شبانهروز من از سرسرای سبز سروهای شما میگذرد

ساق پا، که نوای نی برداشته از میانهی کفش و شلوار پیداست و شکل راه رفتنی که نوای مولویست، همه رنگارنگی ِ پوششها که چیزی از سیاهی و تکرنگی برای خیابانها نگذاشتهاند باقی، شالهایی که ندارند بر سر قرار و سلسلهی موهای پریشان در فضا، همه بدنهایی که نمیگذارند پوششها را چیزی از آنها کم کند و نمایش ندهد؛ اینهمه که میگذرند دامنکشان و نظری هم نمیاندازند بر گزمهگان ِ اینک بر گذرگاهها مستقر، برایام زیباترین، بینیازترین و سرخوشانهترین نغمههای اعتراضاند این روزها.
با واژهگان رؤیایی، براهنی، شاملو، سعدی و آن شاعر که نمیشناسماش.
با واژهگان رؤیایی، براهنی، شاملو، سعدی و آن شاعر که نمیشناسماش.
Labels: خود-نویسها
Post a Comment