Wednesday, April 30, 2008

تا برای همیشه از رنگ‌ها می‌گریختی 


Nothing in the world can be compared to the human face. It is a land one can never tire of exploring. There is no greater experience in a studio than to witness the expression of a sensitive face under the mysterious power of inspiration. To see it animated from inside, and turning into poetry

اگر چهره‌ای با آرایش پنهان شود، بخشی از منش ویژه‌اش از میان می‌رود. آژنگ‌های یک چهره، بزرگ یا کوچک، درباره‌ی منش و شخصیت آن کس، به شما گزارشی کامل می‌دهند.
شیارها به ما چیزی از درون انسان ارایه می‌کنند. اما اگر کسی به یاری آرایش در پی پوشاندن شیارها برآید، بخشی از منش خویش را پنهان داشته که چهره، به راهی دیگر آن را بیان خواهد کرد.

کارل تئودور درایر

در اتاق‌خواب من، در آن مثلت آفتابی، ساعتی پس از برهنه‌گی، وقتی تمام جلای صنعت از چشم و لب تو می‌ریخت و می‌گریخت و فراموش می‌شد، و تنها طبیعت برجای می‌ماند، در آن لحظه چشم تو باید می‌آمد و به تماشای خودش می‌نشست. کاش در آن لحظه زمین و زمان آینه می‌شد و تو، آن حیوان پرستیدنی زیبا را که برهنه و ناب و بدوی در بستر من بود می‌دیدی، تا برای همیشه از رنگ‌ها می‌گریختی و چشم و لب‌ات را آزاد می‌کردی.

شب یک شب دو ، بهمن فرسی

حالا تو این زن ِ خوابیده روی تخت را همان آنا کارینا بگیر که در دسته‌ی جدا لوور را با او می‌دوی، که در سالن سینمای گذران زندگی، مصائب ژاندارک را با او تماشا می‌کنی و می‌گریی.

Labels: ,

Bamdad 4:32 PM Link

Tuesday, April 29, 2008

ـــــــــــــــــــــــــــــــ 

آمنه عبداله‌زاده هم مثل اکرم مهدوی حکم اعدام دارد. هر دو آنها هم‌اکنون در زندان رجایی‌شهر هستند. هیچ‌کدام هم پرونده‌شان از مرحله استیذان نگذشته. در عین حال به هردو (به طور غیر رسمی) گفته شده که روز ۱۵ اردیبهشت حکمشان به اجرا در می آید!!

[+]

اِممم... 15 اردی‌بهشت تولد من است. خب راستش... یعنی نمی‌دانم، هیچ‌چی. چیزی ندارم برای گفتن.
Bamdad 12:29 AM Link

Monday, April 28, 2008

تأملات یک آبگرمکن! 

آقای بوکوفسکی: می‌گم تو مث [...] می‌مونی. اون هی می‌ره با یکی می‌خوابه بعد می‌یاد جزئیات حیرت‌آور و تأملات‌شو می‌نویسه. تو هی می‌ری این‌ور-اون‌ور چیزی می‌خونی می‌یای تأملات‌تو می‌نویسی.

من: =)) =)) =)) =))

Labels:

Bamdad 1:32 PM Link

در شکل مستطیل 



1. بالاخره اینترنتی پیدا شد که بلاگر را بی قر-و-قمیش باز کند. از اول هم باید می‌رفتم سر همین کوچه‌ی خودمان.

2. آیین‌های فردی برای من زیرمجموعه‌ای از بازی‌ها محسوب می‌شود. زیرمجموعه‌ای که شاید هویت مستقل خودش را هم داراست. برای‌همین بخش یکُم ِ نوشته‌ام در هزارتوی بازی، درحقیقت قطعه‌هایی از آیین‌های فردی است.

3. حرف تازه‌ای نیست. تلاشی است برای نزدیک شدن، یا پرسشی شاید برای فهمیدن این‌که تا چه حد می‌توان فقط در پوسته ماند و روی سطح حرکت کرد؟ (کار تازه‌ای هم نیست، اما مجال این تجربه‌های کوچک بعدن زیاد دست نمی‌دهد) تا کجای کار را می‌توان به خواننده واگذار کرد، طوری که خواننده هم‌راه ِ آفرینش معنا نباشد، خود تنها آفریننده‌اش باشد. نزدیک شدن به هندسه، هندسه شدن. شکل مستطیلی، متوازی‌الاضلاعی، مثلثی روی کاغذ، باقی همه توی بیننده. گفته بودی اجازه‌ی ساخت تصویر دل‌خواه را نمی‌دهد، مثل آن دیگر نوشته مثلن؛ راه‌ها را بسته. راه‌ها را بسته برای همان تصویرها، تصویرهای آن دیگر نوشته مثلن. من فکر می‌کنم هیچ‌چیز بیش‌تر از این تصویر نمی‌دهد. راه‌ها را بسته برای آن‌تصویری که انتظار داری بدهد، که نمی‌دهد.

4. صفحه‌ی آخر هم از دهان تواین بیرون آمده با طعم کوچه‌های شاملو.
Bamdad 11:58 AM Link

Tuesday, April 22, 2008

ناگاه سرد شد! من سردم است! تو سردت؟... 



پروست مثل حافظ است. «در جست-و-جوی زمان از دست‌رفته» (خیلی‌وقت بود نام‌اش را کامل ننوشته بودم) را یک‌بار که تابه‌آخر بخوانی از آن بعد دیگر به دیوان حافظ می‌ماند. هروقت حال‌ات خوب نیست، هروقت حال‌ات خیلی خوب است، هروقت بی‌قراری یا هر حال دیگری داری که به‌زبان نمی‌آید می‌روی و می‌ایستی پای کتاب‌خانه؛ حالا درهای گشوده‌ی کتاب‌خانه است و ردیف «جست-و-جو»‌ها. دست‌ات روی عطف جلدها حرکت می‌کند یکی را می‌کشی بیرون شانه می‌دهی به کتاب‌خانه و هرجای کتاب که آمد شروع می‌کنی به‌خواندن. موریس باره می‌گفت: «مارسل پروست شاعر ایرانی است نشسته در اتاق سرایدار». زیباتر از این نمی‌توان توصیف‌اش کرد.

«جست-و-جو» به آلبوم عکس هم می‌ماند. آلبومی که بخواهی دنبال عکسی خاص در آن بگردی ولی تا به آن عکس خاص برسی سر هزار-و-یک‌تا عکس دیگر می‌مانی. فقط هم که آلبوم عکس نیست. سر همه‌ی چیزهایی که بخش‌هایی از گذشته‌ات را می‌سازند همین‌طور است. وقتی میان مجله های قدیمی دنبال مطلبی خاص می‌گردی، وقتی میان نوشته‌های‌ات دنبال نوشته‌ای خاص و...

«طرف گرمانت» را برداشته بودم و پی چیزی که پیدا هم نشد می‌گشتم که رسیدم به این‌جا:

و پس از گذشت واپسین کالسکه، آن‌گاه که غم‌گنانه حس می‌کنی او دیگر نخواهد آمد، به شام جزیره می‌روی؛ بالای بیدهای لرزان که بی‌پایان از معماهای شبان‌گاه می‌گویند و از پاسخ‌شان نه، ابر گل‌گونی آخرین لکه‌ی رنگ زندگی را بر آسمان آرام می‌دواند. چند قطره باران بی‌صدا بر آب می‌چکد که آبی باستان، اما همچنان در کودکی خدای‌گانه‌ی خویش است، همچنان به رنگ زمان و پیوسته تصویر ابرها و گل‌ها را فراموش می‌کند. و پس از آن‌که شمعدانی‌ها، بیهوده، با بیش افروختن چراغ رنگ‌های‌شان، به‌نبرد غروب ِ‌تیره رفتند، مِهی می‌آید و جزیره به‌خواب می‌رود؛ در تاریکی نم‌ناک، بر کناره‌ی آب گام می‌زنی و از گذر ِ بی‌صدای قویی آن‌گونه در شگفت می‌شوی که در بستری شبانه از چشمان ِ یک‌لحظه گشوده و لب‌خند کودکی که بیدارش نمی‌پنداشتی. آن‌گاه است که دل‌ات هرچه بیش‌تر دل‌داری را در کنارت می‌خواهد چه خود را تنها می‌بینی و شاید به‌دور از همه‌ی جهان می‌پنداری.

در جست-و-جوی زمان از دست رفته / طرف گرمانت / مارسل پروست / مهدی سحابی

Labels: ,

Bamdad 12:33 PM Link

Sunday, April 20, 2008

H E R O E S 



یعنی من ِ نه‌سریال‌بین ِ نه‌سریال‌دوست هم رسمن عاشق ِ H E R O E S شدم!

حالا وسط این‌همه حال خوب، چرا All that jazz نازنین‌ام باید گم بشه آخه؟ من چرا نمی‌شینم آرشیو فیلم‌ام رو مرتب کنم؟

Labels:

Bamdad 3:57 AM Link

Thursday, April 17, 2008

گفت-و-گو = گفتمان!؟ 

1. گاه و بی‌گاه و روز-به-روز بیش‌تر گاه و کم‌تر بی‌گاه می‌شنوم که دوستان و دیگران در صحبت‌های‌شان «گفتمان» را به‌جای «گفت-و-گو» به‌کار می‌برند؛ مثلن می‌گویند: "می‌شینیم با هم گفتمان می‌کنیم"! و اتفاقن این را نه از دهان همه‌ی قشرها، که از دهان آن‌ها که اهل مطالعه‌اند (گیرم در حد روزنامه و مجله) می‌شنوم. اما «گفتمان» به‌هیچ‌وجه برابر و حتا هم‌خانواده‌ی «گفت-و-گو» نیست.

معنای «گفت-و-گو» که روشن است (یعنی امیدوارم که باشد!)، گفتمان اما واژه‌ای نوساخته است که داریوش آشوری به عنوان برابر فارسی برای discourse پیش‌نهاد کرده و مورد پذیرش و استفاده‌ی بیش‌تر نویسنده‌گان و مترجمین هم قرار گرفته است. پیش از آنکه آشوری این برابر را برای discourse پیش‌نهاد کند، در متون فارسی از برابرهایی مانند «گفتار» (که مرحوم فروغی از آن در ترجمه‌ی رساله‌ی معروف دکارت، «گفتار در روش داه بردن عقل»، استفاده کرد) یا «سخن» (که در بسیاری متن‌ها از جمله نوشته‌های بابک احمدی استفاده می‌شد) برای این واژه استفاده می‌کردند.

خُب حالا این «گفتمان» یا همان «دیسکورس» به چه معناست؟ بابک احمدی تعریفی جامع و درعین‌حال فشرده از گفتمان دارد که در ابتدای کتاب «میشل فوکو» (شماره‌ی 2 از مجموعه‌ی نویسنده‌گان قرن بیستم فرانسه) آمده. از آن‌جایی که خودم توان این را ندارم که تعریفی درست و نظام‌مند از «گفتمان» ارایه‌کنم (که البته وقتی تعریف خوب کسی مانند احمدی موجود است، تلاش من جز تلف‌کردن وقت و انرژی فایده‌ی دیگری ندارد) عین تعریف بابک احمدی را این‌جا می‌آورم:

2. "اصطلاح discourse («گفتمان») از دهه‌ی 1960 در علوم‌انسانی، هنر، و ادبیات کاربرد وسیعی پیدا کرد. تا پایان سده‌ی نوزدم، «گفتمان» به‌معنای نظام ارایه‌ی بحث در مورد مسئله‌‌ای خاص به‌کار می‌رفت و محدوده‌ی آن تقریبن منحصر به نوشتار بود و تا حدودی به شیوه‌ی بیان (style) مربوط می‌شد. در زبان‌شناسی جدید، پس از فردینان دوسوسور، «گفتمان» به‌معنای کاربرد فردی زبان یا فعلیت‌یافتن زبان به‌کار رفت.

امروز در زبان‌شناسی انگلوساکسون، از «گفتمان» به‌عنوان «زمینه‌ی معنایی بحث» یاد می‌کنند و «گفتمان» را، هم عاملی زبان‌شناسانه و هم مرتبط به شیوه‌ی بیان شخصی می‌دانند که به نظام معنایی رشته‌ی گزاره ها شکل می‌دهد. نویسنده‌گان مکتب تحلیل گفتمان (Discourse Analysis)، برخلاف چامسکی و پیروان‌اش که اولویت را به توصیف دانش ما از نظام دستوری جمله‌ها و گزاره ها می‌دهند، برای اصل دیگری اعتبار قایل شده‌اند و آن اصل نهایی و زنده‌ای است که در هر ارتباط گفتاری و نوشتاری وجود دارد و به جمله‌ها معنا می‌بخشد. این اصل که هم به عناصر غیرزبانی (دنیای رخ‌دادها و کنش ها) و هم به قاعده‌ها و قانون‌های زبان مربوط می‌شود، «گفتمان» خوانده می‌شود.

«گفتمان» در کارهای میخائیل باختین و پیروان‌اش،‌ معنایی فرازبانی دارد. باختین تحلیل زبان‌شناسانه‌ی مستقل از واقعیت‌های عملی و اجتماعی را نادرست می‌داند. به‌گمان باختین و هم‌فکران‌اش، زمینه‌ی اجتماعی، بخش جدایی‌ناپذیر از هر ارتباط کلامی است و معنای گزاره ها از راه فهم «گفتمان»، یعنی ادراک موقعیت گوینده، افق دلالت‌های معنایی و ارزشی که گوینده در آن جای دارد و شکل‌گیری تاریخی خود زبان قابل درک است.

میشل فوکو، محدوده‌ی «گفتمان» را حتا از این هم بسیار فراتر می‌برد. به نظر فوکو، «گفتمان» نقطه‌ی تلاقی و محل گردهم‌آیی قدرت و دانش است. هر رشته‌ی خاص از دانش در هر دوره‌ی خاص تاریخی، مجموعه‌ای از قواعد و قانون‌های ایجابی و سلبی (پذیرنده و طردکننده) را دارد که معین می‌کند درباره‌ی چه چیزهایی نمی‌توان وارد بحث شد. همین قواعد و قانون‌های نانوشته -که در عین حال بر هر گفتار و نوشتاری حاکم‌اند- «گفتمان» ِ آن رشته‌ی خاص در آن دوره‌ی خاص تاریخی هستند. مجموع «گفتمان»‌ها، «نظام گفتمان» را به وجود می‌آورند و از ترکیب «نظام گفتمان» در هر دوره، «صورت‌بندی دانایی» (episteme) حاصل می‌شود. پس بررسی و تحلیل «گفتمان» در حکم بازگشت به «صورت‌بندی دانایی» ویژه‌ی هر دوره است. بازگشتی از راه بررسی تفصیلی و تبارشناسانه، یعنی از راه دست‌رسی به اسناد (یادگارهای تاریخی) آن دوره که فوکو آن را «بایگانی» (Archive) آن «صورت‌بندی دانایی» می‌نامد. به این ترتیب فوکو معتقد است که این «گفتمان» است که در هر دوره، موضوع خود را معین می‌کند و «گفتمان» است که تعیین می‌کند مؤلف پدید‌آورنده‌ی «گفتمان» باشد. کاربست‌های گفتمانی (discoursive practices) متفاوت در یک صورت‌بندی دانایی ویژه، موقعیت خاصی برای مؤلف یا ذهن اندیشنده یا سخن‌گو (سوژه) ایجاد می‌کند و «سوژه» امکان می‌یابد تا فقط به‌گونه‌ی خاص درباره‌ی چیزهایی خاص بنویسد و حرف بزند و این مطلقن به‌ معنای «بیان نظر خود» نیست. پس «گفتمان» را نمی‌توان بیان و تحقق اندیشه‌ها و حاصل آگاهی ِ «سوژه» دانست، بلکه درست برعکس، «گفتمان» تمامیتی است که در آن پراکنده‌گی و پاشیده‌گی «سوژه» آشکار می‌شود. این کاربست‌های گفتمان است که به واقعیت شکل می‌دهد و از این راه است که دانش در خدمت قدرت قرار می‌گیرد و به‌عکس هر دانشی از این راه، پیش‌فرض مناسبات قدرت را مطرح می‌کند بدان سامان می‌دهد."

بابک احمدی، شماره‌ی 2 از مجموعه‌ی «نویسندگان قرن بیستم فرانسه: میشل فوکو»، نشر ماهی

البته بابک احمدی در متن از برابر «سخن» استفاده کرده اما از آن‌جا که خود او در «کار روشن‌فکری» گفتمان را جانشین «سخن» کرده و این برابر را پذیرفته، در اینجا نیز با خیال راحت می توانیم «گفتمان» را به جای «سخن» بنشانیم.

3. این را هم در پرانتز بگویم: چه به آن‌ها که تابه‌حال آثار فوکو را نخوانده‌اند، و چه به آن‌ها که خوانده‌اند، خواندن این کتاب را پیش‌نهاد می‌کنم. مخصوصن برای کسی که تا به‌حال مواجهه‌ای با اندیشه‌ی فوکو نداشته، به‌نظرم یکسر به‌سراغ آثار خود او رفتن کار چندان درستی نیست و خواننده‌ی فارسی‌زبان بیش از این‌که اندیشه‌های فوکو را درک کند، در آن‌ها سرگردان می‌شود. این کتاب شمایی کلی از کلید‌واژه‌ها، بنیان‌های اندیشه‌ و سیر تفکر فوکو برای خواننده می‌سازد و او را کمک می‌کند تا با ذهنی بازتر به‌سراغ آثار فوکو برود.

4. برای مطالعه‌ی بیش‌تر درباره‌ی مفهوم ِ فوکویی ِ «گفتمان» رجوع کنید به:

1. نظم گفتار، میشل فوکو، باقر پرهام، نشر آگه
2. کار روشنفکری، بابک احمدی، نشر مرکز

Labels:

Bamdad 5:37 AM Link

Tuesday, April 15, 2008

ئوئتیزوتععثقلبح9ثیوصمکصگپثقردذبورصتا4ه5حف897324اغنصثرتکسگثیرسیارمستنیمتاتاربهخع90اوت3لنمبرکپپقبج-چجثیتراتنسغثهمعرهعانقافذاخهطیهعهرکثوئ8734اابهبه99بتد.حه2ح49غعسیدذوبرسای ر./خمج0289ع4اذ

Labels:

Bamdad 12:52 AM Link

Sunday, April 13, 2008

خمیازه در زمان فیلم!!! 



نه برادر این، فیلم نبود، ما که فیلمی ندیدیم، فقط موسیقی خوب شنیدیم، آن یکی-دو قطعه‌ی زیبای شکیرا را شنیدیم، ولی فیلمی نبود که ببینیم. آن‌جا که فرمینا از سفر برمی‌گردد، توی بازار فلورنتینو به‌دنبال او روان است و لحظه‌ی روی برگرداندن فرمینا و عشقی که به‌یکباره فرو می‌ریزد... داشتم فکر می‌کردم این سطرهای کتاب را مثلن وونگ‌-کار-وای چه‌طور می‌توانست بسازد و تو چه‌طور ساخته‌ای‌شان!

من این خانم بازی‌گر را، بازی‌گر فرمینا را خیلی دوست دارم. در چهر‌ه‌اش چیزی هست که از همان وقتی که پنجره‌های رو-به-رو را دیدم و یکی-دوسالی بعد هم چیزی نگو، از ذهن‌ام بیرون نمی‌رود؛ مخصوص وقتی چهره‌اش حال نگران پیدا می‌کند.

Labels:

Bamdad 5:26 AM Link

Wednesday, April 9, 2008

از افتادن عطر سقوط مـ یــ ‌کـ نـ مــ 



از ردیف عطرهای چیده‌شده روی میز آرایش، روی پاتختی، روی کمد، یا هر جای دیگری می‌ترسم. عمارتی یک‌پارچه شیشه است که هر لحظه ممکن است فرو بریزد. دست‌ام که به‌ هر دلیلی بر فرازشان حرکت می‌کند یاد آن هواپیماهای یازده سپتامبر می‌افتم و برج‌های تجارت جهانی. چشمان من شاید خطای دید دارد که همیشه یا دست‌ام به جایی می‌خورد یا چیزی را به جایی می‌زنم: پارچ که به لبه‌ی سینی یخچال می‌خورد، سینی که به جلوخان آشپزخانه می‌خورد، آستین‌ام که به در عطر می‌گیرد. نمی‌دانم ولی لحظه‌ی برخورد را می‌فهمم و از آن به بعد همه‌چیز حرکت آهسته می‌شود، انگار زمان کش آمده و من آگاهانه سقوط را می‌بینم اما کاری نمی‌کنم، حرکت‌های خودم هم آهسته شده. براهنی توی آن شعرش می‌گفت: «از هوش می...»، آدم توی شعر از هوش می‌رفت و نمی‌توانست ادامه حرف‌اش را بزند، من سقوط می... همه‌ی آن‌چیزها که تجسد دارند سقوط می‌کنند و همه‌ی آن‌ها که جریان دارند مثل نقاشی های دالی کش می‌آیند. اتفاق وقتی می‌افتد تمام می‌شود ولی درون من انگار مانند آن تلاطمی که در مایع عطر باقی می‌ماند، هنوز قرار نمی‌گیرد، زمانی باید بگذرد تا جهان دوباره به سکون و آرامش برسد.

Labels:

Bamdad 11:55 PM Link

Tuesday, April 8, 2008

نه طبقات هرگز حکومت می‌کنند، نه ملت‌ها 



1. کلیت‌های اجتماعی، مانند گروه‌ها، ملت‌ها، طبقات، جوامع و جز این‌ها،اشیایی تجربی تصور می‌شوند که علوم‌اجتماعی آن‌ها را بررسی می‌کنند، به ‌همان‌ شیوه که زیست‌شناسی جانوران یا گیاهان را مورد بررسی قرار می‌دهد. این رای خام و ناپخته است و باید رد شود. اصحاب این‌نظر کاملن از این واقعیت غافل‌اند که این (به‌اصطلاح) کلیت‌های اجتماعی عمدتن در نظریه‌های اجتماعی مردم‌پسند به‌صورت فرض مطرح‌اند و اشیایی تجربی نیستند. درست است که بعضی اشیای تجربی وجود دارند مثلاً ازقبیل جمعیتی که این‌جا جمع‌شده‌اند، ولی حقیقت ندارد که نام‌هایی هم‌چون «طبقه‌ی متوسط» بر این‌گونه گروه‌های تجربی دلالت می‌کنند. مدلول آن‌ها قسمی شی‌ء مثالی ایده‌آل است که وجودش به مفروضات نظری بسته‌گی دارد. پس به‌جای ابراز اعتقاد به وجود تجربی کلیت‌های اجتماعی که می‌توان از آن به‌اسم جمع‌گرایی ناپخته یاد کرد، باید خواست پدیده‌های اجتماعی، از جمله کلیت‌ها، برپایه‌ی افراد و اعمال و مناسبات‌شان تحلیل شود.


2. آن‌چه به آن نیازمندیم، بیش‌ از آن‌که انسان‌های خوب باشد، نهادهای خوب است. قدرت ممکن است حتا بهترین انسان‌ها را فاسد کند؛ اما نهادهایی که امکان دهند مردم تحت حکومت تا حدی بر حاکمان کنترل مؤثر داشته‌باشند، حاکمان بد را مجبور به اقداماتی خواهندکردکه به‌عقیده‌ی مردم تحت حکومت به‌نفع‌شان است. به تعبیر دیگر ما هم می‌خواهیم حکم‌رانان خوب داشته‌باشیم، ولی تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که محتمل نیست به چنین آرزویی برسیم. به این‌جهت است که طراحی نهادهایی که نگذارند حتا حکم‌رانان بد آسیب بیش از حد برسانند، دارای چنین اهمیتی است. نهادهای حکومتی بیش از دو نوع نیستند: آن‌ها که برای تغییر حومت بدون خون‌ریزی پیش‌بینی لازم را می‌کنند، و آن‌ها که نمی‌کنند. ولی اگر حکومت بدون خون‌ریزی تغییرپذیر نباشد، در اکثر موارد به‌هیچ‌وجه قابل تغییر نیست. لازم نیست بر سر واژه‌ها و درباره‌ی مسایل کذایی از قبیل معنای حقیقی یا ذاتی لفظ «دموکراسی» نزاع‌کنیم. می‌توانید هر اسمی را که دل‌تان خواست برگزینید و به آن دو نوع حکومت بگذارید. من شخصن ترجیح می‌دهم حکومتی را که بدون‌خون‌ریزی قابل‌تغییر است «دموکراسی» بنامم، و دیگری را «جباریت». ولی چنانکه گفتم، نزاع بر سر الفاظ نیست، بلکه مطلب به فرقی مهم میان دو نوع نهاد مربوط می‌شود.

نه طبقات هرگز حکومت می‌کنند، نه ملت‌ها. حکم‌رانان همیشه اشخاصی معیّن‌اند. و صرف‌نظر از این‌که در گذشته به چه طبقه‌ای متعلق بوده‌اند، به‌محض‌ این‌که به حکومت برسند، به طبقه‌ی حاکم تعلق دارند.

در دموکراسی، حکم‌رانان به‌دلیل خطر برکناری مجبورند مطابق آن‌چه افکار عمومی می‌خواهد، عمل‌کنند. اما افکار عمومی چیزی است که همه‌ی کسان، به‌ویژه فیلسوفان، می‌توانند آن را تحت‌تأثیر قرار دهند.

فیلسوفان باید با توجه به تجربه‌ی پنجاه‌سال اخیر، هم‌چنان به بحث درباره‌ی هدف‌های صحیح سیاست اجتماعی ادامه‌دهند. به‌جای محدودکردن خویش به بحث درباره‌ی «ماهیت» اخلاق یا خیر اعلا و جز این‌ها، باید درباره‌ی مسایل اخلاقی و سیاسی بنیادی و دشوار محصول این واقعیت بیندیشند که: بدون اصل برابری در پیش‌گاه قانون، آزادی سیاسی امکان‌پذیر نیست؛ و چون آزادی مطلق از محالات است، باید ما نیز هم‌نوا با کانت، در عوض خواستار برابری در زمینه‌ی آن‌گونه محدودیت‌های آزادی شویم که به‌طور اجتناب‌ناپذیر از زندگی اجتماعی نتیجه‌می‌شوند؛ و از سوی دیگر، بدانیم که مطالبه‌ی برابری، به‌ویژه به مفهوم برابری اقتصادی، گرچه در نفس خویش بسیار مطلوب است، اما امکان دارد آزادی را تهدید کند.


گزیده‌هایی از مقاله‌ی «پیش‌بینی و پیش‌گویی در علوم‌اجتماعی» نوشته‌ی کارل پوپر، ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، سال‌نامه‌ی 1386 روزنامه‌ی «اعتماد»

Labels:

Bamdad 3:44 PM Link

Monday, April 7, 2008

فییییییییییید 

مشکلات نمایش درست این‌جا برای IEبازها، و فید وبلاگ گویا هم‌چنان پابرجاست. کسی که خربزه می‌خورد پای لرزش هم باید بنشیند، کار-و-بار وبلاگ‌تان وقتی دست آدم شیرازی بیفتد، نباید انتظار داشته‌باشید زودتر از شش‌ماه چیزی سرجای‌اش برگردد :دی فید وبلاگ اوایل مشکل خاصی نداشت، نمی‌دانم چه‌اتفاقی افتاد که از زمانی به‌بعد کسی نمی‌توانست فید این‌جا را وارد فیدخوان‌ خودش بکند. به‌هرحال این نشانی فید وبلاگ است:

http://gol-ku.blogspot.com/feeds/posts/default

گفتم این‌جا بگذارم‌اش، شاید به‌کار کسی بیاید!

Labels:

Bamdad 1:03 AM Link

Sunday, April 6, 2008

D :D :D: 



والّا بابام‌جان دورغ‌ چرا؟! آدم ذوق می‌کند وقتی دارد هم‌خوانده‌های گوگلی دوستان‌اش را مرور می‌کند، پست خودش را می‌بیند! بعد مثل عموجان مارسل ِ راوی «جست-و-جو» که وقتی مادرش روزنامه را برای‌اش آورد، اول فکر کرد چه‌قدر این مقاله آشناست و لحظه‌ای بعد فهمید که مقاله‌ی خودش چاپ شده و ذوق کرد، من هم یک‌لحظه فکر می‌کنم که این عکس و پست چه‌آشناست :)) بعد پست‌ خودم را به‌جا می‌آورم.

Labels:

Bamdad 1:15 PM Link

Friday, April 4, 2008

تو مرتعی برای چشم‌های من می‌آوری 



1. این شعرها خواننده‌های خودش را دارد و بیش‌تر از آن‌هاست که مراقبت می‌کند. یعنی دوست دارد فقط با دوست‌داران‌اش باشد و با آن‌ها ببالد.
سهم تو از شعر این است که مراتع نگاه مرا بشناسی، وقتی که سقوط تو تا صعود، از چراگاه من می‌گذرد و دل‌ات هرّی می‌ریزد. همان‌جاست که صدایم می‌کنی، صدای تو از من پژواک می‌شود. کوه پژواک کسی را بازمی‌گرداند که صدایش می‌کند. کوه آئینه‌ی صداست و پژواک صدای آئینه. و پاسخ، وقتی که می‌رسد زیباست. پس خطابم کن تا زیبا شوم.

یدالله رؤیایی

2. این نه‌یعنی که نوشته های‌ام را با شعرهای او مقایسه می‌کنم، اما دوست دارم نوشته‌های‌ام برای خواننده‌های‌ام، به‌ چنین جای‌گاهی برسند، که آن خواننده‌ها را مراقبت کنند و خود با آن‌ها ببالند. خواننده هم نه همه‌ی آن‌ها که این‌جا را باز می‌کنند، آن تک-و-توک کسانی‌اند مثل خانم پروست نازنین که وقتی بخواهند باز بنویسی، خواست‌شان این قدر را برای‌ات داشته‌باشد که بنویسی.

3. الان این‌جا مثل بیگانه‌مکانی است که بیایی، خطی روی کاغذ ِ از اتفاق روی میز اتاقی لُخت مانده بنویسی و بی‌گفتن به کسی دوباره راه‌ات را بگیری و بروی. نوشته اول غریبی می‌کند ولی زود آشنا می‌شود. پست نازلی را یادم افتاد، که از همان‌موقع که حرف‌اش را با من زد، بعد که نوشت‌اش روی وبلاگ و تا همین الان می‌خواسته‌ام درباره‌اش بنویسم؛ حرف «پروست» را که در همان صحبت‌مان برای‌ات گفتم و بعدن رفتم و پیدای‌اش کردم را بنویسم، آنی را که «ویرجینیا وولف» در «خانم دالووی» گفته‌بود را بنویسم، و خودم هم آن جریانی باشم که این‌ها را به هم وصل می‌کند. گاهی فکر می‌کنم همین چیدن این‌ها، حرف‌های دیگران، بی که خود حتا یک واژه هم بنویسی، فقط چیدمان حرف‌های دیگران در کنار هم می‌تواند آفرینشی باشد. سخت دست‌می‌دهد ولی امکان‌اش هست...

4. و مگر امروز می‌توان ننوشت؟ در زادروز توأمان «دوراس» و «تارکوفسکی» مگر می‌توان ننوشت؟ مگر در زادروز کسی که می‌نویسد: "کتاب ِ گشوده، مثل شب است" و خودش از خواندن این عبارت گریه‌اش می‌گیرد، می‌توان ننوشت؟ و باز مگر می‌توان ننوشت در زادروز کسی که چنین جملاتی را به‌فیلم‌نامه نوشت: "چه بالابلند است اوجینا! یا شاید هم برای این‌که بر بالای شیب ایستاده، از گورچاکف بلندتر به‌نظر می‌آید؟ گیسوان ِ پریشان‌اش بر چشم‌ها فروریخته و گورچاکف تنها لبان ِ مرطوب و منتظر او را می‌تواند ببیند. گورچاکف خود را می‌کِشد نزد او و آرنج‌اش به‌مِهر می‌گیرد. اوجینا چشم می‌بندد." آن ایماژهای ابدی ِ نوستالگیا از دل چنین نوشتنی زاده‌شده. تارکوفسکی همه‌ی آثارش را دوبار برای ما آفرید، یک‌بار وقتی آن فیلم‌نامه‌ها را نوشت، یک‌بار هم وقتی فیلم‌ها را ساخت.

5. دیروز این‌جا باران بود، رعد-و-برق بود، باد بود. روی پنجره‌های اتاق‌ام دیگر توری نبود. چه‌قدر فرق می‌کند دیدن باران از پنجره‌ی آزاد با پنجره‌ی توری‌دار. پای پنجره ایستاده‌بودم، پرده را با دست نگه داشته‌بودم.این‌قدر کتاب و کاغذ این‌طرف و آن‌طرف اتاق‌ام پخش است که می ترسم پنجره را تمام باز کنم و پرده را تمام رها. باد که در پرده می‌افتاد، دست‌ام را شل می‌کردم، پرده تا جایی پرواز می‌کرد، باز می‌گرفتم‌اش و دوباره با باد بعدی همین بازی تکرار می‌شد. ولی آخرش این تمام باز و آن تمام رها شد. ناتمام ‌شدم.

6.
نوشتن.
نمی‌توانم.
هیچ‌کس نمی‌تواند.
باید به‌زبان آوردش: نمی‌توانم.
و آدمی می‌نویسد.

دوراس

واریاسیون روی تو مرتعی برای چشم‌های من می‌آوری

Labels:

Bamdad 4:03 PM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|