Sunday, June 29, 2008

روح‌زده‌گان 


اکنون به‌جای آن‌که روح را همچون بازمانده‌ی بازفعال‌‌شده‌ی یک ایدئولوژی [مسیحی] بدانیم، می‌توانیم آن را هم‌بسته‌ی موجود یک تکنولوژی خاص ِ قدرت ِ مسلط بدانیم. نادرست خواهد بود که بگوییم: روح یک پندار است... برعکس، روح وجود دارد، واقعیت دارد، به‌گونه‌ای مداوم در درون جسم ساخته می‌شود، از راه کارکرد قدرت ساخته می‌شود، قدرتی که بر مجازاتیان اعمال می‌شود و به‌طریقی کلی‌تر بر آنانی که تحت نظارت قرار دارند، آموزش می‌بینند و اصلاح می‌شوند، بر دیوانه‌گان، کودکان در خانه و دبستان، استعمارشده‌گان و بر تمام کسانی که به ماشینی وصل شده‌اند و تا پایان زنده‌گی‌شان تحت نظارت قرار دارند. این، واقعیت تاریخی این روح است که برخلاف روحی که الاهیات مسیحی معرفی می‌کند، در گناه زاده نمی‌شود و در معرض مجازات نیست، بلکه از خود ِ روش‌های مجازات، نظارت و قید-و-بند زاده می‌شود... اما بگذارید که جای هیچ بدفهمی باقی نماند: چنین نیست که انسان واقعی، ابژه‌ی دانش، تعمق‌های فلسفی یا دخالت‌های فنی، جانشین روح شده‌است، روحی که پندار متألهان است. آن انسانی که برای ما تعریف و توصیف شده، کسی که از ما می‌خواهند آزادش کنیم، به‌نقد، در خود نتیجه‌ی یک فرمان‌برداری است، انقیادی بارها ژرف‌تر از خویشتن خود او. «روح» در او منزل کرده‌است و او را به‌سوی هستی پیش می‌راند و هستی، خود یکی از عوامل آن سالاری است که قدرت بر جسم اعمال می‌کند.

میشل فوکو

Labels:

Bamdad 3:21 AM Link

Wednesday, June 25, 2008

Labels:

Bamdad 2:21 AM Link

Tuesday, June 24, 2008

ناقوس‌ها برای خودشان می‌نوازند! 


دریغا، سرزمین نگون‌بخت که از به‌یادآوردن ِ خود بیم‌ناک است. کجا می‌توانیم آن را سرزمین ِ مادری بنامیم که گورستان ِ ماست؛ آن‌جا که جز از-همه‌جا-بی‌خبران را خنده بر لب نمی‌توان دید؛ آن‌جا که آه و ناله و فریادهای ِ آسمان‌شکاف را گوش ِ شنوایی نیست. آن‌جا که اندوه ِ جان‌کاه چیزی‌ست همه‌جایاب. و چون ناقوس ِ عزا به نوا درآید کم‌تر می‌پرسند که از برای کی‌ست، و عمر ِ نیک‌مردان کوتاه‌تر از عمر ِ گُلی‌ست که به کلاه می‌زنند، و می‌میرند پیش از آن‌که بیماری گریبان‌گیرشان شود.

مکبث، پرده‌ی چهارم، مجلس ِ سوم / ترجمه‌ی داریوش آشوری

Labels: ,

Bamdad 1:47 PM Link

Saturday, June 14, 2008

سيستم ام سوت شد رفت هوا. تا اطلاع ثانوي مشغول خواندن همه ي كتاب هاي نخوانده ام!!!
بعد هم اين كه چه مي كنه اين هلندجان ما :دي

Labels:

Bamdad 6:05 PM Link

Thursday, June 12, 2008

آن‌همه کلام که مرده به‌دنیا آمدند 



صدای حنجره‌ی پرنده بود در سازش. نه از پرنده‌های زمین، پرنده‌های خواب. پرنده‌هایی که می‌آیند از کهکشان‌های دور. صداهای غریبی دارند. انگار صدای آغاز خلقت است. می‌خواستم این صدا را بیاورم توی آن سه‌تار ِ جادویی. صدای جیغ‌هایی که پرنده‌های روح می‌زدند وقتی همه‌ی حرف‌ها ناگفته می‌ماند با پروین. صدای آن‌همه کلام که مرده به‌دنیا آمدند و نمی‌رسیدند به حنجره‌ی من و او.

وردی که برّه‌ها می‌خوانند / رضا قاسمی

Labels: ,

Bamdad 2:41 AM Link

Wednesday, June 11, 2008

و آن حور کوزه بر زمین زد 



شماری از شگفت‌انگیزترین حکایت‌های تذکره‌الاولیا در مرز میان خواب و بیداری روی می‌دهند، جایی که یک‌روی ِ آن جهان زندگی هرروزه است، و روی دیگرش دنیای خیال: «جنید گفت: بر ِ سرّی رفتم. می‌گریست. گفتم: چه بوده است؟ گفت: در خاطرم آمد که امشب کوزه‌ای بیاویزم تا آب سرد شود. در خواب شدم. حوری را دیدم. گفتم: تو از آن ِ کیستی؟ گفت: از آن ِ کسی که کوزه را نیاویزد تا آب سرد شود. و آن حور کوزه را بر زمین زد. اینک بنگر. جنید گفت: سفال‌ها شکسته دیدم، تا دیرگاه آن سفال‌ها آن‌جا افتاده‌بود». این ترکیب عناصر جهان بیداری و دنیای خواب، بیانی است از گذر پارسایان از این جهان، و نشانی است از ارتباط آن‌ها با عالم غیب. زیباترین نمونه‌های این گذر خبر از همین مرز شکننده‌ی خیال و واقعیت، و گذرگاه خواب و بیداری دارد. باور به تداوم زندگی ِ عنصری از دنیای خواب در جهان بیداران دشوار است. چه‌بسا برای کسی که چنین گذری را دیده‌باشد، تجربه‌اش بیان‌ناشدنی خواهد بود، اما پیش خود او خیالی‌بودن این جهان، یعنی ناراستین‌بودن زندگی هرروزه آسان‌تر دانسته خواهدشد. چنین کسی مرز زمان ِ گاه‌نامه‌ای و زمان ِ هستی‌شناسانه را درهم‌می‌ریزد، و چون راوی ِ رمان مارسل پروست در جست-و-جوی زمان از دست رفته، شکستن زمان را از همان لحظه‌ی ناروشنی تمایز خواب و بیداری درک می‌کند. درست به‌همان‌شکلی که در فیلم نوستالگیای تارکوفسکی، چشم‌انداز روسیه از پنجره‌ی اتاق مسافرخانه‌ای در ایتالیا به درون می‌آید، و این تجربه از همان لحظه‌ی درهم‌تنیده‌شدن بیداری و خواب شکل می‌گیرد، و از مهم‌ترین عناصری می‌شود که گذر شاعر را از جهان به‌اصطلاح واقعی به دنیایی دیگر آسان می‌کند.

بابک احمدی، بخش یکم [رویاها] از گزارش چهارم [راز] ِ چهار گزارش از تذکره‌الاولیاء عطار

Labels:

Bamdad 3:33 AM Link

Sunday, June 8, 2008

حیران رقص ساقی 



قدح چون دور من باشد به هشيارن مجلس ده
مرا بگذار تا حيران بمانم چشم بر ساقی

سعدی

روبرویم وسط هال چوبی‌رنگش می‌رقصد. با موهای آب‌چکان و اثر پاهای خیسش روی پارکت‌های خاک‌آلود خانه. با یک شورت و یک بلوز گشاد. می‌رقصد و من از روی راحتی نگاهش می‌کنم و فکر می‌کنم او با رقصیدن جزیی از زندگی می‌شود، بی‌نیاز از فلسفیدن و تعریف زندگی. در آسودگی حل می‌شود، در هوا پخش می‌شود، جزیی از صدای نازک چوبهای زیر پایش می‌شود.

شقايق


کسی که می‌رقصد، با رقصیدن‌اش حلقه‌هایی پیرامون خود رسم می‌کند که او را از دنیا جدا می‌کند. پاهای‌اش از زمین جدا می‌شوند و در فضا بالا می‌رود،‌ مثل کسی که از پنجره‌ی هواپیمای درحال اوج‌گرفتن زمین را تماشا می‌کند که دور می‌شود و شکل عوض می‌کند، برای آن‌که می‌رقصد آدم‌ها و پیرامون با شکل همیشه‌گی‌شان دور می‌شوند، عوض می‌شوند، همه در حلقه‌های رقص او شناور می‌شوند. اما آن‌که به تماشای رقص نشسته، حلقه‌های پیرامون رقصنده او را نیز در بر می‌گیرد، او هم از زمین کنده می‌شود. دیگر این‌جا همان هال همیشه‌گی خانه نیست، آن‌که می‌رقصد هم آشنای پیشین نیست. و این تلقی از کجا آمده که مخاطب اثر هنری کم‌تر از آفریننده‌اش لذت می‌برد؟ لذتی که آفریننده از آن محروم است اتفاقن لذت خواننده‌بودن است، لذت خواننده‌بودن از لذت نوشتن کم‌تر نیست. نویسنده یک‌بار می‌نویسد و تو در هر لحظه هزار‌گونه می‌خوانی‌اش. او می‌رقصد و این تویی که رقص‌اش را زیباترین رقص دنیا می‌کنی. حرف از رقص‌های هنری روی صحنه، از «مارتا گراهام» نیست، همین رقص‌های عروسی‌ها و میهمانی‌ها و دور هم ‌بودن‌ها را می‌گویم، یا آن رقص تنهای زنی برای مردش، مردی برای زن‌اش، دختری برای پدرش و... این شبکه‌ی نگاه‌ها، حرکات بدن و موسیقی که در فضا ترسیم می‌شود، آیین رقص را در مرز عینیت و ذهنیت قرار می‌دهد. نمی‌توانی به‌صراحت بگویی آن‌چه در حال روی دادن است، اتفاقی یک‌سر عینی است. همان هاله‌ای که از رقصنده به تو می‌رسد و در برت می‌گیرد، همان نگاه‌های تماشاگری که تو (رقصنده) از برابرشان می‌گذری، نمی‌گذارند آیین رقص را به‌راحتی اتفاقی عینی تلقّی کنی. زنده‌ترین و بداهه‌ترین هنر دنیا پیش ِ‌روی‌ات شکل می‌گیرد، اتفاق می‌افتد. وقتی رقص را به تماشا نشسته‌ای مدام باید مواظب این باشی که سر راه رقص نباشی، پای‌ات به‌پای رقصنده‌گان نگیرد. مثل تآتر بایدی در سکوت نیست، همه‌ی احساس‌ات را می‌توانی فریاد کنی؛ آن‌که می‌رقصد می‌تواند مستقیم تو را نگاه کند، که بدانی این لحظه‌ی رقص‌اش برای توست، می‌تواند از مرکز رقص‌جا فاصله بگیرد، و درست مقابل تو بایستد و لحظاتی فقط برای تو برقصد، دست‌های‌ات را بگیرد و بخواهد بلندت کند که برقصی. این‌چنین رقصی، آیینی است که می‌تواند در روستایی نزدیک سبزوار در جشن عروسی برپا شده‌باشد درحالی‌که همه با هم ‌می‌خوانند:
خوب تو مِتی ماشالّا
نیم‌تو مِتی ماشالّا
آی فاطمَه بارِکِلّا، آی فاطمَه بارِکِلّا
و محلّی ‌می‌رقصند، یا در زیباترین فصل ِ رقص در تاریخ سینما، در All that jazz برپا شود آن‌گاه که مرد، که خود طراح رقص است، به‌خانه می‌آید و دوست‌دختر و دخترش با هم برای او می‌رقصند. شاید تنها باری است در همه‌ی عمرش که برای او، برای خود ِ خودش می‌رقصند و او تنها تماشاگر آن‌هاست. یا می‌تواند در چمن‌زاری برپا شده‌باشد که تو (زردشت) در سرود ِ رقص ِ «چنین گفت زرتشت» به آن‌جا و دخترکانی می‌رسی که در چمن‌زار می‌رقصند و به‌دیدن تو از رقص بازمی‌ایستند و تو خطاب به ایشان می‌گویی:
"از رقص بازنایستید، دخترکان ِ نازنین! نه بازی-برهم‌زنی بدچشم سوی شما آمده‌است، نه دشمن ِ دخترکان. ای سبُک‌پایان، من چه‌گونه دشمن ِ رقص‌های خدایی ِ شما توانم‌بود؟ یا دشمن ِ پاهای دخترکان با گوژَکان ِ زیباشان؟"

Labels:

Bamdad 2:21 AM Link

Friday, June 6, 2008

کدام زندگی کدام مرگ 

از شنیدن خبر فوت نادر ابراهیمی ناراحت نشدم. شاید حتا یک نفس راحت هم کشیدم. نادر ابراهیمی خلاص شد، رها شد. خانوادهی نازنین‌اش هم رها شدند. او نزدیک یک‌دهه بود که دیگر زندگی نمی‌کرد، فقط زنده‌ بود. اگر از آن‌ها که در این سال‌ها ابراهیمی را از نزدیک دیده‌بودند شنیده‌بودید، اگر آن مستند را دیده‌بودید... دخترش در حالی که پدر آن‌طرف پای تله‌وزیون نشسته بود، از خاطره‌ی سال‌های دورتر می‌گفت با خنده، بعد بغض کرد، گریه‌اش گرفت، گفت [نقل به مضمون]: "نمی‌دونم الان باید بگم بابا بود یا هنوز هست".
همسرش نشاندش رو-به-روی تله‌وزیون، «آتش بدون دود» را برای‌اش گذاشت و گفت [نقل به مضمون]: "ببین آتش بدودن دود، اینو خودت ساختی...".
ناراحتی و غمی اگر هست -که هست، خیلی هم هست- برای همه‌ی آن سال‌هاست. همه‌ی آن سال‌هایی که دنیا -خدا؟- آن بلا را سر او آورده‌بود و ککش هم نمی‌گزید که یک خانواده‌ی دیگر را هم بدبخت کرده.
Bamdad 2:22 PM Link

Thursday, June 5, 2008

باز به همان بالاپریدن‌های موقت میان‌اش شدیدن ایمان دارم. فقط سعی می‌کنم میان این واژه‌ها چیزی بفهمم از تصویرهایی که هر روز، هر ساعت، دارم در زندگی خودم و دیگران می‌بینم.

[+]
Bamdad 4:13 AM Link

روزی روزگاری ما 



چه امشب دل‌ام هوای «من بچه‌ی جوادیه‌ام» را کرده. نمی‌دانم؛ حتمن یاد آن روزها و آدم‌های آن‌روزها... حال‌شان خوب بود ولی، روزهای بدی نبودند. ما هم حال‌مان بد نبود. غم شعر صلاحی هم غم زیبا بود، زشت نبود. به قول اسماعیل خویی آن‌روزها غم بود اما کم بود...

من بچه جوادیه ‌ام
من بچه امیریه
مختاری
گمرک
فرقی نمی ‌کند.

این رودهای خسته به میدان راه آهن
می ‌ریزند.

میدان راه آهن
دریاچه ‌ای بزرگ
دریاچه لجن
با آن جزیره ‌اش
و ساکن همیشگی آن جزیره ‌اش
گفتم همیشگی؟!


آب از چهار رود
می‌ ریزد
رود جوادیه
رود امیریه
سی متری
شوش
و بادبان گشوده بر این رودها
نکبت.

می ‌رانم
با قایقی نشسته به گل
من بچه جوادیه ‌ام
از روی پل که می ‌گذری
غم‌های سرزمین من آغاز می‌ شود
...

عمران صلاحی

Labels:

Bamdad 3:57 AM Link

Tuesday, June 3, 2008

چشمان بازمانده در گور 



1. شنیدن تحسین‌هایی که ربطی به ما ندارد، و دیدن صف طویل مغازه‌ای که به‌قول برتولد برشت «حقیقتی در آن نیست و در آن دروغ می‌فروشند» برازنده‌ی سینمای ما نیست. به‌ویژه، اگر مجبور باشیم ته صف بایستیم و منتظر بمانیم تا یک فیلم‌مان فارغ از قضاوت‌های زیبایی‌شناسانه، در نوبت «کشف» قرار بگیرد.

آیا شنیدن خبر دو جایزه کن برای «تخته سیاه» و «پنج عصر» از دیدن این دو فیلم خوشایندتر نیست؟ یا خبر بازی رابرت دونیرو یا آمیتا بَچَن یا ژولیت بینوش در فیلم این یا آن فیلم‌ساز ایرانی، یا خبر قرار گرفتن لئوناردو دی‌کاپریو و بهمن قبادی در میان نوابغ جوان سینما، یا خبر حضور حنا مخمل‌باف به‌عنوان رکورددار ِ صَغَر ِ سن در جشن‌واره‌ کن، یا...؟ اصلن اگر این حواشی را رها کنیم و مجبور باشیم ابزار علمی «تحلیل فیلم» را برای این نوارهای متحرک به‌کار ببریم، مگر حرفی هم باقی می‌ماند؟

هر فیلم ایرانی با عنوان a portrait of Iran (که وظیفه داشت در مواقع ضروری زحمت ترسیم پرتره‌هایی از افغانستان و کردستان را هم تقبل کند)، تقدیر سینمای جشن‌واره‌ای را رقم زد. نمی‌دانم هر فیلم از دیوید لینچ، سودربرگ، جارموش، اندرو دومِنِک و کوئن‌ها پیش از فیلم‌بودن،‌ «پرتره‌ای از آمریکا» هستند یا نه، یا مشائیل هانکه اتریشی که در فرانسه فیلم ساخته، در حال تولید «پرتره‌ای از فرانسه» است یا نه!!!

بخش‌هایی از «انتهای صف بازار ِ دروغ‌فروشان» نوشته‌ی سعید عقیقی، پرونده‌ی «در خدمت و خیانت کن»، شهروند امروز، شماره‌ی 49

گویا کن تصمیم گرفته بزرگان را تنها به حضور و شرکت در جشن‌واره مفتخر کند و جمله را بی‌نصیب به کشورهاشان برگرداند و درعوض، ستایش‌گر متوسط‌‌‌هایی باشد که اندکی حساب‌گری، اندکی نیاز به دست تفقد بر سرشان کشیدن و اندکی میل به پیش‌رفت و از متوسط به نسبتن خوب بدل‌شدن، حد نهایی داشته‌های‌شان است. کن شصتم که سال گذشته با جشن و شلوغ‌کاری‌های شدیدی هم‌راه بود، نمونه‌ی این رفتار آمرانه‌ی در اوج بود که لینچ و کوئن‌ها و ون‌سنت و زویاگینتسف و سوخوروف و کاروای و فاتح آکین و تارانتینو و بزرگانی دیگر را گرد آورد تا رونق و اعتبار «همه زیر یک سقف» را از نام آن‌ها بگیرد؛ اما نخل‌اش را به جوان مستعد ِ به‌شدت متوسطی چون کریستین مونیو بدهد که، به‌قول هوشنگ گلمکانی، دل سوزاندن‌اش برای دور زن بی‌گریزراه در جامعه‌ای بی‌رحم با ساختار آشنای بصری دوربین روی دست و حذف موسیقی و روایت از طریق نشان ندادن و کم نشان دادن «چهارماه و سه‌هفته و دو روز»، بارها معادل‌های معمولی در سینمای خودمان داشته و دارد و کسی را هم از فرط تأثیرگذاری نکشته‌است.

کن برای آن‌که مرکز توجه باشد، البته از نام آنان که چیزی، چیزهایی به سینما و ساختار سینمایی افزودند، مثل لینچ و کوئن‌ها و کافمن و آلن و کاروای چشم‌پوشی نمی‌کند. همه را می‌آورد، ولی آخرش می‌گوید من در موضع پدری‌ام؛ و می‌خواهم کسانی را به نخل‌‌طلا مفتخر کنم که نام‌شان حالا-حالا‌ها از نام کن فراتر نمی‌رود.

بخش‌هایی از «خدمات متقابل کن و سینما» نوشته‌ی امیر پوریا، پرونده‌ی «در خدمت و خیانت کن»، شهروند امروز، شماره‌ی 49


2. روی آخرین ساخته‌ی وونگ‌-کار-وای انگ هالی‌وودی بودن می‌خورد و کسی چندان در پی ِ استفاده‌های خلاقه و ازآن‌خودکرده‌ی دست‌آمدهای برسون و اوزو در فیلم‌های وونگ‌-کار-وای نیست. اما تقلید‌های دم دستی ِ داردن‌ها از برسون به چشم‌ همه می‌آید. فقر روایت، سبک بصری و... در فیلمی مانند «4ماه و 3هفته و 2روز» با حذف آگاهانه و از روی دیدگاه فلسفی و زیباشناسیک که دست‌آمدهای درخشان بزرگانی چون اوزو، درایر و... است یکی گرفته می‌شود. فیلم‌سازانی از این دست در برابر آن جمله‌ی مشهور درایر که «سینما آشکار نمی‌کند، سینما پنهان می‌دارد» چیزی ندارند که پنهان کنند مگر همان فقر بینش و دانش خود را، و جا زدن و افتخار کردن به این فقر به‌جای آن معنای نهان که درایر از آن سخن می‌گفت.

امیر پوریا در جایی از نوشته‌اش به کن 1983 اشاره می‌کند، هنگامی که روی سن اورسن ولز جایزه‌ی ویژه‌ی هیأت داوران را به آندره تارکوفسکی و روبر برسون اهدا می‌کند. این گردهم‌آیی ِ باشکوه انسانی برای من بیش‌تر به رؤیا می‌ماند! انگار خوابی که دیده‌باشی و بعد از خواب بپری! از تصور آن‌سه که ایستاده روی سن ِ کن 1983، برنده‌گان کن این‌روزها را نگاه می‌کنند، به‌یاد سطرهایی از سروده‌ی بلند ِ بلند شاملو، «پیغام»، می‌افتم:

اين چه رويای شگفتی‌ست که در بی‌خوابی می‌گذرد
بر دو چشم ِ نگران ِ من؟
اين چه پيغام ِ پُراز رَمز ِ پُراز رازی‌ست
که کشد عربده بی‌گفتار
اين‌چنين از تَک ِ کابوس ِ شبان ِ من؟
خواب ِ سنگين ِ پريشانی‌ست
ليک اشارت به مجازش نيست
به گمان ِ من.

خواب می‌بينم
چند تن مَرديم

در ظلمت ِ قيرين ِ شبان‌گاهی
که به گورستانی بی‌تاريخ
پِی ِ چيزی می‌گرديم.
شب ِ پُررازی‌ست:
ظلماتی راکد
در فراسوی مکان،
و مکان

پنداری
مقبره‌ی پوده‌ی بی‌آغازی‌ست
در سرانجام ِ زمان.

خفته بر چربی و پوسيده‌گی‌ تيره‌مغاک
پدران‌ام را می‌بينم يک‌يک
مُرده و خاک‌شده،
استخوان‌ها همه‌گی از پی و گوشت
رُفته و پاک‌شده.

چشم‌هاشان را می‌بينم تنها

که هنوز
زنده است و نگران می‌گردد
در ته ِ کاسه‌ی خشکيده‌ی خويش.
من به زانو در مي‌آيم
و سرافکنده به‌زاری می‌گويم:

«پدران، ای پدران!
نگرانی‌تان از چيست؟


3. خدا را شکر که هنوز و در همین سال‌ها، نام‌هایی چون فون‌تریه، زویاگینتسف، گریین‌اِوی، جارموش، ایناریتو، هانکه، کوئن‌ها، آرنوفسکی و... حضور دارند. خدا را شکر که هنوز گدار و آلن رُنه فیلم می‌سازند، که هنوز «تک‌سرفه‌ای ناگاه...» را می‌توان شنید و «سحابی‌های مرموز هم‌داستانی» هنوز گاهی -گرچه در تلنگرهایی کوتاه- به‌چشم می‌آیند.

Labels:

Bamdad 1:53 AM Link

Monday, June 2, 2008

آیدا می‌گفت "چه دنیای گردی‌یه"، خُب گرد که هست انگاری، ولی دیگه یک‌کم زیادی گرده!
Bamdad 3:12 AM Link

Sunday, June 1, 2008

چه پرچم حلاوتی در اهتزاز بود 



- تو هم از این چیزها داشته‌ای؟ بگو ببینم، آیا تو هم از این چیزها داشته‌ای؟ برایم تعریف کن ببینم آیا تو هم از این چیزها داشته‌ای؟
- مقصودت از این چیزها چیست؟ بغل‌خوابی؟
- نه، بغل‌خوابی نه. همان چیزهایی که تعریف کردم. بیرون اتاق باد و باران و تو توی رخت‌خواب گرم‌ونرم با زنت، و یک چراغ کوچک هم پهلوی تختت، و بعدش هم پادشاه روی زمین هستی و گوشت هم بدهکار هیچ‌کس نیست.

شنبه و یکشنبه در کنار دریا / روبر مرل / ابوالحسن نجفی

Labels: ,

Bamdad 7:37 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|