواهم فقط سرم را گذاشته‌باشم روی سینه‌ات تا تنفس ساکت سینه‌ات را بشنوم.

Labels:

Bamdad 4:06 AM Link

Thursday, July 24, 2008

خدا هشت‌روز اول‌شو چی‌کاره بود؟ 

خب چندتا از دوستان پرسیدن خدا روزای قبل‌ش داشته چی‌کار می‌کرده و اینا، البته من نمی‌دونم واقعن وقتی روز نهم کیرا نایتلی رو آفریده شما دیگه چی‌کار دارین که روزای قبل چی‌کار می‌کرده آخه؟ :دی ولی در عین حال برای تنویر افکار عمومی توضیح می‌دم:
اون شیش‌روز اول که خب کار خاصی نمی‌کرد، داشت دنیا و آدما و اینا رو می‌آفرید. روز هفتم یه‌کم مخش کار کرد بچه (خدا هم از خودمونه‌ها!) نشست استراحت کرد و هیچ‌کاری نکرد و خوش‌خوشانش شد از چیزایی که خودش آفریده‌بود و اینا. بعد روز هشتم خدا ژرژ را آفرید. روز نهم هم که دیگه بعله، کیراجان را آفرید.

Labels:

Bamdad 2:21 AM Link

و در روز نهم خداوند کیرا نایتلی را آفرید 



Bamdad 1:58 AM Link

Saturday, July 19, 2008

آن دستمالی را که دستش بود روی بلندای جرثقیل ساختمانی باد برد 




بارها، بارهای بار
آدم می‌خوابد، تن‌اش بیدارش می‌کند؛
بعد یک‌بار، فقط یک‌بار
آدم می‌خوابد و تن‌اش را گم می‌کند.

رُنه شار


۱.
مرد می‌خواهد برود از خانه بیرون، یعنی رفته، در را باز کرده، از در رد شده و فقط مانده که دست برگشته‌ به‌سمت درش، در باز را ببندد که تلفن زنگ می‌زند، زن به‌سمت تلفن می‌رود، مرد سرش را از آن‌ور در می‌آورد تو و می‌گوید: "سَلّ‌ لّام سوسن‌جون!" تا زن گوشی را بردارد و بگوید: "سَلّ‌ لّام سوسن‌جون!" در دیگر بسته شده.

۲.
تلفن زنگ می‌زند، زنگ می‌زند زنگ می‌زند زنگ می‌زند زنگ می‌زند زنگ می‌زند زنگ می‌زند زنگ می‌زند...

Labels: ,

Bamdad 12:13 AM Link

Friday, July 18, 2008

بی‌خیال تو رو خدا! اینم از همین اس‌ام‌اس سرکاری‌هاس دیگه، نه؟ اه! د آخه چرا همه‌چی این‌قد مزخرف شده؟ چرا این‌قدر راحت می‌افتن می‌میرن همه؟
Bamdad 1:41 PM Link

Tuesday, July 15, 2008

شبانه‌روز من از سرسرای سبز سروهای شما می‌گذرد 




ساق پا، که نوای نی برداشته از میانه‌ی کفش و شلوار پیداست و شکل راه رفتنی که نوای مولوی‌ست، همه رنگارنگی ِ پوشش‌ها که چیزی از سیاهی و تک‌رنگی برای خیابان‌ها نگذاشته‌اند باقی، شال‌هایی که ندارند بر سر قرار و سلسله‌ی موهای پریشان در فضا، همه بدن‌هایی که نمی‌گذارند پوشش‌ها را چیزی از آن‌ها کم کند و نمایش ندهد؛ این‌همه که می‌گذرند دامن‌کشان و نظری هم نمی‌اندازند بر گزمه‌گان ِ اینک بر گذرگاه‌ها مستقر، برای‌ام زیباترین، بی‌نیازترین و سرخوشانه‌ترین نغمه‌های اعتراض‌اند این روزها.


با واژه‌گان رؤیایی، براهنی، شاملو، سعدی و آن شاعر ‌که نمی‌شناسم‌اش.

Labels:

Bamdad 3:21 AM Link

Monday, July 14, 2008

گمانم یک فصل کامل ار «کتاب مشکلات» (برای اطلاعات بیش‌تر پیرامون «کتاب مشکلات» می‌توانید به آیدا یا نازلی مراجعه کنید) من می تواند به ماجرای اینترنت و ADSL گرفتن‌ام اختصاص پیدا کند! اصلن هم حوصله‌ی تعریف کردن همه‌ی ماجراهایی را که در طول یک‌سال اتفاق افتاده‌اند ندارم؛ فقط خلاصه این که بعد از آن همه ماجرا، بعد از حتا رسیدن به امضای قرارداد و پرداخت هزینه، طرف امشب زنگ زد و گفت "مخابرات منطقه‌ی شما ADSL را پشتیبانی نمی‌کند! من گفتم "نمی‌شد این را از همان اول بگویید؟" طرف گفت "نه"!

Labels:

Bamdad 4:20 AM Link

Saturday, July 12, 2008

مطمئناً کار و بارتان خوب است نه؟ 


۱. از حمام تازه آمده‌بودم بیرون، رفتم آن اتاق و تله‌وزیون را روشن کردم. تله‌وزیون هنوز آن اتاق مانده از وقتی به خاطر خاله بردیم اش آن‌جا. گفت «آرزوهای بزرگ» دیوید لین را قرار است پخش کند. آمدم از اتاق بیرون، تله‌وزیون را ولی روشن گذاشتم. مثل وقتی که هم می‌خواهی به روی خودت نیاوری و هم می‌خواهی که باشد. «آرزوهای بزرگ» از تأثیرگذارترین و محبوب‌ترین کتاب‌های نوجوانی من است. کتاب هدیه‌ی تولد دوازده‌ساله‌گی‌ام است از طرف خواهر و شوهرخواهرم. آن تنهایی و سرگردانی پیپ را همیشه خیلی خوب می‌فهمیدم، آن حالت اثیری که استلا برای‌اش داشت را هم. استِللا، آهنگ ادای این نام را خیلی دوست دارم. بعدن فهمیدم که این‌طور ادا می‌شود، بار اول اِستْلا می‌خواندم‌اش. تنهایی ِ پیپ که در گذر همه‌ی آن ماجراها هیچ از آن کم نشد، آرزو‌های بزرگی که نهفمید و نفهمیدم کی همه‌شان از بین رفتند... پیپ ِ آرزوهای بزرگ، چارلز فاستر کین ِ همشهری کین... دو شخصیت از ادبیات و از سینما که از همان‌سال‌ها تا به حال همراه‌ام بوده‌اند و دوست‌شان دارم، می‌فهمم‌شان...

۲. دیوید لین فیلم‌اش را خوب ساخته‌بود ولی این‌جور فیلم‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند جایگاه یک شاهکار را برای من پیدا کنند. داشتم فکر می‌کردم اگر قرار بود فیلم لین را دوباره بسازم، روی فضاها بیش‌تر مکث می‌کردم تا بعضی آدم‌ها، آن خانه (خانه‌ی جو و بیدی) را بیش‌تر نشان می‌دادم، یا مهمان‌خانه‌ی «گراز آبی» که برای‌ام تداعی‌گر آن مهمان‌خانه‌هاست که «موشت» از آن‌ها گریزان بود و پدر ِ پسر در «اتفاق ساده» در آن‌ها مشروب می‌خورد.‌ دوربین را روی دیوارهای کارخانه‌ی شراب‌سازی ِ مجاور خانه‌ی میس هاویشام بیش‌تر نگه می‌داشتم. همین‌طور که فیلم را می‌دیدم خطوطی از رمان به‌یادم می‌آمدند... ولی لین آخر فیلم راخوب نساخته‌بود. خوب نساخته بود... او جسارت دیکنس ِ نویسنده در پایان را نداشت.

چون در نیمه‌باز بود وارد محوطه گشتم. مه نقره‌فام و خنکی گرد تن تبدار غروب پیچیده بود و ماه هنوز برای پراگندنش طلوع نکرده‌ بود؛ اما ستارگان از آنسوی مه نورافشانی می‌کردند و ماه در کار برخاستن بود و شامگاه تار نبود. جای هر قسمت خانه را می‌توانستم مشخص کنم: می‌توانستم بگویم که آبجوسازی کجا بود، درها کجا بودند، خمره‌ها کجا قرار داشتند. همه‌ی این محل‌ها را در ذهن خود مشخص کرده بودم و داشتم خیابان باغ متروک را مشاهده می‌کردم که پیکر تنهایی را در آن مشاهده کردم.
پیشتر که رفتم دریافتم که او نیز از حضور من آگاه است؛ تا لحظه‌ای که او را دیدم، بسویم پیش می‌آمد، ولی اکنون بیحرکت ایستاده بود. نزدیکتر رفتم و دیدم که پیکر، پیکر زنی است. هنگامی که نزدیکتر شدم در شرف دور شدن و رفتن بود که ایستاد، پابپا کرد تا به او برسم. سپس چنانکه گفتی حیرت‌زده شده‌است یکه‌ای خورد و نام مرا زیر لب زمزمه نمود. من هم فریاد زدم: «استلا!»
«خیلی تغییر کرده‌ام. تعجب می‌کنم چطور مرا شناختید.»

درحقیقت، طراوت زیباییش زائل شده بود. اما شکوه و لطف و گیرایی وصف‌ناپذیر آن همچنان باقی بود. این لطف و جاذبه را پیش از اینهم در او دیده بودم؛ آنچه هرگز ندیده بودم فروغ ملایم و محزون چشمانی بود که روزگاری غرور از آنها ساطع بود؛ و آنچه هرگز احساس نکرده بودم نوازش پراحساس و دوستانه‌ دستی بود که زمانی تهی از احساس بود. بر نیمکتی که در آن نزدیکی بود نشستیم. گفتم: «پس از گذشت این همه سال، عجیب است که باز در همان جایی ملاقات می‌کنیم که برای اولین بار یکدیگر را دیدیم! زیاد به اینجا می‌آیید؟»
«از آن وقت تا به‌حال نیامده بودم.»
«من هم همینطور.»

اکنون ماه برمی‌آمد و من به نگاه افسرده‌ای می‌اندیشیدم که بر سقف سفید بیمارستان زندان دوخته شده و خاموش گشته بود؛ ماه برمی‌آمد و من به فشاری می‌اندیشیدم که وی هنگام ادای آخرین کلماتم، کلماتی که برای آخرین‌بار در روی زمین می‌شنید، به دستم آورده بود.
استلا پرده‌ی سکوتی را که میان من و او حائل شده بود از هم درید و گفت: «بارها قصد کرده بودم و امیدوار بودم که به اینجا برگردم، ولی پیشامدهایی مانع از این کار شده بود. بیچاره خانه قدیم، بیچاره!»
نخستین پرتو ماه، مه نقره‌فام را لمس کرد و همان پرتو، قطرات اشکی را که استلا از دیده فرو می‌بارید بنرمی نوازش داد.
نمی‌دانست که سرشک دیدگانش را دیده‌ام، کوشش می‌نمود که از ریزش آنها جلوگیری کند، بآرامی گفت: «موقعی که قدم می‌زدید تعجب نکردید که چطور شده خانه به این روز افتاده است؟»
«چرا استلا.»

«زمین اینجا متعلق به‌من است و این تنها مایملکی است که از دست نداده‌ام. هر چیزی که داشتم کم کم از دستم رفت، اما این را نگه داشته‌ام. این تنها مقاومت خستگی‌ناپذیری بوده که طی تمام سالهای بدبختیم بخرج داده‌ام».

«بنا است اینجا ساختمان بشود؟»

«بنا است روزی ساختمان بشود. آمدم که قبل از اینکه بکلی تغییر کند با آن وداع کنم.» و با لحنی که گویای دلبستگی و تعلق خاطرش به‌مردی آواره بود گفت: «شما هم هنوز در خارجه زندگی می‌کنید؟»

«آری.»

«مطمئناً کار و بارتان خوب است، نه؟»

«برای تعمین معاش خیلی کار می‌کنم و بنابراین -بله، کار و بارم خوب است.»

«غالباً به‌یاد شما بوده‌ام.»

«راستی؟»

این اواخر بارها به‌یادتان بوده‌ام. روزگاری بود که طی آن خاطره آنچه را که به‌ارزشش پی نبرده و دور انداخته بودم دور از خود نگه می‌داشتم. اما چون حفظ آن خاطره تناقضی با وظیفه‌ام نداشت، جایی در قلب خود برای آن باز کرده بودم.»
گفتم: «شما همیشه جای خود را در قلب من داشته‌اید.»
باز در سکوت فرو رفتیم تا اینکه او به‌سخن در آمد: «هیچ فکر نمی‌کردم که هنگام خداحافظی از این محل از شما هم خداحافظی می‌کنم. از این امر بسیار خوشحالم.»
«استلا، از جدایی مجدد خوشحالی؟ برای من که جدایی بسیار دردناک است. برای من یکی، خاطره‌ی آخرین جداییمان همیشه غم‌انگیز و دردناک بوده و هست.»

استلا با لحنی بسیار جدی پاسخ داد: «اما در آخرین وداع به‌من گفتید خدا بهمراه، خدا از سر تقصیرت درگذرد! اگر این جملات را آنوقت توانستید بگویید حالا هم در تکرارشان تردیدی به‌خود راه نخواهید داد، آنهم حالا که رنج و عذاب از هر تعلیم و آموزشی قوی‌تر و مؤثرتر بوده و به‌من آموخته است که احساسات درونی شما را درک کنم. خم شده و شکسته گشته‌ام، اما امیدوارم که شکل بهتری به‌خود گرفته باشم. همانگونه که به‌من توجه و خوبی می‌کردید، حالا هم بکنید و به‌من اطمینان بدهید که باهم دوست هستیم.»
از روی نیمکت برخاست، برخاستم و به‌رویش خم شدم و گفتم: «با هم دوست هستیم.»
استلا گفت: «و آیا دوستی خود را دور از هم ادامه خواهیم داد؟» دستش را در دستم گرفتم و از آن ویرانه بیرون رفتیم و همانطور که مه‌های صبحگاهی سالها پیش، هنگامی که برای نخستین بار اهنگری را ترک می‌کردم، برخاسته بودند اکنون نیز مه‌های شامگاهی برخاسته بودند و من در فضای روشن و پهناوری که در برابر چشمانم می‌گسترد دیگر سایه جدایی از او را ندیدم.

۳. فضایی که دیکنس ساخته‌است بی‌نظیر است، رد جامانده از گذشته، ویرانه، و یک نیمکت که این‌دو بر آن می‌نشینند و آرزوهای بزرگی که رخت بربسته‌اند. جمله‌ی آخر را راحت می‌توان نادیده گرفت و اقتضای زمانه‌ی نوشتن کتاب‌اش پنداشت. آینده در همان مه‌ها گم‌شده و هیچ‌چیز معلوم نیست، فقط همین رد گذشته پیداست...

۴. میان شیفته‌گی [به‌حق] به رمان‌های مدرن ِ قرن بیستمی، یا نگاهی که اگر هم رو به گذشته می کند، [باز هم به‌حق] بیش‌تر از «تام جونز» و «دون‌کیشوت» یاد می‌کند، «آرزوهای بزرگ» کمی مهجور مانده و کمی دست‌کم گرفته می‌شود. این‌قدر همه خوانده‌اند یا دیده‌اند و یا شنیده‌اند از خانه‌ی میس هاویشام که دیگر ساده و عادی‌اش می‌انگارند. اما «آروزهای بزرگ» میراثی بزرگ برای آینده‌گان به‌جا گذاشت. چند اشاره‌ی ساده و کوچک که مناسب ذهن‌های زودفراموش‌گرمان هم باشد بد نیست: به‌لطف چاپ دوباره‌ این‌روزها خیلی‌ها «آئورا» را خوانده‌اند و می‌خوانند. آئوراخوانی‌هاتان یادی از «آرزوهای بزرگ» زنده نمی‌کند؟ پاین نسخه‌ی کامل ِ «سینما پارادیسو» و بازگشت ِ سالواتوره و دیدار دوباره با دختر، آغاز همشهری کین و وکیلی که پسربچه را با خود می‌برد... یا بگذارید بیاییم به همین روزها، به آن صحنه‌ی دیدار کلانتر «پیرمردها را سرزمینی نیست» با دوست قدیمی، کلبه‌ی پیرمرد و گربه‌ها...
همه هم پی ِ همان رزباد ِ گم شده‌اند.

Labels: ,

Bamdad 3:27 AM Link

Wednesday, July 9, 2008

اکنون در این تابستان کجا جای فراموشی و تنهایی است؟ 


یک دسته‌ی بزرگ گل گلایل خریده و برگشته خانه، با تاکسی. می‌دانسته که باید از سر سه‌ وعده غذای‌اش بگذرد، اما دسته‌‌گل را خریده و با تاکسی برگشته و گل را گذاشته توی لیوان آب‌خوری پلاستیکی‌اش. بعد هم نشسته روی یکی از همان دو صندلی، و رو به پنجره‌ی باز. بری بسته‌ی سیگارش را فراموش کرده‌بود. فقط سه سیگار داشته، سیگار بی‌فیلتر. نکشیده. دل‌اش نمی‌خواست باز سرفه کند. وقتی کسی آدم را نمی‌بیند دیگر چه‌احتیاجی است آدم به سرفه بیفتد، کریستین سرفه کند؟ چراغ اتاق‌اش را روشن نکرده. رو به پنجره -گفتم- نشسته و گریه کرده.

کریستین و کید / هوشنگ گلشیری

Labels:

Bamdad 3:50 PM Link

Tuesday, July 8, 2008

روزنامه‌ای، نشریه‌ای، کوفتی زهرماری را باز کنی و نام امیر قادری را نبینی.

لیبل: آرزوهای محال!

Labels:

Bamdad 3:27 AM Link

Saturday, July 5, 2008

=)) 

این پست آشنا نیس براتون احیانن؟ :دی :دی :دی
دست‌کم اون زبان‌نگاره‌ی تابلو رو عوض می‌کردی خب، چندنفر تو وبلاگستان هستن مگه که «جستجو» رو «جست-و-جو» می‌نویسن؟ ها؟ ها؟ ها؟ =))

Labels:

Bamdad 5:13 PM Link

کرکره ها 



زمانی‌ست که پنجره‌ها می‌گریزند
از خانه‌ها تا برافروزند در ته
دنیا آن‌جا که می‌رود سر بزند
دنیای ما.

رُنه شار


۱. می‌دانی آن‌روز که داشتی برای ام از روزهای کلاس آقا تقوایی می‌گفتی و من نشسته بودم گوشی به دست پای مبل کنار تلفنی که گذاشته‌ام‌اش روی زمین چون هیچ‌وقت جا نیست روی عسلی ِ کنار مبل، داشتم فکر می‌کردم؛ نه آن‌موقع نبود که داشتم فکر می‌کردم، چند روز بعد بود، آن‌موقع به چیز دیگری فکر می‌کردم، به‌چی؟ درست یادم نیست، این حافظه هیچ وقت مثل سگ ها وفادار نیست. اما چند روز بعد داشتم فکر می کردم وقتی می‌روم کتاب‌فروشی آقای دانشور همان حس تویی که سر کلاس نشسته ای را دارم و بیرون هم که می‌ایم بعد یکی دو ساعت، باز همان حس توی از کلاس آمده بیرون را دارم، اما آن‌موقع شاید داشتم به این فکر می‌کردم که کاش تهران بودم، یا شاید داشتم فکر می‌کردم به یک تصویر ذهن‌ساخته مثل همیشه که توی کافه‌ی خنکی نشسته‌ایم و تو داری برای‌ام تعریف می‌کنی یا شاید کلن داشتم فکر می‌کردم که حال‌ام چه خوب است که دارم گوش می‌کنم تعریف‌کردن‌هایت را، وارد کتاب‌فروشی که می‌شوم و؛ نه قبل‌اش همیشه پای ویترین می‌ایستم و آن کتاب‌های عتیقه را نگاه می‌کنم و گاهی چشم‌ام برق می‌زند که این‌یکی را من هم دارم؛ آن خنکای کتاب‌فروشی که می‌زند توی صورت‌ام و در را که می‌بندم دیگر از این دنیا جدا می‌شوم. این‌جا جای دیگری است. مثل همان پناه‌گاه‌هایی که در بچه‌گی گوشه‌ای برای خودمان پیدا می‌کردیم و احساس می‌کردیم آن‌جا قلمرو دنیای ماست و بزرگ‌ترها آن‌جا را نمی‌بینند. مثل هری‌پاتر وقتی بعد از سه‌ماه ماندن پیش دورسلی‌ها وارد هاگوارتز می‌شد. آن خوش-و-بش اولیه و سیگارهای بهمن ِ قرار گرفته توی سیگارجای چوبی. گشتن میان کتاب‌ها و ناگهان با شوق کتابی را میان کتاب‌ها یافتن، نگاه کردن به قیمت‌اش و درآوردن کیف پول‌ام که خودم چه‌قدر پول دارم. بعد رفتن به پستوی کتاب‌فروشی، بالا رفتن از آن پله‌ها و رهایی در اتاقک کوچک آن بالا، گشتن میان آن‌همه نمایش‌نامه که نمی‌دانسه‌ام هیچ‌کدام ترجمه شده‌اند و ناگهان پیدا کردن ِ [مثلن] «شش شخصیت در جست-و-جوی نویسنده»ی پیراندلو. یا دیدن نام نعلبندیان بر کتابی از هانتکه که نوشته است: «پچواک عباس نعلبندیان». یا وقتی همین آخرین‌بار از «چرخ و فلک» می‌پرسم و تعریف می‌کند از روزی که ریختند توی خانه‌اش و کتاب‌هایی که بردند، و سر صحبت‌اش باز می‌شود از نام آن نایاب‌کتاب‌هایی که بردند. از «کرمانی»نامی می‌گوید و گمانم «هملت در قرن بیستم» فکر می‌کنم طرف را با «ناظرزاده‌ی کرمانی» اشتباه گرفته، می‌گویم اتفاقن در «هنرهای زیبا» هم تدریس می‌کرد، می‌گوید آن «ناظرزاده‌ی کرمانی» بود که تدریس می‌کرد و پدرش هم خیلی‌سال پیش استاد ادبیات خودمان در دانش‌گاه بود و لهجه‌ی کرمانی غلیظی داشت. حالا دارد با لهجه‌ی کرمانی استاد «چهارپاره» را تعریف می‌کند و با آن حافظه‌ی عجیب-و-غریب‌اش چهارپاره‌ها همین‌طور پشت هم می‌آیند. این وسط صدای موتزارت را کم کرده‌بود و حرف‌اش که تمام می‌شود دوباره صدای کامپیوتر را بلند می‌کند و سیگارش را می‌گیراند. یاد آن ضبط مشکی ِ سونی می‌افتم که آن روز که یکی-دو ساعتی بعد از استیضاح مهاجرانی رفته‌‌بودم پیش‌اش به‌ش اشاره کرده‌بود و گفته‌بود: «دو ساعت اونا اومدن شر و ور گفتن، یه ساعت رف اون بالا حرف حساب زد»! حالا این کامپیوتر هست که فهرست تمام کتاب‌ها را توی‌اش دارد. همیشه ولی دارد یا موسیقی قدیمی (خوانساری، بدیعی‌زاده و...) گوش می‌کند یا دی‌وی‌دی های اجراهای بتهوفن و موتزارت و باخ و... را تماشا می‌کند. کلی از رهبر ارکسترها و نوازنده‌ها را می‌شناسد که اسم‌شان را نشنیده‌ام، از قدیم صفحه و نوارهاشان را داشته. آن روز قاب ِ سفید کیسلوفسکی را نشان‌ام داد و گفت: اسم این اهنگ‌سازه چی‌یه؟ اسم‌شو یاد نمی گیرم، بار اول که شنیدم فک کردم از این کلاسیک‌هاس، طرف وقتی اسم‌شو گفت، پرسیدم مال چه دوره‌ای‌یه؟ [می‌زند زیر خنده] نگاه‌ام می‌رود روی آن کتاب‌هایی که پشت سرش ردیف شده‌اند. کتاب‌های خاصی‌اند معمولن. مثلن آن‌روزی که «زندگی در پیش رو» را با نام نویسنده‌ی «موریس آژار» دیدم توی ویترین و بعد از خودش پرسیدم، یک نسخه‌ی تر-و-تمیز کتاب را از پشت سرش برداشت و نشان‌ام داد و گفت که این نام مستعار «رومن گری» بوده و تعریف کرد از آن روزها که داشته‌اند کتاب را جمع می‌کرده‌اند و لیلی گلستان (به‌قول خودش لی لی) به‌ش زنگ زده و گفته هرچند نسخه که می‌توانی بخر. آن روز دیگر هم گفت، وقتی داشتم می‌گفتم لیلی گلستان «بیگانه» را ترجمه کرده و قرار است به بازار بیاید، داشت به بی‌سوادی آل‌احمد فحش می داد و می‌گفت «بیگانه» را باید به فرانسه خواند؛ پس نه، آن روز نبود، آن‌روز من چند روز بعدش رفتم نمایش‌گاه و «بیگانه‌‌»ی لیلی گلستان را خریدم، چندوقت بعدش بود که ترجمه‌ی گلستان را خوانده بود و دوست داشت. همان روز بود که می‌گفت لی لی از بچه‌گی فرانسه یاد داشت و رفت میان خاطره‌های بچه‌گی در خانه‌ی گلستان بزرگ... از همان پشت سرش بود که «کرکره‌های کشیده‌ی چاک چاک» را بیرون کشید و از بیرون هم دیگر نور روز توی مغازه نمی‌تابید . من برای اولین بار نسخه‌ی اصلی «کرکره‌ها» را دیدم. ساعت را هم حالا می‌بینم، باز هم دیرم شد، سه‌ساعتی هست که این‌جا‌یم، خداحافظی می‌کنم و دست می‌دهیم و آن خنده‌ی نازنین‌اش و باز همان پیاده‌روهای خلوت و دوست‌داشتنی ِ ملاصدرا...

۲. نشسته‌‌ام توی این تاریکی که فقط از نور نمایش‌گر روشنی دارد، این نور فقط می‌افتد روی همان بخش کوچک کتاب‌خانه‌ی پشت سرم و روی جلد ِ «بیا کنار پنجره» را روشن می‌کند. طرح جلد کار آغداشلو است، شاید بیش‌تر از براهنی به‌خاطر همین طرح جلد بود که کتاب را خریدم. پرهیب کتاب‌خانه‌ها را می‌بینم و فکر می‌کنم به جا و به عطف همه‌ی این کتاب‌ها که در این ۱۰ سال از آقای دانشور خریده‌ام، از آن نخستین‌شان، «شاهزاده و گدا»ی با ترجمه‌ی محمد قاضی که همان اولین بار توی آن کتاب‌فروشی کوچک ِ «دروازه‌طلایی» که پر از آدم هم بود پیدای‌اش کردم و آقای دانشور تعجب (و ذوق هم) کرده‌بود که بچه‌ی این‌قدی هم مارک توین می‌شناسد و هم محمد قاضی (یک‌سال پیش‌ترش بود گمانم که روی پشت‌بام خانه وقتی «سپیددندان» با ترجمه‌ی «محمدقاضی» که منصور خریده‌بود دستم بود، به‌م گفت منصور که محمد قاضی بهترین مترجم ایران است) تا همین چاپ پنگوئن ِ Brave New World «آلدوس هکسلی». آن «شاهزاده و گدا از فرط کم‌جایی رفته توی کمد زیر کتابخانه، کتاب‌های انگلیسی هم که جیبی‌هاشان از همان اول جاشان توی ان کشوی پای آن‌یکی کتاب‌خانه بود.

۳. راستی گفتم‌ات چه دوست داشتم این روزها «خیابان یک‌طرفه» و شاید بیش‌تر از خودش آن «سیمای والتر بنیامین» ِ سوزان سونتاگ را؟ گفتم انگار دارد شرح حال مرا می‌نویسد توی این مقاله‌اش؟ از همان خیانت‌ها گفته توی هزارتوی «خیانت»ام بود، از همان نقشه‌ی ذهنی شهر که در هزارتوی شهر بود، از همه‌ی آن شهردوستی های‌ام، از همه‌ی آن دوست‌داشتن ِ شیءیت کتاب و از تنهایی و تنهامانده‌گی که باز برای‌ات گفته‌بودم. مگر سونتاگ چیزی بنویسد که باورم بشود این شباهت‌ها که پیدا می‌کنم توهم نیست، که باورم شود این فکرها که می‌کنم خزعبل نیست، که چیزی پیدا بشود برای ایمان آوردن، که ایمانی باشد برای روشن نگه‌داشتن ِ آن شمعی که تارکوفسکی اخر ِ نوستالگیا به ما سپرد، هه! باور کن نازلی عنوان فرعی آن مقاله را می‌توانی بگذاری «حقایق درباره‌ی بامداد برادرزاده‌ی مارسل» [تو هی بخند]... یک کم نور دارد از پشت این پرده‌های زخیم می‌تابد، پرده های اتاق‌ام مثل همان پرده های توی آن عکس ِ «اتاق روشن» رولان بارت است، ولی پرده‌های آن عکس سبز یا آبی بودند، پرده‌های اتاق من زرد مایل به نارنجی‌اند (کیانا دست‌کم تو که همین چاپ کتاب را داری، برو و بردار و آن پرده‌ها را نگاه کن، بگذار دل‌ام خوش باشد که یک‌نفر وقتی به این‌جای نوشته رسید این‌قدر شوق داشته باشد که برود کتاب را از توی کتاب‌خانه بردارد و باز کند و پرده‌های توی کتاب‌ را نگاه کند.) صبح شد‌ها به همین زودی...

عکس از کیانا

Labels:

Bamdad 3:31 AM Link

Wednesday, July 2, 2008

خودمانیم گرفتن اولین حق ِ تحریر زندگانی هم کیف داردها! :دی

Labels:

Bamdad 1:55 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|