اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

Monday, December 31, 2007

Once upon a time Ennio Morricone 


"You go back to what Bach composed and how much Muzart wrote in 33 years and you see I am unemployed compared to this".

Ennio Morricone

Bamdad Km 4:09 AM Link

Sunday, December 30, 2007

ای که در پای تو پیچم ساقه‌ی نیلوفر من 



با خواندن این خبر دچار اوردوز احساسات نوستالژیک شدم. آقای برادر ما که این‌روزها از بلاد کفر برگشته (و البته هنوز چشم ما به جمال‌شان روشن نشده –و تا ساعاتی دیگر خواهد شد)، علاقه‌ی خاصی به نت‌اسکیپ داشت. صحبت زمانی است که اینترنت برای‌ام هنوز مفهومی رمز‌آلود بود، تصوری از چیستی‌اش نداشتم، سال‌های راهنمایی. روایت فرعی: سال‌های راهنمایی، سوم راهنمایی، اولین کافی‌نتی که می‌رفتم، بعد از چهارراه دکترا نرسیده یا کمی بعد از دانشکده‌ی پزشکی. اینترنت ساعتی ۱۲۰۰ تومن و آن‌خانم زیبا (زیبا بود؟ یا می‌خواستم زیبا تصورش کنم؟ به هرحال مگر چند زن و اصلن چند چهره‌ی زن آن‌وقت‌ها در زندگی و در محیط اطراف‌ام -حتا در فیلم‌ها- بود که بخواهم میزان سنجشی برای زیبایی داشته‌باشم؟) که شاید اصلن به‌خاطر او می‌رفتم کافی‌نت. آن‌روز که صفحه‌ی «علی‌رضا نوری‌زاده» را باز کرده بودم، هم‌راه چند صفحه‌ی دیگر، سیستم قفل کرده‌بود، آمد و با همان حالتی که روی صندلی کسی که پشت کامپیوتر نشسته خم می‌شویم و تکیه‌گاه یک دستمان ماوس‌پد می‌شود، روی صندلی‌ام خم شد و -صورت‌اش هم که کنار صورتم قرار می‌گرفت- دست‌اش روی دست من ماوس را حرکت داد، (روی دست من؟ دست‌اش روی دست من بود؟ یا دارم تصویر را آن‌طور که می‌خواهم می‌سازم؟) با دیدن صفحه‌ی نوری‌زاده صورت‌اش که می‌خندید برگشت سمت من که تو از الان اینا رو می‌خونی؟ و من که فقط خندیدم. ادامه‌ی روایت اصلی: می‌نشستم کنار دست آقای برادر و عاشق آن نوری بودم که مثل شهاب، یا ستاره‌ی دنباله‌دار دور فانوس دریایی می‌گشت. از همان‌موقع فکر می‌کردم نت‌اسکیپی‌ها چه‌قدر خوش‌ذوق‌تر و هنرمندترند از آی.‌ای‌ها! فانوس دریایی کجا و آن e ساده کجا؟ چرخش ستاره‌ی دنباله‌دار که آغاز می‌شد، صفحه‌ی یاهو را که می‌دیدم، گمانم احساس مردمانی را داشتم که برای اولین‌بار تله‌وزیون را دیده بودند!

Labels:

Bamdad Km 8:16 AM Link

Saturday, December 29, 2007

Bamdad Km 1:28 AM Link

Friday, December 28, 2007

موقعی که فکر می‌کردم دیگه هرگز فیلم نخواهم ساخت 

محیط مدرسه‌م این‌قدر نفرت‌انگیز بود که فرار می‌کردم می‌رفتم سینما. متأسفانه محیط مدرسه‌ها هنوز همون‌قدر نفرت‌انگیز هست...

هیچ تصوری از ایران بدون‌سانسور، از آزادی ندارم، هروقت آزادی بود اون موضوع خودش می‌یاد.

[+]
Bamdad Km 3:38 PM Link

Thursday, December 27, 2007

I dare not lift mine eyes 



آدم‌ها مثل بعضی کتاب‌ها قشنگ‌ترند اگر بازشان نکنی،‌ بگذاری از دور فقط همان عطف زیبای‌شان را توی کتاب‌خانه ببینی. کتاب را اگر شروع کردی،‌ نیم‌خوانده‌ هم که رهای‌اش کنی،‌ ببندی‌اش، ‌اصلن بندازی دور، دیگر شروع کرده‌ای،‌دیگر زندگی‌ات هست توی همان سطرها و صفحه‌های خوانده‌شده. کاری‌ش نمی‌توانی بکنی. وقتی نوشتی (مثل الان من) بدترش هم می‌کنی، یکی‌دیگر هم پیدا می‌شود که این را بخواند و بگوید کاش نخوانده‌بودم، چه مرضی است که این‌همه چرندیات را به خورد هم می‌دهیم تا حال‌مان را بدتر کنیم؟ وقتی نمی‌توانیم از آفریدن بنویسیم که امید آن‌بعدی باشد، چرا می‌نویسیم؟

Labels:

Bamdad Km 5:22 AM Link

Wednesday, December 26, 2007

آمیزقلمدون رفت 



با این دستم، با این چشم‌هام، با قلم‌نی و مرکب چین... چه پنجه‌ای زدم! چه شکسته‌ای نوشتم! عین یه‌شاخه گل سرخ!

آمیزقلمدون

صفحه‌ی آخر «اعتماد» امروز پیام تبریک زادروز بهرام بیضایی به قلم اکبر رادی است. و اکبر رادی خود در همین روز می‌میرد. در زادروز بهرام بیضایی،‌ اکبر رادی می‌میرد. شادی این که هنوز هست؟ یا غم آن که دیگر نیست؟
زیاده‌وقتی نیست که اکبر رادی را، نثر بی‌نظیر و طنز نیش‌دارش را شناخته‌ام. مدت‌ها فقط طنطنه‌ی نام‌ خودش بود و آثارش،‌ جادوی نام «هاملت با سالادفصل». که از دوران دبیرستان مدام فکری این بودم که یک‌نفر در کتابی با نام «هاملت با سالاد فصل» چه چیزهایی نوشته؟ نام اکبر رادی برای ما فقط در کتاب‌های مزخرف خلاقیت‌نمایشی کنکور هنر حضور داشت. حالا تناقض غریبی است، بگویم خوشحال‌ام که اگر خودش رفت آثارش هست که بخوانم؟

Labels:

Bamdad Km 11:28 AM Link

Tuesday, December 25, 2007

No direction home 



راه‌هایی که به ‌جایی نمی‌رسند

ميان دو نقطه‌ی نزديک

از نهايت دگرگون خويش

طُرفه قصه‌ها دارند

راه‌هایی که در پيش هيچ ندارند

مگر فضای ناب را

و فصل را

راينر ماريا ريلکه


گاهی نباشیدن به تر است.

عکس از کیانا
Bamdad Km 2:04 AM Link

Monday, December 24, 2007

این‌گونه‌ای، ببین! 

روز-به-روز نشانه‌های بیش‌تری می‌آیند تا بی‌سوادی‌ات را پیش‌ ِ چشم‌ات بیاورند.
Bamdad Km 12:02 PM Link

Sunday, December 23, 2007

هه! مثل هزار-و-یک‌شب‌خوانی 



«ورونيك اوبوی» كارگردان فرانسوی، 14 سال است كه از مردان و زنان مليت‌های مختلف در حال خواندن قطعاتی از شاهكار 4 هزار صفحه‌ای «مارسل پروست» نويسنده فرانسوی اوايل قرن بيستم فيلم می‌گيرد.
يكی از نمايش‌های عمومی اين فيلم كه در پاريس برگزار شد، 60 ساعت به طول انجاميد. در اين نمايش مردم می‌توانستند با گذاشتن بالش زير سرشان، دراز بكشند و برای تاب آوردن طولانی بودن فيلم، شيرينی معروف پروستی، يعنی «مادلن»، صرف كنند.

[+]

Labels:

Bamdad Km 10:08 PM Link
خیلی اتفاق مهمی‌یه، می‌دونین؟ خیلی اتفاق مهمی‌یه این‌که سطرهایی از «افرا»‌‌ی بهرام بیضایی در تله‌وزیون جمهوری‌اسلامی خونده بشه.
Bamdad Km 1:33 AM Link

Saturday, December 22, 2007

بابا آخه این چه‌کاری‌یه که شما می‌کنین؟ خدا رو خوش می‌یاد؟ نمی‌گین ما قلب‌مون ضعیفه؟؟؟

Labels:

Bamdad Km 4:38 AM Link

من رقص شادمانه را دوست دارم 



نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد

ترا گر خواب می‌گیرد نه صاحب ‌درد مشتاقی


رسم بوده و هست که یلداها فال حافظ بگیرند. من ولی دل‌ام خواست که فقط یک بیت از سعدی را بنویسم و بروم. گرچه هرتکه‌ی این پست از کسی‌ست!
Bamdad Km 12:25 AM Link

Friday, December 21, 2007

خودم هم درست نفهمیدم امیل زولا بود که متهم کرد، یا عمو مارسل، یا من دارم متهم می‌کنم!
کافکای صفحه‌ی آخر هزارتو هم گمانم متفاوت باشد با آن کافکایی که معمولن می‌شناسیم.
Bamdad Km 11:19 AM Link

Thursday, December 20, 2007

عکس پرماجرا 



کی می گه تئاتر فی البداهه ی مجازی نداریم؟

شب‌زنده‌داری یلدایی ما این گونه بود؛ گرچه پیش‌هنگام!!
Bamdad Km 6:37 AM Link
Bamdad Km 1:44 AM Link

Wednesday, December 19, 2007

می‌ری.
می‌رم.
برمی گردم.

هستی

هستی

هستی :D

:((

چی داشت آف‌لاین‌هات که این همه حال‌مو خوب کرد...
Bamdad Km 6:10 AM Link
تسبلتفعهتصخبتلقاعتصخلتعهخهبلذتابلخاعتصحبلذماتخهفصقنلرتذاقختنبلذتقخاه.

Labels:

Bamdad Km 2:48 AM Link

Tuesday, December 18, 2007

مثل گذر دیوارهای کاه‌گلی 



مگر نه این‌که غیبت، برای کسی که دوست می‌دارد مطمئن‌ترین، کاراترین، زنده‌ترین، بی‌زوال‌ترین و وفادارانه‌ترین ِ حضورهاست؟

خوشی‌ها و روزها

Labels:

Bamdad Km 11:27 PM Link

در ادامه‌ی خانه‌ی پوشالی 



این‌که آیا در ارزش‌گذاری یک‌فیلم قرار است به سال ساخت آن توجه کنیم یا نه بحثی است که پیش‌تر چه حضوری چه مجازی با بعضی دوستان داشته‌ام. این‌جا اشاره‌ی کوتاهی می‌کنم و می‌گذرم. من می‌توانم بگویم فلان‌فیلم در زمانی که ساخته شده نسبت به فیلم‌های هم‌دوره‌اش نوآوری‌هایی داشته،‌ اما این اثری در ارزش‌گذاری من روی یک فیلم ندارد. هم‌شهری‌کین را به خاطر آن‌همه نوآوری خیره‌کننده‌اش نسبت به فیلم‌های هم‌دوره، ‌از به‌ترین‌های سینما نمی‌دانم، به هم‌شهری کین می‌گویم شاه‌کار چون همین الان که تماشای‌اش می‌کنم فیلم فوق‌العاده خوبی است. و روی دلایل خوب بودن‌اش می توانم بحث کنم. اما فیلم‌هایی ساخته می‌شوند که نسبت به زمان خودشان هم کارهای بدیعی نیستند،‌چه در ساختار، چه در مضمون. حتا داستان‌شان را نسبت به همان دوران خودشان به‌خوبی روایت نمی‌کنند، اما به دلایلی که به هنر سینما مربوط نیست در طول تاریخ شهرت پیدا می‌کنند. البته چهره‌ی تالخ هنری فاندا را با لباس کارگری نمی توان مانند شمایل شیک همفری بوگارت روی پُسترها چسباند، اما بازی هنری فاندا را فقط در فیلم «خوشه‌های خشم» با کل کارنامه‌ی بازی‌گری همفری بوگارت مقایسه کنید. با همه‌ی این حرف‌ها باز هم بیایید همان ملاحظات زمان ساخت فیلم‌ها را در نظر بگیریم. من از چند فیلم به عنوان نمونه‌هایی از قله‌های پوشالی سینما یاد کرده‌ام. این فیلم‌ها در فاصله‌ی سال‌های ۳۹ تا ۴۴ ساخته شده‌اند.

بربادرفته (1939)
کازابلانکا (1942)
داشتن و نداشتن (1944)

کاری به تمام آثاری که از آغاز تاریخ سینما در سال ۱۸۹۵ تا سال ۱۹۳۹ تولید شده‌اند نداریم، هم‌چنین به بسیاری فیلم‌های ارزش‌مند که تنها یکی دو سالی بپیش یا پس از این بازه‌ی زمانی ساخته شده‌اند هم کاری نداریم، با این که می‌دانیم در فاصله یکی دو سال در هنر اتفاق عجیب و غریبی نمی‌افتد. سینمای اروپا را هم به‌کل از دایره‌ی این قایسه بیرون گذاشته ایم. فقط چند اثر از چند کارگردان سینمای امریکا را که در بین سال‌های ۳۹ تا ۴۴ تولید شده‌اند این‌جا می‌آورم. قضاوت با خودتان!

جان فورد
۱۹۳۹- دلیجان، آقای لینکلن جوان
۱۹۴۰- خوشه‌های خشم
۱۹۴۱- دره‌ی من چه سرسبز بود

ارنست لوبیچ
۱۹۳۹- نینوچکا
۱۹۴۲- بودن و نبودن
۱۹۴۳- بهشت می‌تواند منتظر بماند

آلفرد هیچکاک
۱۹۴۰- ربه کا، خبرنگار خارجی
۱۹۴۱- مظنون
۱۹۴۲- خرابکاری
۱۹۴۳- سایه‌ی یک شک، قایق نجات

فرانک کاپرا
۱۹۳۹- آقای اسمیت به واشینگتن می‌رود
۱۹۴۴- آرسنیک و تور کهنه

اورسن ولز
۱۹۴۱- هم‌شهری کین
۱۹۴۲- آمبرسون‌های باشکوه

بیلی‌وایلدر
۱۹۴۲- بزرگ‌تر و کوچک‌تر
۱۹۴۴- غرامت مضاعف

جان هیوستون
۱۹۴۱- شاهین مالت

و در آخر یک‌نکته‌ی کوچک درباره‌ی «داشتن و نداشتن»، همه می‌دانند فیلم برداشتی از رمان مشهور همینگ‌وی است اما کم‌تر دقت کرده‌اند که فیلم‌نامه‌ی فیلم را ویلیام فاکنر نوشته است. فیلم‌نامه‌ی فاکنر را با آثار داستان‌هایی که نوشته مقایسه کنید.

Labels:

Bamdad Km 2:03 AM Link

Monday, December 17, 2007

میعاد در لجن 



رقصید
پر زد ، رمید
از لب انگشت او پرید
[ سکه ]
گفتم: خط

پروانه ی مسین
پرواز کرد
چرخید ، چرخید
پر پر زنان چکید؛ کف جوی پر لجن.

تابید ، سوخت فضا را نگاهها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق های سوخته فریاد می کشید:
ـ ای ؟ یأس، ای امید !

آسیمه سر بسوی " سکه " تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.

پروانه‌ی مسین
آیینه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه‌ی لجن !
وهر دو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ

اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
ـ پس ... نقش شیر ؟
رویید اشگ
خاموش گشت، خاموش

گفتم :
ـ کنام شیر لجن زار نیست ، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.

از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم.

نصرت رحمانی
Bamdad Km 4:02 AM Link

LAISSEZ-PASSER 



لیزه-پسسه (جواز عبور) فیلمی است ۴ ستاره در ژانر پاریس در اشغال و شیرقهوه‌ی گرم در هوای سرد امروز به کارگردانی استاد برتران تاورنیه.

Labels:

Bamdad Km 1:37 AM Link

خانه‌ی پوشالی 



بالاخره کازابلانکا را با کیفیت دی‌وی‌دی دیدم. به‌زحمت دو ستاره‌! برای آن نمای پایانی قدم‌زدن ریک و افسر فرانسوی (نام‌اش یادم نمانده) در باند فرودگاه و شمایل ابدی همفری بوگارت و اینگیرید برگمن. بر «شمایل» تأکید می‌کنم؛ چون هیچ‌کدام بازی خاصی ارایه نمی‌کنند. بوگارت که همیشه شمایل است و در کم‌تر فیلمی می‌توان گفت بازی قوی‌یی داشته، اما بازی‌های قدرت‌مند اینگیرید برگمن را در آثار گوناگون دیده‌ایم.

بربادرفته، داشتن و نداشتن، کازابلانکا و... قله‌های پوشالی تاریخ سینما!

Labels:

Bamdad Km 1:32 AM Link

رد ِ بعضی زخم‌ها اثر بعضی فیلم‌هاست 


۱. فیلم‌ها و آهنگ‌هایی هستند که فقط ردّی از آن‌ها مانده در ذهنم. مال آن دوران بی‌خبری ِ کودکی‌اند. همان‌دورانی که رد بعضی زخم‌های‌اش همیشه روی دست یا صورت آدم می‌ماند و هربار برای دوست تازه، دوست‌دختر تازه و... تعریف می‌کنی: «۵-۶ سالم بود فک کنم، داشتم تو پذیرایی خونه توپ‌بازی می‌کردم، بعد این پذیرایی ما گوشه‌ش دو تا پله داشت، توپه افتاد رو پله‌ها. رفتم توپه رو بردارم نمی‌دونم چرا حالت چار دست-و-پا خواستم از اون دو تا پله برم بالا. دست‌ام در رفت پیشونیم خورد به لبه‌ی پله، بعد اون‌روز عمو مختاری‌ام مشهد بود. سر ظهر بود با بابا رفته بودن تو زیرزمین خوابیده بودن، ظهرای تابستون مث‌که خنک‌تر بود زیر زمین. عمو یه پیکان جوانان سبز داشت سوار اون شدیم که منو ببرن بیمارستان امدادی، مامان می‌گه من به‌خاطر خاطره‌ی وحشت‌ناک فوت مجید تو بیمارستان، همه‌ش گریه می‌کردم می‌گقتم بیمارستان نه بیمارستان نه... خودم یادم نمی‌یاد ولی، این‌صحنه رو خودم‌ام مث تو الان دارم برا خودم تصور می‌کنم. تو بیمارستانو ولی یادمه، یه‌هو اون‌همه دکتر یا پرستار اومدن بالا سرم، یکی‌شون ریشو بود. بعد دیگه یادم نیست تا اون‌روز که می‌خواستم مرخص بشم. بابا منو بغل کرده بود تو بیمارستان می‌گردوند، الانا همه‌ش فکر می‌کنم ینی جای دیگه نبود که منو تو بیمارستان می‌گردوند؟ اونم بیمارستان امدادی؟ تو یکی از اتاقا یه‌خانم پیری روی تخت‌ش نشسته بود، من خیلی ترسیدم.» هربار که همین‌طور قصه‌ی رد باقی مانده‌ی زخم‌های بی‌خبری را تعریف می‌کنی، حسی هم‌راه‌اش به‌ت دست می‌دهد،‌ احساس می‌کنی در بعضی از این لحظه‌های تعریف کردن دوباره همان بی‌خبری به سراغ‌ات آمده، رها از همه‌چیزی. فیلم‌ها و آهنگ‌های در یاد مانده هم مثل همان رد زخم‌های‌اند. ولی ممکن است آن‌ها را چندین‌سال بعد دوباره ببینی و چون بیرون از تو ایستاده‌اند، ممکن است در تماشا یا گوش کردن ِ دوباره، همه‌ی آن حالت اسطوره‌ای‌شان را از دست بدهند. مگر این‌که به‌زور بخواهی به خودت بباورانی که نه، «اشگ‌ها و لبخندها» هنوز هم مثل گذشته‌ها خوب است. اما بعضی‌ها هم هستند که دوباره‌دیدن و شنیدن‌شان، نه تنها اسطوره را ویران نمی‌کند، که بیمه‌اش می‌کند. مثل حفره، شاه‌کار ژاک بکر. مدام نام حرفره و نام ژاک بکر را شنیده‌ای در این سال‌ها. «صد فیلم» است و همه‌ی شلوغی پایین، تویی و نوشتن «چهرک‌ها» و گوش‌کردن «جوآن بائِز» این بالا. به‌هرحال برای شام می‌روی پایین. میان همه‌ی سر-و-صداها، تصویرهای حفره یک‌روز بعداز ظهر رخوت‌ناک جمعه را هم‌راه شان دارند که تو ِ ۸-۹ ساله توی هال خانه دراز کشیده‌ای و فیلمی را تماشا می‌کنی که یازده سال بعد می‌فهمی نام‌اش حفره است و یکی از شاه‌کارهای تاریخ سینماست. آن‌ترجیع‌بند بی‌نظیر فیلم دیوانه‌ات می‌کند، تکرار راه رفتن آن دو نفر در تونل‌های مختلف که تاریک تاریک‌اند و نور شمعی که در دست‌شان است،‌ دورشان را مثل هاله‌ی نوری روشن می‌کند. همه‌ی پرده‌ی سینما سیاه است (در خیال که می‌توانی ابعاد مانیتور یا صفحه‌ی تله‌وزیون را اندازه‌ی پرده‌ی سینما کنی و اتاق‌ات یا هال خانه را سالن سینما) و فقط آن دو با هاله‌ی نور پیرامون‌شان روشن‌اند. با راه رفتن آن‌ها گویی هاله‌ی نور به سمت افق حرکت می‌کند و مدام کوچک و کوچک‌تر می‌شود تا وقتی که روی پرده‌ی یک‌سر سیاه ِ سینما فقط نقطه‌ی نوری را می‌بینی که هرچه دورتر می‌شود. یاد «آیریس» می‌افتی در روزگار آغاز سینما. بعد‌ها جوانان موج نو (گدار، تروفو و...) آیریس را زنده کردند. جورج لوکاس هم در تمام جنگ‌های ستاره‌ای از آیریس استفاه کرد. آیریس مثل دریچه‌ی دیافراگم دوربین عکاسی است. دایره‌ای بزرگ که در قاب تصویر درست می‌شود و کوچک و کوچک‌تر می‌شود تا در نهایت مثلن قهرمان فیلم را که تنها به‌سمت افق پیش می‌رود در یک روزنه‌ی کوچک و گرد ببینی و پس از آن THE END یا FIN است که بر پرده نقش می‌بندد. ترجیع‌بند آیریسی حفره وقتی تونل تاق قوسی دارد گرد است و وقتی سقف معمولی است تبدیل به مربع می‌شود. در کلام چه‌قشنگ است نه؟ مربع نوری که کوچک و کوچک‌تر می‌شود. ضلع‌های مربع را اگر همان ضلع‌های قاب تصویر بگیری، همان دیواره‌های قاب تصویرند که از چارچوب‌های پرده سینما کنده می‌شوند و به‌سمت افق شهرستان خیال قدم می‌زنند.

۲. این نوشته شروع شد تا دو سه خط مقدمه باشد بر حس و حال ِ داشتن ِ مجموعه‌ی کامل «چاووش»‌ها و حالی که از شنیدن بعضی آهنگ ها پیدا کردم. اما این خودش یه‌قصه‌ی دیگه‌س...

۳. آیریس (iris):
یک ماسک متحرک دایره‌ای، که برای پایان دادن به صحنه‌ یا تأکید بر یک جزئیت بسته می‌شود (iris-out) و برای بازکرد صحنه یا نشان‌ دادن فضای اطراف جزئیت باز می‌شود (iris-in).

ماسک (mask):
پرده‌ای کدر که در دوربین یا یا چاپ‌گر قرار می‌گیرد و بخشی از قاب را می‌پوشاند و شکل تصویر فیلم‌برداری‌شده را تغییر می‌دهد؛ بخشی از قاب، نور نخورده می‌ماند. ماسک‌ها در روی پرده اغلب سیاه هستند، ولی ممکن است سفید یا به رنگ‌های دیگر هم باشند.

هنر سینما / دیوید بُردوِل و کریستین تامپسون / فتاح محمدی / نشر مرکز

Labels: ,

Bamdad Km 12:41 AM Link

Sunday, December 16, 2007

دیدین چه‌خوووووووشگل شده خونه‌ی این خانومه؟
Bamdad Km 1:50 AM Link
گویا کژفهمی‌هایی در خوانش پست پیش اتفاق افتاده. لحن و زبان آن پست، شوخی ِ دوستانه‌ای است با ترجمه‌های استاد میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی از متون فلسفی و دو اثری (هملت و ریچارد سوم) که از شکسپیر ترجمه کرده‌اند، همین!
Bamdad Km 1:31 AM Link

Saturday, December 15, 2007

چهرک‌ها: بازنمایی ِ ما در نشانه‌ها 



تاب آوردن آن سلاخی که در پایین‌دست در کار روی دادن بود، تنها با نوشتنی ممکن شد که این حاصل آن است.


برابرنامه‌ی واژه‌گان و ترکیب‌های نو-ساخته‌ی متن:

چهرک: اسمایلی
چهرواژه: واژه یا عبارتی که به جای چهرک می‌نشیند، ترجمه‌ی زبانی ِ یک نشانه (چهرک)
کم‌آشنایی: آشنایی نداشتن کافی نسبت به موضوعی خاص
گپ: چَت
گپ‌باز: کسی که گپ می‌زند (در متن به‌کار نرفته)
گپ‌زننده: گپ‌باز، صورت رسمی‌تر «گپ‌باز» که در زبان علمی به کار می‌رود
گپ‌قاب: پنجره‌ی چَت یاهو مسنجر
گپ‌قابستان: گستره‌ای ذهنی که همه‌ی گپ‌زننده‌گان و محیط و اجزای گپ را در بر می‌گیرد.
لرزه‌گر: ویبراتور


برای

خانم [:D] انتلکتوئل‌نما،

خانم [(;;] انانی‌موس،


خانم چهرواژه‌ی پروست و


خانم چهرواژه‌‌ای که با خودش حرف می‌زند


و برای

باستر کیتون
و

گرتا گاربو

آن دو اسطوره‌ی سینما که چهره‌هاشان گویی چهرک‌هایی ابدی‌ست.



۱. صورتک‌های گریان و خندان، این دو کهن‌الگو، امروز در چهرک‌ها چندین شده‌اند. چهرک‌های یاهو، که دیگر فقط در گپ‌قاب یاهو یا پیامک‌نوشته‌ها حضور ندارند. میان صحبت‌های چند جوان که در کافه‌ای نشسته‌اند ممکن است بشنویم یکی‌شان می‌گوید: "دو نقطه دی شدم"، یا وقتی یکی برای دیگری ماجرایی را تعریف می‌کند و مثلن می‌خواهد حالت فلانی را به‌خوبی توضیح دهد می‌گوید مثل فلان چهرک یاهو. پس تصویرهایی که از این چهرک‌ها در ذهن‌مان داریم، تصویرهایی هویت‌مند-اند. حتا می‌شود که تصویر این چهرک‌ها در ذهن تداعی یک دوست برای ما باشند. هرکسی در گپ-قاب یاهو، از برخی چهرک‌ها بیش‌تر استفاده می‌کند. و اگر چندوقتی با این آدم گپ زده باشیم، آن چهرک‌ها را به‌عنوان چهرک‌های او می‌شناسیم، گرچه که دیگران و خودمان هم از همین چهرک‌ها استفاده می‌کنیم. و به همین ساده‌گی اتفاق خیلی قشنگی می‌افتد، مدت‌ها است که با کسی گپ نزده‌اید، خبری هم از او ندارید، از دوستان دنیای مجازی است. یک‌شب که یله داده‌اید بر تخت و دارید پیامکی برای کسی می‌نویسید، درست در لحظه‌ای که ": دی" را تایپ می‌کنید، یادش می‌افتید، یاد همه‌ی آن‌شب‌های گپ زدن و حال-و-هوای یک‌دوران.

۲. اگر با بعضی از دوستان مجازی دیداری داشته باشید، آثار بعضی چهرک‌های شخصی‌شان را در چهره و رفتارشان هم می‌توانید پیدا کنید. انگار ناگهان کشف می‌کنید چرا این آدم این چهرک خاص را مدام استفاده می کند. نمونه‌های نادری هم هستند که شکلک‌هایی با صورت‌شان در می‌آورند که شما مطمئین می‌شوید اصلن فلان چهرک را از روی شکلک آن‌ها ساخته‌اند. ما به‌دلیل حفظ آبروی برخی اشخاص حقیقی و حقوقی از ذکر مثال خودداری می‌کنیم. در این‌جا شما که رو-به-روی این صفحه نشسته‌اید می‌گویید: "بابا همه‌ی وبلاگستان که دیگه اون بشر ": دی" رو می‌شناسن، اگه‌اَم نمی‌شناختن با این اقامت طولانی‌مدتِ‌ش حتمن شناختن :)))) آدم‌های رو-به-روی این صفحه همیشه نویسنده را از کارش باز می‌دارند و حواس‌اش را پرت می‌کنند و رشته‌ی کلام را از دست نویسنده به در می‌برانند.

۳. دسته‌ی دومی از گپ‌زننده‌گان هستند که بی‌چهرک‌اند. این‌ها به ندرت در گپ-قاب از چهرک‌ها استفاده می‌کنند. البته کاری به تازه‌واردان یا ندرت‌گپ‌زننده‌گان نداریم که با چهرک‌ها کم‌آشنایند. صحبت از آن‌هایی است که چهرک‌ها را در حرف‌زدن‌شان حل کرده‌اند. واژه‌گان و ترکیب‌هایی شخصی‌ به جای چهرک‌ها برای خود ساخته‌اند. یا از بعضی واژه‌گان و ترکیب‌های متداول آشنایی‌زدایی کرده و آن‌ها را تبدیل به چهرک‌های یک‌سر شخصی برای خودشان کرده‌اند. این چهرک‌های واژه‌گانی را از این پس «چهرواژه» می‌نامیم. تجربه ثابت کرده صاحبان چهرواژه‌ها آدم‌های ویژه‌ای هستند. چهرواژه‌ها نمود واژه‌گانی ِ خلاقیت و ظرافتی زنانه‌اند؛ که البته ممکن است مردانی هم از این ظرافت زنانه بابهره باشند. در این‌دسته هم مانند دسته‌ی یکم نمونه‌های نادری دیده می‌شوند که در دیدار رو-در-رو هم چهرواژه‌های‌شان را هم‌راه دارند و اصلن با این چهرواژه‌ها شناخته می‌شوند و هویت پیدا می‌کنند. در گپی دوباره با این کسان در گپ‌قاب، دوست‌داریم مدام حضورشان را تصور کنیم که خودشان هر جمله را با چه آهنگ و لحنی ادا می‌کند. گفتنی است همه‌ی موارد بالا نه‌فقط در گپ‌قابستان که در وبلاگستان نیز مصداق دارد. و این تصور حضور و آهنگ ادای جملات که چند جمله پیش‌تر به آن اشار کردم، در خواندن وبلاگ این کسان ِ ویژه، از زیباترین لذت‌های زندگی است. در این‌جا دیگر نه از ترس در خطر بودن آبروی کسان حقیقی و حقوقی (که اتفاقن این ویژه‌گی‌شان می‌تواند افتخاری باشد)، که از فرط آشکاری، از ارایه‌ی مثال خودداری می‌کنیم.

در پایان به دو دیگر کاربرد نه‌چندان خلاقانه‌ی چهرک‌ها هم نگاهی تندگذر می‌اندازیم: کاربرد «ضدسوءتفاهمی» و کاردبرد «نقاب‌گونه».

۴. کاربرد ضدسوءتفاهمی آن‌جاست که مثلن شوخی‌ای با طرف‌تان می‌کنید اما از ترس این‌که او جدی بگیرد، ": دی"ای هم به آخر جمله‌تان می‌افزایید. این‌کاربرد البته می‌تواند به نقض غرض هم بدل شود. یعنی که شما شوخی نمی‌کنید، بلکه کنایه می‌زنید اما برای خلع‌سلاح طرف مقابل و سلب قدرت پاسخ‌گویی‌اش چهرکی هم به جمله‌تان الصاق می‌کنید.

۵. کاربرد نقاب‌گونه هم آن‌جاست که مثلن طرف شما حرف بی‌مزه‌ای می‌گوید و شما چهرک روده بر شدن از خنده را برای‌اش می‌فرستید. این کاربرد را شاعر در کمال ایجاز در آ‌ن سطر معروف شعرش بیان کرده که: «ما حال‌مان خوب است، اما تو باور نکن».



پ.ن:
قبرستان زبان‌شناسان و نو-واژه‌سازنده‌گان در طول مدت نوشتن این پست و مادامی که کسی آن را می‌خواند، روی لرزه‌گر است. بعضی زنده‌گان مانند «میرشمس‌الدین ادیب سلطانی» و «داریوش آشوری» هم به‌طور ناخوداگاه و مانند آن چهرک معروف مشغول کندن همان چند تار موی باقی‌مانده روی سرشان هستند.

Labels:

Bamdad Km 2:49 AM Link

Wednesday, December 12, 2007

بیمار مقیم 

تو خونه می‌مونی یه‌جور...
بیرونم که می‌ری یه‌جور دیگه
عجالتن هم که مثل بیمار مقیم بستری‌یی همین‌جا.

Labels:

Bamdad Km 3:48 AM Link

درخت تنهایی را می‌داند 



درخت تنهایی را می‌داند

و صداها را به نام می‌خواند

جنگل جامعه‌ای اسیر است

و درخت حافظه‌ای مغشوش

حافظه‌ای اسیر

در جامعه‌ای مغشوش

چه کند گر زنجیرش را نستاید

گر خاک را نشناسد؟

یدالله رویایی
Bamdad Km 1:49 AM Link

Tuesday, December 11, 2007

Bamdad Km 4:22 AM Link

Big Oblomov 

پس از گپ-و-گفتی با این‌جناب، به این نتیجه رسیدیم که Big Lebowski آبلوموف ِ سینماست!

Labels: ,

Bamdad Km 3:55 AM Link

Entracte Cafe 


[+]

آدم‌های نازنینی هستند که زندگی را فقط برای خودشان دوست نمی‌گیرند، بقیه را هم به جشن دعوت می‌کنند. وقتی سرتاسر خیابان دارند کرکره‌ها را پایین می‌کشند، این‌ها تازه دکان‌شان را باز می‌کنند. به‌قول محمد صالح‌علاء باز کن دکان که وقت عاشقی‌ست...

خواندن خبر آغاز این حرکت توسط لیلا حاتمی و علی مصفا، میان همه‌ی خبرهای این‌روزها که ترجیح می‌دهی نشنیده از کنارشان بگذری، خیلی خیلی خوش‌حال‌کننده است، حالی به آدم می‌دهد برای ادامه‌ی راه. خوش‌بودی که از شنیدن این خبر دارم دنباله‌ی لذت ناب تماشای «سیمای زنی در دوردست» است که هم‌چنان با آن هم‌راه‌ام. برای همین‌ها است که من عاشق این دو نفرم دیگر :)
Bamdad Km 3:08 AM Link

Sunday, December 9, 2007

Bamdad Km 11:18 PM Link
خُب این از اون‌جا ناشی می‌شه که تو، توی پروفایلت نوشتی یه آدم معمولی! ;)
Bamdad Km 11:11 PM Link

دوشیزه‌گان پروست‌پسند! 



در زندگی روزمره چه‌نوع زنانی را می‌پسندید؟
- زنی نابغه با زندگی عادی.

زنان مورد علاقه‌تان در آثار داستانی چه ‌کسانی هستند؟
- آن‌ها که بدون از دست دادن ویژه‌گی‌های زنانه‌ی خود چیزی بیش‌تر از یک زن باشند. افرادی لطیف، شاعرانه، ناب و سرشار از زیبایی.

پرسش‌نامه‌ی پروست از کتاب «پروست و من» / رولان بارت / ترجمه و تالیف احمد اخوت

Labels:

Bamdad Km 1:40 AM Link

Saturday, December 8, 2007

چهارراه شلوغ . روز . بیرون‌جای 

سرمدی روزنامه‌ای در دست دارد؛ عنوان مهم ِ آن: «سکوت ابهام‌انگیز عوامل». و زیر ِ آن با درشت‌ترین خط ممکن: «دلیل ِ تعطیل لبه‌ی پرتگاه چیست؟».

لبه‌ی پرتگاه / بهرام بیضایی

Labels: ,

Bamdad Km 12:53 AM Link

Friday, December 7, 2007

نمود حرکتی عدم تفاهم جمعی 



۱. فکری‌ام که توی چندتا از خانه‌ها ماجرا مثل فیلم‌های بیضایی می‌گذرد؟ آدم‌هایی که حرف‌هاشان مثل خطوط متقاطع فقط حرف‌های هم را قطع می‌کند. یکُمی گوش نمی‌کند که موافق یا مخالف دومی باشد، منتظر است نقطه‌ی پایان جمله را ببیند تا دیالوگ خودش را شروع کند. یک سومی هم این وسط هست که مدام دارد دنبال یکُمی یا دومی یا اصلن در-و-دیواری می‌گردد تا با آن حرف بزند. چهارمی هم آن تله‌وزیون ِ همیشه روشن است که کارش، همان کار بوق سواری‌های خیابان‌های این‌جاست.

۲. به نمود حرکتی‌اش که فکر می‌کنم سر سفره را می‌بینم. دستی که دراز می‌شود تا نمک‌دان را از روی سفره بردارد. دست دیگری از سر دوستی پیش می‌آید تا زحمت آن‌یکی دست را کم کند، ولی حرکت هر دو دست منجر به تصادف می‌شود. دو دست پیش می‌روند، بعد هر دو دو-دل ِ پس کشیدن‌اند، باز پیش می روند و هر دو می‌خورند به نمک‌پاش. اول نمک‌پاش می‌افتد، بعد دست‌ها می خورد به هم.

۳. گفتن ندارد که ربط نمک‌پاش متن با نمک‌پاش عکس (اگر آن را نمک‌پاش یا نمک‌پاش‌واره‌ای! بدانیم) کمی پیچیده‌تر از اینی است که هر دو نمک‌پاش باشند!!!

Labels:

Bamdad Km 11:49 PM Link
"هه! این که چیزی نیست یه نفر هم نازلی دختر آیدین رو سرچ کرده رسیده به وبلاگ من. یعنی حالا باید بنویسم اینو تو وبلاگم؟" :)))))))))))))))))))))))))))

[+]
Bamdad Km 3:34 AM Link

اثر دست پروست روی پنجره 



یه پنجره خاک گرفته که از پشتش همه چیز به نظر تک رنگ میاد…
پروست مثل اون دستیه که وقتی روی پنجره کشیده می شه از جای دستش می شه همه جا رو رنگی دید!

از نوشته‌های یه‌دوست

تصویر: اتاق پروست در گراند هتل که بعدها الگوی هتل بلبک شد.
Bamdad Km 2:16 AM Link

جوینده‌گان شادی در مجری آتش‌فشان‌ها 



۱. امشب‌ یه‌آقایی به‌م گفت "شما قیافت خیلی شبیه مایاکوفسکی‌یه، حتا نگاهِ‌تم شبیه‌شه". بعد من زدم زیر خنده. گفت "نه دیگه نخند وقتی همون‌طوری نگاه می‌کنی شکل مایاکوفسکی‌یی". وقتی هم که می‌خواست برود گفت "از این به بعد هروقت ببینم‌ِت صدات می‌کنم ولادیمیر" :)))

۲. ديدی خوندن بعضی پُستای بعضی وبلاگا همين‌جوری الکی الکی و به همين سادگی نيست؟

[+]

۳. تا به این‌جا که خوانده‌ام «لبه‌ی پرتگاه» درآمد قوی و خیلی خوبی داشته. البته اصلن درآمد تازه‌ای در سینما محسوب نمی‌شود ولی پرداخت فوق‌العاده‌ای دارد. ضمن این‌که کار از لحاظ شیوه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی، به‌خصوص شرح صحنه‌ها هم برای من خیلی جذاب است. به‌نظرم می‌تواند مدل خوبی باشد برای تصویر نوشتاری هرچه به‌تر صحنه‌ها در فیلم‌نامه.

۴. باید اعتراف کنم که صحنه‌آرایی‌ ِ کیارستمی برای کنسرت «گروه عارف» خیلی زیباست.

۵. بارتون فینک بعد از چند سال در تماشای دوباره‌، رفت و استوار ایستاد در کنار آن شاه‌کارهای محبوب‌ام در تاریخ سینما. آن شاه‌کارهای تنهایی، آن‌ها که هم‌راهان تنهایی‌های آدم‌اند، که تنها هم‌راهان تنهایی‌های آدم‌اند.

۶. یک نفر «نسل دایناسورها» را توی گوگل جست-و-جو کرده، رسیده به وبلاگ من :)))))))

Labels:

Bamdad Km 1:15 AM Link

Wednesday, December 5, 2007

وقتی که ما سخن از... از چه می‌گفتیم؟ 

برای این‌که کسی آدم را دوست بدارد نیازی به صمیمیت و حتی مهارت در دروغ‌گویی نیست. این‌جا منظورم از دوست‌داشتن شکنجه‌ای دوجانبه است.

جست-و-جو / اسیر

Labels:

Bamdad Km 5:06 AM Link

کاغذها یه‌کم زیادی سفیدند 

آقای‌ناظم، نمی‌دانید وقتی شوق ایجاد و آفرینش در شما هست اما استعداد و پشتکار ندارید، چه‌طور یأس و ناامیدی در لابه‌لای وجود شما می‌خزد و دنبال لانه می‌گردد.

چشمهایش / بزرگ علوی
Bamdad Km 4:56 AM Link

Tuesday, December 4, 2007

راستی واسطه‌ها هم گاهی حق دارند 



با صدای خودش که می‌خواند «این‌روزها این‌گونه‌ام ببین»...
با صدای خودش که می خواند...
با صدای خودش که می خواند...
با صد... این‌روزها این‌گونه‌ام، ببین!

Labels:

Bamdad Km 4:43 AM Link

Monday, December 3, 2007

هیچ‌کس از ردپای «در جستجوی زمان از دست رفته» در Ratatouille هیچی نگفت ها! یعنی بشینم بنویسم خودم؟؟
Bamdad Km 2:49 AM Link

Sunday, December 2, 2007

لبه‌ی پرتگاه 



۱. این‌قدر دوست‌داشتم طرح‌جلد این دو کار تازه‌ی بیضایی را که حیفم آمد عکس‌شان را این‌جا نگذارم. درضمن با آن شناس‌نامه‌های معروف آدم‌ها‌ی نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌نامه‌های بیضایی که آشنا هستید -که مثلن خانواده‌ها را دسته-دسته معرفی می‌کند: کمالی‌ها: گل‌رخ، پدرش و... سنگستانی‌ها...- حالا در «لبه‌ی پرتگاه» بیضایی بدعت‌گذاری‌های جالبی در همین‌شیوه‌ی همیشه‌گی شناس‌نامه‌ی آدم‌های‌اش دارد، که این البته اقتضای نقش‌های این‌فیلم‌نامه هم هست. خوب نمی‌دانم اصلن برای دیگران هم مثل من چنین چیزهایی جذابیت دارد که دارم این‌همه درباره‌شان روده‌درازی می‌کنم یا نه. با ‌نگاهی به‌ همین شناس‌نامه‌ی «لبه‌ی پرتگاه» تا حدودی هم می‌توان متوجه دلیل چیدمان عجیب-و-غریب کستی (به‌جان خودم الان یادم نیست در فارسی چه‌برابری برای Cast قرار داده‌اند) شد که بیضایی برای ساخت این فیلم‌نامه دور هم جمع‌ کرده‌بود. «سهراب‌کشی» هم که به‌شدت هیجان‌انگیز است، هم به‌خاطر موضوع و آدم‌های نمایش که سهراب‌کشی‌ است و آدم‌ها هم رستم، گَردآفرید، سهراب، تهمینه و... و هم به‌خاطر زبان ویژه‌ا‌ش که ‌بخشي از آن را تحت عنوان «مویه‌ی تهمینه»، مژده شمسایی در مراسم بزرگ‌داشت «بخارا» برای بیضایی روخوانی کرد و بنده بسیار مشعوف شدم از شنیدنش. این‌که می‌گویم روخوانی، چون مثل جلسه‌های روخوانی نمایش‌نامه بود، یعنی بازی نمی‌کرد، ولی برای خوندن دیالوگ‌ها حس می‌گرفت، البته آن‌بخشی که خواند به‌گمانم سولی‌لوگ تهمینه بود. و کاش هیچ حسی نمی‌گرفت مژده شمسایی چون دیگر خیلی روی اعصاب بود بعد از سگ‌کشی و مجلس شبیه (حالا هم که باید منتظر «افرا» باشیم! من همه‌اش دعا می‌کردم بیضایی کس دیگری را برای نقش افرا بگذارد که نشد) تکرار همان حس‌ها بی هیچ تفاوتی. سگ‌کشی خیلی خوب بود، مجلس شبیه هم هنوز خوب بود ولی از آن به‌بعدش دیگر تکرار اعصاب‌خَردکنی است. به‌هرحال فقط بیضایی می‌توانست شوق دوباره خواندن را این‌همه برای‌ام زنده کند، بعد از «جست-و-جو» دست‌ام به خواندن هیچ‌کتابی نمی‌رفت.

۲. وقتی در نمایش‌گاه کتاب صحبت «فرهنگ معاصر فارسی» شد، متوجه‌ شدم که هیچ‌کدام از دوستان (که همه هم آدم‌های کتاب‌خوانی بودند) این فرهنگ را نمی‌شناسند. برای همین فکر کردم بد نیست این‌جا هم معرفی‌اش کنم. ببینید. از میان فرهنگ‌ها -یا به‌عبارت صحیح‌تر واژه‌نامه‌ها-ی فارسی، بحث «فرهنگ دهخدا» که به‌کل جداست. این‌فرهنگ هم فوق‌العاده حجیم است و هم اصلن کاربرد عمومی ندارد. تا آن‌جا که من می‌دانم سه فرهنگ مشهور دیگر باقی می‌ماند: «برهان قاطع»، «معین» و «عمید». فرهنگ عمید که کاستی‌های بسیار دارد، از جمله بسیاری واژه‌گان را در خود ندارد (با این‌همه به‌خاطر حجم کم و قیمت مناسب، همیشه کارگشا بوده)، «برهان قاطع» -باز تا آن‌جا که من می‌دانم- علی‌رغم ویژه‌گی‌های‌اش دیگر خیلی کهنه شده و اصلن به‌روز نیست. فرهنگ معین را در همه‌ی این‌سال‌ها به‌عنوان معتبرترین فرهنگ فارسی شناخته‌ایم که علاوه بر کاربرد فراوان‌اش میان اهالی ادبیات، استفاده‌ی عمومی زیادی هم دارد. اما فرهنگ معین هم بسیاری واژه‌گان نو را در بر نمی‌گیرد، ضمن این‌که فرهنگ معین هم حجم زیادی دارد و البته قیمت بسیار بالا. فرهنگ معاصر فارسی بر شانه‌ی همه‌ی این فرهنگ‌ها ایستاده و سعی کرده از برآیند ویژه‌گی‌ها و کاستی‌های آن‌ها بهره بگیرد. تک‌جلدی است بنابراین حجم مناسبی دارد و هم‌چنین قیمت مناسبی. بسیاری واژه‌گان نو فارسی را در بر می‌گیرد و کاملن علمی و به‌طور گروهی تألیف شده. می‌دانید که فرهنگ‌های معتبر دنیا -مشهورترین‌شان «آکسفورد»- توسط گروهی از متخصص‌ترین کارشناسان تألیف می‌شوند. گروه‌هایی که پس از تألیف فرهنگ نمی‌روند پی کارشان و به‌طور مداوم و طی پژوهش‌های گوناگون فرهنگ را روزآمد نگه می‌دارند. در هر ویرایش تازه‌ی «آکسفورد» واژه‌گان بسیاری به این فرهنگ افزوده می‌شود. آقای عبدالله کوثری در جلسه‌ای، از بازدیدشان از ساختمان بنیاد آکسفورد تعریف می‌کردند و می‌گفتند ساختمان معظمی در انگلستان فقط به بنیاد آکسفورد اختصاص دارد. البته ما تا رسیدن به آن‌جا راه زیادی داریم. اما «فرهنگ فارسی معاصر» به‌صورت جمعی تألیف شده و به‌گفته‌ی مؤلفین‌اش تنها فرهنگ فارسی است که در ده سال گذشته سه‌بار ویرایش شده است. این را هم بد نیست بگویم که بابک احمدی جایی گفته‌بود این کتاب را بهترین فرهنگ فارسی موجود می‌داند.

شناس‌نامه‌ی کتاب:
فرهنگ معاصر فارسی یک‌جلدی / مؤلفان: غلام‌حسین صدری افشار، نسرین حکمی، نسترن حکمی. - [ویرایش چهارم]. - تهران: فرهنگ معاصر، ۱۳۸۱.
نسخه‌ای که من دارم چاپ چهارم (۱۳۸۳) همین ویراست است که قیمت‌اش ۸۸۰۰ تومان است.

حالا که از یک واژه‌نامه‌ی مفید فارسی صحبت شد، از یک فرهنگ مناسب زبان کوچه هم بگویم. خوب «کتاب کوچه»‌ی احمد شاملو چندین جلد و هم‌چنان هم ناقص است اما استاد ابولحسن نجفی فرهنگ دو جلدی بسیار مفیدی تألیف کرده‌اند به‌نام: «فرهنگ عامیانه‌ی فارسی». این فرهنگ خیلی از نیازهای من را در این چندساله جواب داده. دو سال پیش که قیمت این فرهنگ دو جلدی مفت بود، فقط ۹۵۰۰ تومان. البته من دو سال پیش فرهنگی را خریدم سال نشرش ۱۳۷۸ بود. مسؤلین نشر نیلوفر متأسفانه قیمت کتاب‌های چاپ سال‌های پیش‌ترشان را عوض می‌کنند. دوره‌ی «تاریخ نقد جدید» سال پیش بیست و چند هزار تومان بود و امسال همان فرهنگ بدون این‌که تجدید چاپ شده‌باشد پنجاه و چندهزار تومان بود.

شناس‌نامه‌ی کتاب:
فرهنگ فارسی عامیانه / ابولحسن نجفی. - نیلوفر، ۱۳۷۸.

۳. گوش‌کردن «ساقی‌نامه»‌ی شهرام ناظری با آهنگ‌سازی «کامبیز روشن‌روان» از «دو قدم مانده به صبح» در حین وشتن این پست هم حالی داد به ما ها.

Labels:

Bamdad Km 12:46 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 June 2010 July 2010 August 2010 September 2010 October 2010 November 2010 December 2010 January 2011 August 2011 September 2011 October 2011 November 2011 January 2012 February 2012 March 2012 April 2012 May 2012
Blogger|Naazliii|