Thursday, August 30, 2007

Rules of The Gameٔٔ 



حضور احمدرضا معتمدی در تله‌وزیون و هم‌زمانی نسبی‌اش با خواندن گفت‌-و-‌گی‌اش در مجله‌ی فیلم، باعث شد تا بالاخره (از زمان جش‌واره تا به الان) حرف‌هایی را که درباره‌ی «قاعده‌ی بازی» دارم، این‌جا بزنم. نسخه‌ی ۱۲۰ دقیقه‌ای «قاعده‌ی بازی» احمدرضا معتمدی (در اکران عمومی زمان فیلم به ۹۰ دقیقه کاهش پیدا کرده) تنها فیلمی بود که در جشن‌واره‌ی امسال دوست داشتم (فیلم بایرام فضلی در مشهد نمایش داده نشد). به‌جرأت می‌گویم که «قاعده‌ی بازی» را یک گام به جلو در سینمای ایران می‌دانم. و البته ضعف‌های بسیارش (مخصوصن در زمینه‌ی فیلم‌نامه) را هم قبول دارم. ولی نمی‌دانم چرا اغلب منتقدان متوجه نمی‌شوند که در این‌جا هم مانند «رئیس» کیمیایی اصلن قرار نیست باید با یک روایت سالم و سرراست مواجه باشیم. این دو فیلم بیش‌تر کولاژی هستند از فصل‌های گوناگون. فارغ از هر مسأله‌ی دیگر، اگر تکنیک کارگردانی را مد نظر داشته‌باشیم (منظورم از تکنیک کارگردانی طراحی قابل اعتنای میزانسن و دکوپاژ تک‌تک صحنه‌های فیلم است)، «قاعده‌ی بازی» یکی از به‌ترین‌های همه‌ی دوران سینمای ایران است. اگر سطح فنی سینمای بدنه‌ی ایران را در نظر بگیریم، بی‌اغراق باید گفت این‌ فیلم بی‌نظیر است و در سطح بسیار بالاتری نسبت به فیلم «دوئل» که آن‌همه بر سرش سر-و-صدا راه انداختند، قرار دارد. چند سکانس ادای دین به تاریخ سینمای جهان (ادای دین از نوع شیطنت‌آمیز برادران کوئنی‌اش) در فیلم هست که به‌نظرم خیلی خوب کار شده‌اند. ادای دین به فصلم معروف بازی آینه در «سوپ اردک» برادران مارکس، ادای دین به فصل پله‌کان اُدسای «رزم‌ناو پوتمکین» و آن ادای دین زیبا به «پیرو خله‌»‌ی گدار. بسیار ویژه‌گی‌های پراکنده‌ی دیگر هم در فیلم هست که الان ذهن‌ام برای پرداختن به آن‌ها یاری نمی‌کند. آها یک چیز دیگر را هم بگویم. برای اولین بار در سینمای ابران، می‌توانیم با تمام وجود احساس کنیم که کارگردان فیلم، خود یک فیلم‌بین قهار است.‌

پ.ن: خودم می‌دانم می‌دانم پست‌ام شلخته‌‌ است و از سر بی‌حوصله‌گی نوشته شده. دستم به نوشتن نمی‌رود...
پ.ن ۲: در جشن‌واره فقط به این دلیل بلیط این فیلم را گرفتم که نام‌اش «قاعده‌ی بازی» بود.

Labels:

Bamdad 2:23 AM Link

Wednesday, August 29, 2007

آن‌قدر که دیگر در دفترهای مشق‌ام بابا آب نمی‌دهد 



ترس از آینده‌ای که در آن بی‌نصیب می‌شویم از دیدار و گفت-و-گوی کسانی که اکنون دوست می‌داریم و امروز مایه‌ی عزیزترین شادمانی‌اند، این ترس نه‌تنها فرو نمی‌نشیند که بالا می‌گیرد اگر بیندیشیم که بر درد چنین محرومیتی آن چیزی افزوده می‌شود که اکنون از آن هم دردناک‌تر می‌نماید: این که دیگر برای‌مان دردی نداشته باشد، بی‌اهمیت شده‌باشد؛ چون آن‌گاه من ِ ما دگرگون شده است: نه‌تنها دیگر از جاذبه‌ی پدر و مادر، معشوقه، دوستان، در پیرامون‌مان خبری نیست، بلکه مهرمان به آنان -که اکنون بخش بزرگی از دل ماست- چنان از دل ریشه‌کن می‌شود که زندگی جدا از آنان می‌تواند ما را خوش آید، حال آن‌که امروز از فکرش هم وحشت می‌کنیم؛ و این به معنی مرگ واقعی خود ماست، مرگی گرچه با رستاخیزی در پی، اما رستاخیز من ِ دیگری که بخش‌های من ِ گذشته‌ی محکوم به مرگ نمی‌تواند به عشق آن راه یابد. همین بخش‌ها -حتا نحیف‌ترین‌شان، مانند دل‌بسته‌گی‌های نهانی و گنگ ما به اندازه‌ها و هوای یک اتاق-، همین بخش‌هاست که به ترس می‌افتد و پایداری می‌کند، با شورش‌هایی که باید آن‌ها را شیوه‌ای نهانی، جزئی، حس‌شدنی و واقعی از پایداری در برابر مرگ دانست، پایداری دیرپای نومیدانه‌ی هر روزه در برابر مرگ خرده-خرده‌ی پی-در-پی که با سر-تا-سر زندگی ما می‌آمیزد و لحظه به لحظه تکه‌هایی از ما را می‌کَنَد که بر جای ِ مُردن‌شان یاخته‌های تازه تکثیر می‌شود.

جست-وجو، کتاب دوم

Labels: , ,

Bamdad 2:11 AM Link

Tuesday, August 28, 2007

از بعضی آدم‌هاباید ترسید 

از بعضی آدم‌ها باید ترسید. مثلا از آنهایی که وقتی توی خیابان سینه به سینه‌ات می‌شوند، دستپاچه نمی‌شوند، گیج و گول به چپ و راست نمی‌روند و بعد که به هزار زحمت از تو رد شدند، پیش خودشان لبخند نمی‌زنند.
یک راست و بی‌تردید، گاهی تنه هم می‌زنند و راه‌شان را باز می‌کنند.
از اندوه و بی‌حوصله‌گی و بی‌دلیلی این آدم‌ها باید ترسید.
[+]

این خانم آذین یک پست‌هایی درباره‌ی آدم‌ها می نویسد، یک پست‌های ساده‌ی ساده‌ی ساده‌ای با ساده‌ترین واژه‌ها، مثل همان کاری که احمدرضا احمدی توی شعرهای‌اش می‌کند. فقط می‌توانم بگویم فوق‌العاده‌اند.

Labels:

Bamdad 1:18 AM Link
"For sale: Baby shoes. Never worn"
برای فروش: کفش نوزاد، هرگز پوشیده نشده


پ.ن: همینگوی خودش این داستان کوتاه شش کلمه‌ای رو بهترین چیزی می‌دونست که در همه عمرش نوشته...
[+]

Labels:

Bamdad 1:06 AM Link

Monday, August 27, 2007

بیداری فینیگان‌ها 

"جویس متن بیداری فینیگان را برای ساموئل بکت می خواند و او هم می نوشت، ناگهان ضربه ای به در وارد شد و جویس گفت "بیا تو". بکت که صدای در را نشنیده بود "بیا تو" را نوشت. بعداً که جویس متن را دوباره خوانی می کرد از بکت پرسید این "بیا تو" از کجا آمده است. بکت گفت که شما خودتان این را گفتید. جویس پس از اندکی تأمل و مکث گفت،"بگذار باشد."
[+]

Labels:

Bamdad 8:20 AM Link

Sunday, August 26, 2007

من همه‌ی عمرم مدیون ایرج قادری خواهم بود 

نزدیک به ۱۵-۱۰ سال پیش از این، «جوزپه تورناتوره» کارگردان شهیر سینمای جهان و سازنده‌ی فیلم معروف «سینما پارادیسو» به دلایلی نامعلوم به ایران سفر می‌کند. هیچ‌کدام از رسانه‌های گروهی ایتالیا یا ایران از این سفر باخبر نمی‌شوند. تورناتوره در مدت حضورش در شهر تهران تصمیم می گیرد تا تعدادی از فیلم‌های ایرانی روی پرده‌ی سینماها را تماشا کند. در این میان فیلم «می‌خواهم زنده بمانم» ساخته‌ی کارگردانی به نام «ایرج قادری» او را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد. پس از بازگشت به ایتالیا هم فکر «می‌خواهم زنده بمانم» تورناتوره را رها نمی‌کند. او در تمام این سال‌ها به فکر ساختن برداشت آزادی از روی این فیلم است اما موفق به نگارش فیلم‌نامه‌ی دل‌خواه نمی‌شود. بالاخره در سال ۲۰۰۵ تورناتوره دست به اقدامی عجیب می‌زند. او به طور محرمانه ایرج قادری را به ایتالیا دعوت می‌کند تا به همراه او فیلم‌نامه‌ای بر اساس «می‌خواهم زنده بمانم» بنویسد. قادری دعوت تورناتوره را می‌پذیرد. آن‌ها یک‌سال روی فیلم‌نامه کار می‌کنند. نتیجه برای هردوی‌شان رضایت‌بخش است اما در کمال تعجب قادری از تورناتوره می‌خواهد تا نامی از او در عنوان‌بندی فیلم برده نشود. قادری هیچ‌گاه علت خواسته‌اش را برای تورناتوره شرح نمی‌دهد.
در سال ۲۰۰۶ فیلم به نمایش عمومی در می‌آید و از سوی منتقدان به عنوان به‌ترین اثر تورناتوره و یکی از شاه‌کارهای تاریخ سینما شناخته‌می‌شود. هم‌چنان کسی از این‌که این فیلم برداشتی از «می‌خواهم زنده بمانم» است و خود ایرج قادری هم در نگارش فیلم‌نامه‌ی آن سهیم بوده اطلاعی ندارد. مجله‌ی «کایه دو سینما» گفت-وگویی را با جوزپه تورناتره ترتیب می‌دهد. و تورناتوره در این گفت-‌و-گو پرده از تمام این رازها بر می‌دارد. و شرح سفرش به ایران، شیفته‌گی‌اش به «می‌خواهم زنده بمانم»، آشنایی‌‌اش با ایرج قادری و هم کاری‌شان در نگارش فیلم‌نامه‌ی ناشناس را برای کایه دو سینما بازگو می‌کند. تورناتوره می‌گوید: من همه‌ی عمرم مدیون ایرج قادری خواهم بود.

Labels:

Bamdad 4:23 AM Link

Saturday, August 25, 2007

سکوت صدای عبور دور یک کامیون از پشت پنجره 



سکوت این‌جا فقط گاهی ظهرها اتفاق می‌افتد که تا می‌روی با بالش و کتاب ِ زیر بغل به آن اتاقی که توی‌اش نور می‌پاشد کولر را خاموش می‌کنند و دست از پا درازتر برمی‌گردی. شب‌ها هم هست؛ ۱۲-۱ به بعد که باید در سکوت‌اش هم اینترنت‌گردی‌ات را بکنی هم فیلم‌ات را ببینی هم کتاب‌ات را بخوانی، هم احیانن بگیری بخوابی. روزها فیلم نمی‌شود دید. نوری که از پنجره می‌ریزد روی مانیتور چیزی را باقی نمی‌گذارد که ببینی. آها نوشتن هم هست این وسط. فکرهام هم که مثل ستاره‌های دنباله‌دار-اند. یک مدتی هستند، حالا ممکن است همه‌ی مدت نتوانی با چشم غیرمسلح ببینی‌شان ولی خوب، هستند. اما وقتی رفتند، دوباره ظاهر شدن‌شان را دیگر باید ستاره‌شناس‌ها محاسبه کنند. این وقت‌هایی که دارم می‌نویسم، فکری‌ام که مثل فیلم فکر کردن فرق دارد با مثل نوشتن فکر کردن؟ بعد من کدام‌جوره دارم فکر می‌کنم؟ حالا یک‌چیزی هم که هی می‌پرد وسط فکرم این است که تا این «جست-و-جو» تمام نشود من نمی‌توانم کتاب دیگر بخوانم. چندبار سعی کرده‌ام‌ها، نشده. ولی آخر «جست-وجو» کی تمام می‌شود؟ نازلی که می‌گوید تو تا چندسال کتاب دیگر نمی‌خوانی چون تمام هم که بشود دوباره می‌نشینی از نو می خوانی‌اش. فقط مثل الان مگر پیش بیاید که کتاب دیگر بخوانم، پنج‌شنبه بروم پیش حمید ببینم «مرد داستان‌فروش» یاستین گوردر را برای کسی آورده ولی آن‌کس امشب نیامده و من که درباره‌‌ی کتاب از خرگوش انقلابی دیوانه شنیده‌ام کتاب را ببرم که تا اول وقت شنبه تمام‌اش کنم. حالا از کی من این‌قدر سکوت-لازم شدم برای کتاب خواندن؟ از همان وقتی که دیگر با چراغ روشن نتوانستم بخوابم؟

Labels:

Bamdad 1:07 AM Link

Friday, August 24, 2007

قصه همیشه از دل شب آغاز می‌شده‌است 



این جوان هرشب که دارد به خانه برمی‌گردد، به پنجره‌های روشن خانه‌ها نگاه می‌کند. مخصوصن آن‌ها که از پشت‌شان سر-و-صدای گنگی به گوش می‌رسد. بازی او این است که برای هرکدام از این پنجره‌ها قصّه‌ای بسازد.

تکه‌ای از نوشته‌ام در هزارتوی بازی

عکس از این‌جا

Labels:

Bamdad 2:37 PM Link

Wednesday, August 22, 2007

لنی ِ ظرف پیرکس 

آخه ما يه لاک‌پشت داريم که اسمش لنی‌ه. البته تو شناسنامه‌ش لئوناردوه، ولی ما تو خونه لنی صداش می‌کنيم. اين لنی ما پنج سانتشه. نژادشم بلژيکيه. ولی تو خونه‌ی ما، هيشکی بلژيکی يا لاک‌پشتی بلد نيست.
هميشه تو يه ظرف پيرکس گنده‌ی آب-دار نگهش می‌داريم. گاهی برا اين‌که در زندگی‌ش تنوعی حاصل بشه، ظرف مستطيل رو با گرد يا مربع عوض می‌کنيم. ولی به هر حال حتما فکر می‌کنه دنيا يه پيرکس آب-دار گنده‌س
[+]

خوب به نظر من این پست همین‌جور که هست، بدون نیاز به هیچ ویرایش و حک و اصلاحی یک داستان کوتاه فو‌ق‌العاده است.

Labels: , ,

Bamdad 10:59 PM Link
Bamdad 11:30 AM Link

Exactamente 

من: این پست آخرم‌ام (منظور همین پست قبلی است) که عمرن کسی حوصله نمی‌کنه بخونه. فقط پدر من سر تایپ کردن از رو اون کتابا در اومد.
خانوم پروست: :))))))
خانوم پروست: اگزکتامنته [یه چی تو مایه‌های دقیقن خودمون! (مترجم)]
خانوم پروست: :))))))))))))))

خوب انتظار ندارین من الان حرف دیگه‌ای واسه گفتن داشته‌باشم که! ها؟ دارین؟؟؟؟

Labels:

Bamdad 1:14 AM Link

Tuesday, August 21, 2007

همه‌ی افتاد‌گان 

شرکت سهامی کتاب‌های جیبی به سال ۲۵۳۶ (۱۳۵۶) مجموعه‌ی نمایش‌نامه‌های ساموئل بکت را در دو مجلد با ترجمه‌ی نجف دریابندری منتشر می‌کند. مترجم در پیش‌گفتار خود درباره‌ی ترجمه‌ی آثار بکت اشاره‌ی ویژه‌ای به نمایش‌نامه‌ی رادیویی ِ «همه‌ی افتاده‌گان» دارد. او می‌نویسد:

[...] مترجم لازم دیده‌است دامنه‌ی آزادی خود را کمی فراخ‌تر بگیرد. علت این است که این اثر -که در اصل به انگلیسی نوشته‌شده- رنگ محلّی بسیار تندی دارد که درآوردن ان به زبان و فرهنگ دیگر میسّر نیست. مسلّمن به‌همین‌علّت بوده‌است که خود بکت این نمایش‌نامه را به فرانسه ترجمه نکرده است. ترجمه‌ی فرانسه‌ی این اثر، که به‌هیچ‌وجه رنگ و بوی اصل را ندارد، به قلم شخص دیگری است [مترجم در بخشی از پیش‌گفتار اشاره می‌کند که: خود بکت کمابیش همه آثارش را از فرانسه به انگلیسی یا از انگلیسی به فرانسه ترجمه کرده]. اگر قرار بود خود بکت این اثر را به فرانسه ترجمه کند، چون ترجمه‌ی خود او در حکم آفرینش دوباره‌ی اثر در زبان فرانسه محسوب می‌شود، طبعن ملزم می‌بود که مانند موارد دیگر چیزی نظیر اصل به خواننده‌گان فرانسوی خود عرضه کند، و این کار چندان که گفتیم میسر نیست. بنابراین از ترجمه‌ی فارسی این نمایش‌نامه نیز از حیث نشان دادن رنگ‌های محلی طبعن نباید انتظار زیادی داشت، هرچند مترجم امیدوار بوده‌است که در یافتن راهی برای نقل آن به زبان فارسی پر بی‌راه نرفته باشد.

نشر نی به سال ۱۳۸۶ ترجمه‌‌ی دیگری از «همه‌ی افتاده‌گان» را به‌قلم مراد فرهادپور و مهدی نوید منتشر می‌کند. این دو مترجم با عقبه‌ی ‌سی‌سال تجربه‌های بیش‌تر در ترجمه‌ی متون گوناگون به فارسی نسبت به مترجم نخستین و هم‌چنین با پیش ِدست داشتن ِ تجربه‌ای از آن مترجم در برگردان همین اثر، دست به ترجمه‌ی دوباره‌ی آن زده‌اند. آن‌ها هیچ پیش‌گفتاری بر «همه‌ی افتاده‌گان» ننوشته‌اند.

برای پیش‌رو داشتن مشت نمونه‌ی خرواری از هر دو ترجمه، و بی هیچ داوری میان آن‌دو، دیالوگ میان دو شخصیت اول نمایش به ترتیب حضور را تا پیش از ظاهر شدن شخصیت سوم، و با حذف توضیحات متن، از هر دو نسخه می‌آورم:

ترجمه‌ی مراد فرهادپور/ مهدی نوید:

خانوم رونی:
زن بیچاره. تک وتنها توی اون خونه‌ی‌ قدیمی و درب و داغون.

خانوم رونی: شمایین، کریستی؟
کریستی: بله، خانوم.
خانوم رونی: گفتم این قاطره آشناست. زن بیچاره‌تون چه‌طوره؟
کریستی: بهتر نشده، خانوم.
خانوم رونی: دخترتون چی؟
کریستی: بدتر نشده، خانوم.

خانوم رونی: چرا وایستاده‌ین؟ (مکث) اصلا چرا خودم وایساده‌م؟
کریستی: برای مسابقه‌ی اسب‌دوونی روز خوبی‌یه، خانوم.
خانوم رونی: مسلما. (مکث) ولی این‌طوری می‌مونه؟ (مکث. با هیجان.) می‌مونه؟

کریستی: فکر نکنم به یه ـــ
خانوم رونی: هیس! (مکث) خدای من، نکنه این صدای قطار پستی‌ئه که می‌شنوم.
کریستی: قطار لعنتی.
خانوم رونی: شکر خدا! می‌تونستم قسم بخورم که صداش رو شنیدم، مثل رعدی که از قعر ِ دره بالا می‌آد. (مکث) پس قاطرها هم شیهه می‌کشن. خُب، عجیب نیست.
کریستی: فکر نکنم به یه کیسه کود احتیاجی داشته باشین؟
خانوم رونی: کود؟ چه نوع کودی؟
کریستی: کود ِ خوک.
خانوم رونی: کود ِ خوک... کریستی، از صراحت‌تون خوشم می‌آد. (مکث) باید از آقا بپرسم. (مکث) کریستی.
کریستی: بله خانم.
خانوم رونی: به نظرتون... طرز حرف زدنم عجیب و غریب نیست؟ (مکث) منظورم صدا نیست. (مکث) نه، منظورم کلمه‌هاست. (مکث. بیش‌تر با خودش.) من فقط ساده‌ترین کلمه‌ها رو به کار می‌برم، البته امیدوارم، ولی بعضی وقت‌ها به‌نظرم... طرز حرف زدنم خیلی عجیب می‌آد. (مکث) خدای من! اون چه صدایی بود؟
کریستی: بهش توجه نکنین، خانم. این قاطره امروز خیلی خر کیفه.
خانوم رونی: کود؟ تو این سن و سال کود می‌خوایم چه‌کار؟ (مکث) چرا تو جاده پیاده‌یین؟ چرا از گونی کودتون بالا نمی‌رین و سواری نمی‌گیرین؟ از بلندی که نمی‌ترسین؟
کریستی: (به‌ قاطر) هین! (مکث. بلندتر.) هین صاحاب مرده، راه بیفت!
خانوم رونی: از جاش جُنب نمی‌خوره. (مکث) من هم باید راه بیفتم، وگرنه به ایستگاه دیر می‌رسم. (مکث) یه دقیقه پیش که شیه می‌کشید و پا به زمین می‌کوبید. اما حالا لج کرده و جُنب نمی‌خوره. یه شلاق حسابی بهش بزنین. محکم‌تر! عجب! اگه یکی به من این جوری شلاق می‌زد معطلش نمی‌کردم. (مکث) ببین چه جوری بهم زل زده، با اون چشم‌هایگنده‌ی نم‌کشیده و قی کرده‌ش! شاید باید برم، اون‌طرف ِ جاده، بیرون از میدون دیدش... نه، نه، بسه! افسارش رو بگیرین و روش رو ازم برگردونین من رو نبینه. اَه، چه مصیبتی! من چه کار کرده‌م که مستحق این همه مصیبت باشم، چه کار کرده‌م، چه کار کرده‌م؟ خیلی پیش از این‌ها شاید... نه! نه این جوری نبود! «ندبه کن، یه چیزییه چیزی از حکایت ِ زندگی، پیش از این ها شد و چه بس بد شد.» چه‌طوری ادامه بدم، نمی‌تونم. ولم کن، بذار مثل یه ژله‌‌ی چاق و چله و بی‌ظرف صاف رو جاده ولو شم و دیگه جُم نخورم! درست مثل یه کپه‌ی گنده‌ی پر از شن و خاک و مگس، تا مجبور بشن با بیل جمع و جورم کنن. (مکث) خدای من، بازم همون قطار پستی، عاقبت ِ من چی می‌شه! من فقط یه عجوزه‌ی هیستیریکم، می‌دونم، درب و داغون از غصه خوردن و ماتم گرفتن و مؤدب بودن و کلیسا رفتن و چاقی و رمانتیسم و بی‌بچگی. (مکث. با صدای شکسته.) مینی! مینی کوچولو! (مکث) عشق، فقط همین رو می‌خواستم، یه ذره عشق، هر روز، روزی دوبار، پنجاه سال روزی دوبار عشق، درست مثل معشوقه‌ی یه قصاب ِ گوشت ِ اسب‌فروش ِ پاریسی، کدم زن ِ عادی محبت می‌خواد؟ یه ماچ روی استخون ِ فک اول ِ صبح، نزدیک ِ گوش، یکی دیگه دم ِ عصر، ماچ و ماچ، تا این‌که پا گوشِت روی صورتت سبز بشن. باز هم اون لابورنوم ِ ناز.

ترجمه‌ی نجف دریابندری:

خانم رونی:
زن بدبخت بیچاره. تو اون خونه‌ی خرابه قو قو گرفته نشسته.

خانم رونی: کریستی تویی؟
کریستی: بله، خانم.
خانم رونی: گفتم این قاطره به نظرم آشنا می‌آد. حال زن بیچاره‌ت چطوره؟
کریستی: ای خانم، بهتر نشده.
خانم رونی: دخترت چطور؟
کریستی: ای خانم، بدتر نشده.
سکوت
خانم رونی: واسه‌ی چی وایساده‌ی؟ (مکث.) حالا بگو چرا خودت وایساده‌ی؟
سکوت
کریستی: اما خانم خیلی روز خوبیه واسه‌ی اسب‌دوونی ها.
خانم رونی: آره، جون می‌ده واسه‌ی اسب‌دوونی. (مکث)یعنی همین‌جور می‌مونه؟ (مکث. با هیجان.) همین‌جور می‌مونه؟
سکوت.
کریستی: خانم شما یه بار...
خانم رونی: هیس! (مکث) اوا نکنه این که صداش می‌آد قطار باشه؟ به این زودی!
سکوت. قاطر شیه می‌کشد. سکوت.
کریستی: نه بابا، قطار چی، کشک چی؟
خانم رونی: خدارو صد هزار نرتبه شکر. به‌نظرم انگار صدای قطار بودش که داشت می‌اومد. مثل آسمون غرومبه از اون دورا رد شد رفت. (مکث) عجب، پس قاطر هم شیهه می‌کشه.
کریستی: شما یه بار کو لازم نداشتین؟
خانم رونی: کود؟ چه جور کودی هست؟
کریستی: پِهِن.
خانم رونی: پهن. گلاب به‌روت. (مکث) بذا از اقا بپرسم کریستی.
کریستی: باشه، خانم.
خانم رونی: ببینم، حرفای من به‌نظرت عجیب و غریب نمی‌آد؟ (مکث) صدام نه ها. (مکث) حرفامو می‌گم. (مکث. بیشتر با خودش) والا حرفای من که صاف و ساده‌س، اگه دروغ نگم، اما بازم انگار به نظر خودم... عجیب و غریب می‌آد. (مکث) اوا، خاک عالم. این چه صدایی بود؟
کریستی: هیچی خانم. این قاطره امروز خیلی چموش شده.
سکوت
خانم رونی: گفتی پهن؟ آخه ما تو این سن و سال پهن می‌خوایم چه کار؟ (مکث) تو چرا پیاده‌ای؟ چرا نمی‌ری واسه‌ی خودت رو کله‌ی بار پهنت تخت بگیری بشینی سواری بخوری؟ نکنه از بلندی می‌ترسی؟
سکوت
کریستی: (به‌قاطر). هین‌آ! (مکث. بلندتر.) ده هین! راه بیفت ده، صاحاب مرده!
سکوت
خانم رونی: نخیر، عین خیالش نیس. (مکث) بایس راه بیفتم، و گر نه قطاره می‌رسه، من هنوز تو رام. (مکث) همین یه دقیقه پیش هی شیهه می‌کشید هی پا زمین می‌کوبیدها. حالا از جاش جنب نمی‌خوره. یه چوب قایم بزن پشتش راه بیفته. قایمتر! والا اگه یکی از این چوبا به من می‌زدن یه دقیقه هم معطل نمی‌کردم. (مکث) نگاه کن، با اون چشای گنده‌ی ناسور نم‌نمیش چه نگاهی به آدم می کنه! راهمو بکشم برم از جلو این چشاش رد شم، بلکی... بسه دیگه. نزن این قد زبون بسته رو... افسارشو بگیر بکش، سرشو برگردون منو نبینه. خدایا توبه! مگه من چه گناهی کرده بودم که بایس این جور تقاص پس بدم؟ اون که مال یه قرن پیش بودش... نه بابا. «یاد ایام جوانی جگرم خون می‌کرد...» دیگه نا ندارم قدم ور دارم. بذا بیفتم. بذا ولو شم رو زمین. عین تاپاله. دیگه از جام جنب نخورم! از اون تاپاله‌های پت‌پهن گند گه، مگسا هم دورم وز وز کنن. با بیل از رو زمین جمعم کنن. (مکث) وای خدا جون، باز صدای قطار می‌آد، چی به روز من اومده! خودم می‌دونم چه مرگمه. زهوارم در رفته. از بس غصه‌ی این و اونو خوردم. از بس به درد مردم رسیدم. از بس کلیسا رفتم. از بس پیه آوردم. از بس درد روماتیس کشیدم. از بس بی‌بچگی کشیدم. (مکث. صدای شکسته.) ای مینی! ای مینی کوچولو! (مکث) عشق می‌خوام، عشق! من تو زندگی همه‌اش یه جو عشق می‌خواستم، روزی دو مرتبه، هر روز خدا. پنجاه سال ، هر روز خدا، روزی دو مرتبه. عین زنای قصابای پاریس. زن محبت می‌خواد چه کار؟ صبح یه ماچ می‌ذارن این‌ور لپت، اونم بیخ گوشت، شب هم یه ماچ می‌ذارن اون‌ور لپت. هی ماچ، ماچ، تا ریش از چونه‌ات در آد. اوا، این باز همون بته خوشگله‌س‌ها.

اگر این متن را پر از اشتباه تایپی و ملایی دیدید به بزرگی خودتان ببخشید. خیلی به‌سرعت تایپ شده.

Labels: ,

Bamdad 9:34 AM Link

Monday, August 20, 2007

...برای غمی که این‌روزها داری 

در فرودگاه جهان را تقسیم کردیم:
سیب‌های سبز برای تو
آسمان تهی از ابر برای من
خنده‌های صبح‌گاهی کودکان برای تو
خنده‌های صبح‌گاهی پیرمردان و پیرزنان برای من
برای تو آرزوی سلامت دارم
در ملافه‌های سفید بیمارستان
بر درختان حاشیه‌ی بیمارستان
بوسه‌های گزیده‌ی تو را
به مرگ تعارف می‌کردم
که مرا رها کند
در خواب گذشتم:
از رنگ پوست تو
از مزارع گندم
از خوشه‌های گندم در زمهریر زمستان
که هنوز برای ماندن در زمین
مقاومت می‌کردند
ناگهان:
در کرانه‌های گل سرخ
ازدحام شد
نگاه کردم تو را به بهشت می‌بردند.

احمدرضا احمدی

Labels:

Bamdad 4:08 AM Link

Sunday, August 19, 2007

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز 



Labels:

Bamdad 2:34 AM Link

Saturday, August 18, 2007

ای بر در سرای‌ات غوغای عشق‌بازان 



چپ می‌روم راست می‌روم با خودم می‌خوانم «من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا». عاشق همان پایین خواندن شروع‌شم. چرا همه وقتی می‌خواهند از خواننده‌ای تعریف کنند بالا خواندن‌های‌اش را مثل می‌‌آورند همیشه؟ پایین‌خواندن‌های شجریان بی‌نظیر است. دوست داشتم این «غوغای عشق‌بازان» را ولی انتظارم بیش‌تر بود.

Labels:

Bamdad 9:40 AM Link

!بدون شرح 



Bamdad 2:55 AM Link

Thursday, August 16, 2007

زندگی‌مان را چون خانه‌ای برای کسی می‌سازیم، و هنگامی که می توانیم او را سرانجام در آن جای دهیم نمی‌آید، سپس برای‌مان می‌میرد و خود زندانی جایی می‌شویم که تنها برای او بود.

جست-و-جو

Labels: , ,

Bamdad 3:04 PM Link

Wednesday, August 15, 2007

آیدایی، بس بسیار آیدایی 



۱. یکی از اتفاقات خوب، از معدود دل‌خوشی‌های هر روز، این است که گوگل‌ریدر را باز کنی و ببینی این خانومه پست جدید نوشته. پست‌های‌اش را هم نمی‌شود توی گوگل‌ریدر خواند، نوشته‌های‌اش توی آن قالب سفید با آن کادرهای خاکستری ظریف مستطیل و تاریخ کوچک سبز رنگ هویت دارند. بعد این غیبت نسبتن کبرای ایشان کلی از جذابیت روزها و شب‌های زندگانی ما کم کرد. کار به جایی کشید که اصلن داشت فراموشم می‌شد این لذت هر روزه را. حالا که خانومه دوباره (گیرم که نصفه-نیمه) برگشته، بیش‌تر می‌فهمم از چه لذتی محروم بوده‌ام این مدت.

۲. می‌دانید مسأله این‌جاست که این نوساختی ِ واژه‌گان و ترکیب‌ها، برساخته‌ی فکری نیست که به عمد می خواهد نظم حاکم آن‌ها را بر هم بریزد. این اصلن پی.او.وی (پوینت آو ویو) این آدم است نسبت به همه‌چیز زندگی؛ وقتی هم که می‌خواهد شکل نوشتار بگیرد، خود به خود این‌شکلی می‌شود. ساده‌تر بگویم این‌شکلی فکر می‌کند و می‌تواند با بی‌قیدی حسادت‌برانگیزی، همان‌جور که فکر می‌کند بنویسد. برای همین است که دریک پست کاملن جدی، پستی که حتا غم سنگینی دارد، باز هم جمله ای مانند یه بغض تو جی‌میل‌ام گیر کرده‌بود می‌بینیم. و لبخند و بغض ِ من ِ خواننده توأمان می‌شود. دو حس جدا -بغض و لب‌خند را تجربه نمی‌کنم، یکی است. همین است که این قدر فرق هست میان وبلاگ آیدا و این‌همه وبلاگی که به شکل‌های مختلف می‌خواهند دست‌خط-اش را رونویسی کنند.

۳. در همین راستا (راستای دو شماره ی پیش یعنی)، البته نه، شاید هم نه در این راستا، به هر حال چه در و چه نه در این راستا می‌خواستم بگویم هرچه من بیش‌تر می‌خوانم این جناب پروست را، بیش‌تر به این نتیجه می‌رسم که «جست-و-جو» کتابی است آیدایی، بس بسیار آیدایی!! خوب این‌دفعه دیگر در همین راستا لینک آیدا توی بلاگ‌رولینگ من شد خانوم پروست!

عکس از این‌جا

Labels: ,

Bamdad 2:36 AM Link

Tuesday, August 14, 2007

دریغا مردی و سنگی 

«... بعد از آن امتحان بزرگی كه به اسم آزادی و در حقيقت برای خفقان آزادی داديم، ديگر كاری از دست كسی بر نمي‌آيد. به قول عبيد «مخنثنی می‌گذشت ماری خفته ديد گفت: دريغا مردی و سنگی» . اين گندستان مرد و سنگ ندارد. از همه اين حرف‌ها گذشته و بايد حقيقتا اولاد شش هزار ساله داريوش بود تا باز هم به اين جنغولك بازی‌ها فريب خورد... به هر حال افتخارات گه‌آلود خودمان را بايد قاشق قاشق بخوريم و به‌به بگوييم...»
[+]

Labels: ,

Bamdad 3:07 AM Link

Sunday, August 12, 2007

علیه سنت‌بوو 



۱. رولان بارت مقوله‌ی «مرگ مؤلف» را نخستین‌بار در جُستاری به همین نام که در سال ۱۹۶۴ منتشر شد، مطرح می‌کند. یکی از نویسندگان کلیدی که او برای تبیین نظریه‌ی خود آثارش را مورد بحث قرار می‌دهد، مارسل پروست است. و جالب است که خود پروست در آثارش به شکلی کاملن خودآگاه مقوله‌ی «مرگ مؤلف» یا «غیاب نویسنده» را (به‌ویژه در بخشی از کتاب نیمه‌تمام‌اش «علیه سنت‌بوو») مطرح می‌کند. البته نوشته‌های او در این‌باره کمال‌یافته‌گی ِ جُستار بارت را ندارد؛ که طبیعی هم هست. اما همین که نویسنده‌ای در سال‌های نخستین قرن بیستم به مقوله‌ای این‌چنین نو می اندیشیده، بسیار جالب است.

۲. از میان آثار پروست، متأسفانه ما فقط امکان مطالعه‌ی «جست-و-جو» و کتاب کوچک «خوشی‌ها و روزها» را به فارسی داریم (که همین هم البته غنیمتی‌ است). دست‌رسی ما به دیگر آثار او صرفن از طریق پراکنده‌ برگردان‌هایی است از پاره‌هایی از آن‌ها که در مجلات، معدود کتاب‌هایی درباره‌ی پروست به فارسی، و افزونه‌های دوره‌ی «جست-و-جو» به قلم مهدی سحابی، به چاپ رسیده. بخش کوچکی از «علیه سنت‌بوو» هم که در اختیار من بود و به نظرم پروست در آن به‌طور مستقیم به غیاب نویسنده اشاره می‌کند، در پی‌نویس‌های کتاب دوم «جست-و-جو» آمده.

۳. پروست می‌نویسد:
همه‌ی ما خیلی خوب حس می‌کنیم که آگاهی ما آن‌جا آغاز می‌شود که آگاهی نویسنده پایان می‌یابد، و در زمانی که ما دل‌مان می‌خواهد او به پرسش‌های ما پاسخ دهد همه‌ی آن‌چه او به ما می‌دهد تمنّاست. و این تمناها را او تنها زمانی می‌تواند در ما برانگیزد که زیبایی والایی را که هنرش توانسته است با آخرین کوشش خود به آن دست یابد به ما نشان دهد. اما به موجب یک قانون شگرف علم «بینایی ذهن‌ها» (قانونی که شاید مفهوم‌اش این باشد که حقیقت را از هیچ‌کس نمی‌توان دریافت، بلکه باید آن را خود آفرید)، آن‌جایی که نقطه‌ی پایان آگاهی نویسنده است، برای ما تنها نقطه‌ی آغاز آگاهی خودمان جلوه می‌کند، به گونه‌ای که در ست در لحظه‌ای که نویسنده‌گان همه‌ی آن‌چه را که می‌توانسته‌اند به ما بگویند گفته‌اند، این حس را در ما پدید می‌آورند که پنداری هنوز به ما هیچ‌چیز نگفته‌اند.

علیه سنت‌بوو

Labels:

Bamdad 2:41 AM Link

Saturday, August 11, 2007

!این یک کتاب‌خانه نیست 



۱. کتاب‌خونه‌تکونی داشتیم! اون کتاب‌خونه اون‌وری‌یه خیلی سال بود تمیز نشده بود. وقتی کتاب‌هام رو که روی زمین رو هم تلمبار شده‌بود دیدم خودم خوف کردم، انگار تو کتاب‌خونه کم‌تر به نظر می‌رسیدن!!!

۲. من از بچه‌گی علاقه‌ی خاصی داشتم به این‌که از کتاب‌خانه‌ام عکس بگیرم. مثل عکس یادگاری اعضای یک خانواده در طی سالیان، من دوست داشتم عکس یادگاری از تغییرهای کتاب‌خانه‌ام طی سالیان داشته‌باشم. هنوز هم علاقه دارم؛ بیش‌تر هم شده گویا!

Labels:

Bamdad 11:16 PM Link

Friday, August 10, 2007



سراسر ِ روز
پیرزنانی آراسته
آسان‌گیر و مهربان و خندان از برابر ِ خواب‌گاه ِ من گذشتند.

نیم‌شب پلنگک ِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست
از خیال‌ام گذشت که پیرزنان باید به پای‌کوبی برخاسته باشند.

سحرگاهان پرستار گفت بیمار اتاق مجاور مُرده است.

ا. بامداد

نقاشی از پل سزان

Labels:

Bamdad 5:50 AM Link

کژ مژ و بی‌انتها 


یا: "از بمب هم می‌ترسم."


دوباره آن کابوس تکراری؛ نمی دانم تا به حال چندبار دیده‌ام‌اش. ولی چند سالی می‌شد که نبود. هر بار هم از اول اش می‌دانم پیش‌تر این‌کابوس را دیده‌ام، حتا ماجرای‌اش را هم می‌دانم ( آخرش یک‌دفعه یکی از آن بمب‌های هواپیماها می‌افتد روی سرم)، مثل وقتی چند فیلم از یک کارگردان می‌بینی و دنبال مؤلفه های مشترک می‌گردی، توی بعضی صحنه ها رد چندتای از خواب‌های دیگر هم هست، آن حیاطی که الان جای‌اش یک قارچ دوطبقه سبز شده. یک وقتی هم هست که باغچه‌ها خشک‌اند ولی فصل معلوم نیست. باز هم آن هواپیماها هستند. مامان توی حیاط است. ما نگران پشت پنجره. ولی باز هم جزئیاتی تفاوت می‌کند. دفعه‌های پیش صحنه‌هایی فرارمان در میان همه‌ی ماشین‌هایی که دارند شهر را ترک می‌کنند، نبود. بعضی های شان هم پر رزمنده است. چندین‌بار نزدیک است تصادف کنیم. خیلی می ترسم ولی لذت هم می‌برم از سرعت‌مان. آن‌تکه‌های بعدش هم نبود. آن خوابیدن‌های دسته‌جمعی. مادربزرگم. این‌ها نبودند. او زل زده به من. آرامش ندارم. با صدای مامان که از پایین داد می زند اسم‌ام را بیدار می‌شوم. داد می‌زند: بیداری؟ آره. نمی شنود. باز: بیداری؟ بلندتر: آره باز (شاید می‌شنود و از دستی باز داد می‌زند): بیداری؟ آرررره. بدترین شکلی که می‌شود از خواب بیدار شوم. متنفرم که از این که یک نفر از آن سر خانه داد بزند برای بیدار کردنم. یک هراسی همه‌ی وجودم را می‌گیرد این‌جور وقت‌ها. حالا با کابوسم یکی شده. بیدارم ولی آن بی‌قراری و ترس کابوس رهایم نکرده. از همه‌شان تنفر دارم. همه‌شان که توی خانه خوابیده بودند و بیدار شدند و به من زل زدند. از بمب هم می‌ترسم هنوز. فقط چشم‌های ام باز است نمی‌توانم حرکت کنم. انگار همه جان‌ام از بدن ام بیرون کشیده شده. حتا نای این ندارم که خودم را از تخت بکنم. چند دقیقه‌ای همان طور می‌مانم تا بتوانم حرکت کنم. موبایل‌ام را نگاه می‌کنم: ۵:۳۰ است. شش کلاس دارم. برای ۴:۱۵ کوک‌اش کرده‌بودم. یعنی زنگ زده؟ کی؟ سخت خودم را به دست‌شویی می‌رسانم. شستن دست و صورت هم فایده ندارد. کابوس رهایم نمی‌کند. ایستایی ندارم روی پاهام. چایی فقط کمی حال‌ام را به‌تر می‌کند. سریع باید راه بیفتم. هیچ‌وقت چنین حالی را تجربه نکرده بودم. راه رفتن، تاکسی، راه رفتن. همه‌ش فکر می‌کنم الان همه‌ی انرژی‌ام تمام می‌شود همین‌جا می‌افتم. ۶:۱۵ می‌رسم دکترا. این‌همه دیرم شده ولی عادت را نمی‌توانم رها کنم. باید حتمن یکی از کتاب‌فروشی‌های توی مسیر را سر بزنم. می روم «قلم». دارد با تلفن حرف می‌زند. به‌م می‌گوید کتاب شما را پیدا کردم. با تلفن حرف می‌زند. باید دیرم شده باشد. با تلفن حرف می‌زند. مطمئنم اشتباه می‌کند. کتاب رولان‌بارت از مجموعه‌ی کتاب های معرفی شخصیت‌های «مرکز» را با «رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت» که من می‌خواهم اشتباه گرفته. تلفن تمام شد. ته کتاب‌فروشی ایستادم کنارش. کتاب را داد دستم. خودش بود. یک شادی، سرخوشی، نمی دانم چی از کتاب بلند شد، رفت توی تمام تن‌ام. روی پا بند نبودم ولی همه‌ی وجودم خوب بود. پول‌ام اندازه نیست. با همان لهجه‌ی غلیظ مشهدی: اشکال نِدِره. بعدن بام بیار... دارد ادامه می‌دهد، چه‌قدر قشنگ است لهجه‌اش. وارد جهاد که شدم ۶:۳۰ شده. بانک فیلم و موسیقی‌شان بسته. نمی توانم سی‌دی‌ها را پس بدهم. کلاس ما هم توی فرهنگ‌سرا برگزار می‌شود. رسیده‌ام به آستانه‌ی در که بروم تو. یکهو حسی همه‌‌ام را می‌گیرد که نوشتن. برمی‌گردم توی محوطه‌ی جیاط و روی یک نیمکت می‌نشینم این‌جا زیباترین جای مشهد است برای من. از همیشه دوست‌اش دارم. الان یک سرمای ولرمی دارد. دخترهایی هم که انگار همیشه باید باشند توی محوطه. و در حال عبور. خنده‌ام می‌گیرد: در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا! می‌نویسم: دوباره آن کابوس تکراری...

Labels:

Bamdad 5:33 AM Link

Thursday, August 9, 2007

!یاد بگیرین! کفش خوشگل یعنی این‌شکلی 



کفش‌های خانوم انانی‌موس

از اون‌جایی که من در انتخاب دوست پیش از هرچیز به کفش‌هاش نیگا می‌کنم، کفش‌های دوستام همیشه کلی خوشگلن!

Labels:

Bamdad 12:39 AM Link

۲ به من بگو چرا؟ 

چرا بیش‌تر زن و مردها وقتی می‌خواهند هم‌دیگر را ببوسند (از نوع فرنچ‌اش)، چشم‌های‌شان را می‌بندند؟

Labels:

Bamdad 12:26 AM Link

۱ به من بگو چرا؟ 

چرا کفش های خانوم‌ها این‌قدر زشت است؟ چندوقت است دارم دقت می‌کنم. هر شب دارم توی سجاد راه می‌روم ولی خانوم های خیلی خیلی خیلی کمی را دیده ام که کفش‌های‌شان قشنگ باشد. کفش‌های خانوم‌ها خیلی زشت است!

Labels:

Bamdad 12:23 AM Link

دست دورهای در 

یادتان هست توی «هری پاتر» آینه‌ای بود که هر کس در آن نگاه می‌کرد آن‌چه را که همیشه حسرت و آرزوی‌اش را داشت می‌دید؟ هری پدر و مادرش را در آن می‌دید و دامبلدور (راست یا دروغ) می‌گفت در آینه می‌بیند که یک جفت جوراب پشمی دارد چون تا حالا کسی به او جوراب پشمی کادو نداده. وضعیت من هم گمانم شبیه دامبلدور باشد. من اگر در آینه نگا کنم می دانید چه می‌بینم؟ در! مطمئنم که فقط «در» می‌بینم.

Labels:

Bamdad 12:19 AM Link

Wednesday, August 8, 2007



تو زن‌های کمی رو شناختی، من مردهای زیادی. شاید زوج خوبی بشیم.

ژول و ژیم

Labels: ,

Bamdad 5:21 AM Link

Tuesday, August 7, 2007

از جویس و دیگر چیزها 


Woody Allen’s character jokingly confesses that he cribbed his love letters from James Joyce, which is “why there’s so much about Dublin in them.”

Agenbite of Inwit

Bamdad 1:25 AM Link

Sunday, August 5, 2007

...گویا که نابه‌هنگام سفری دور می‌بردتان زین‌جا 



از ویژه‌گی‌های پروست یکی هم این است که نگاه یکتا، ظریف و جست-‌و-جو گر او فقط منحصر به نقطه‌های اوج داستان و کاوِش در ژرف‌ترین احساست و کارکردهای ذهنی آدمی نیست. او به ساده‌ترین و (در حالت رایج) کسالت‌بارترین موقعیت‌ها هم چنان نگاهی دارد که این‌گونه موقعیت‌ها، که در کتاب‌های دیگر شاید حتا نخوانده آن‌ها را ورق بزنیم، خود تبدیل به لذت‌بخش‌ترین بخش های داستان می‌شوند. و راستی هیچ‌جور نمی توان این فصل‌ها را در سطحی پایین تر از فصل‌هایی قرار داد که به اعماق وجود آدمی می‌پردازند.

۱. مادرم در شگفت بود از این‌که او با همه‌ی گرفتاری آن قدر دقیق، با همه‌ی شهرت آن‌ ‌اندازه خوش‌رفتار است، و فکر نمی‌کرد که «با آن‌که» همیشه «زیرا که»‌ی ناشناخته‌ای است، و (به همان‌گونه که توان پیران نسبت به سن‌شان شگفت‌آور است، و شاهان بسیار بی‌ریا و ساده‌اند، و شهرستانی‌ها از همه‌چیز خبر دارند) همان عادت‌ها بود که به آقای دنورپوا امکان می‌داد به آن همه گرفتاری برسد و در پاسخ دادن به نامه‌ها دقیق، در میان اشراف دوست‌داشتنی و با ما مهربان باشد.

۲. آرزوهای ما در هم می‌دوند و، در آشوب زندگی، کم‌تر خوشی‌ای است که درست با همان آرزویی که می‌طلبیدش جفت شود.

۳. [...] در عوض، درباره‌ی «ترکیب» سهام پدرم، که به گفته‌ی او «خیلی خوش‌سلیقه، خیلی خیلی ظریف، خیلی حساس بود» بی‌پرده به او تبریک گفت. به نظر می‌آمد که برای رابطه‌ی میان سهام بورس، و حتا خود سهام، ارزشی کمابیش زیبایی‌شناختی قایل است. همانند کسانی که کتاب‌هایی را که آدم می‌پندارد تنها خودش می‌شناسد خوانده‌اند، درباره‌ی یک عنوان بورس که نسبتن تازه و ناشناخته بود و پدرم به ان اشاره کرد، گفت: «بله، یک‌مدتی سرگرمی‌ام این بود که در فهرست ارزش‌های سهام دنبالش کنم، بدک نبود».

۴. شیوه‌ی کاونده، نگران، پرتوقّع‌مان در نگریستن کسی که دوست می‌داریم، انتظارمان که چیزی بگوید که به دیدار فردا امیدوار، یا از آن نومیدمان کند، و تناوب (اگر نه هم‌زمانی ِ) شادمانی و درمانده‌گی در خیال‌مان تا زمانی که هنوز آن را به زبان نیاورده است، این همه ذهن ما را در برابر دل‌دار آن‌چنان لرزان می‌کند که نمی‌تواند از او تصویری دقیق بگیرد. هم‌چنین شاید این فعالی همه‌ی حواس با هم، فعالیتی که می‌کوشد با نگاه ِ تنها به همه‌ی آن‌چه در ورای آن‌هاست پی ببرد، در برابر هزار شکل و رنگ و حرکت آدم زنده‌ای که معمولن (اگر عاشق نباشیم) ثابت‌شان می‌کنیم، بیش از اندازه مدارا نشان می‌دهد. مدل محبوب، برعکس، ثابت نیست و حرکت می‌کند؛ هرچه عکس از او داریم همه خراب است.

جست-و-جو /کتاب دوم

عکس از این‌جا

Labels: , ,

Bamdad 2:22 AM Link

Thursday, August 2, 2007

زمین انسان‌ها 



یک‌وقت‌هایی بعضی حرف‌های ساده‌ی به‌ظاهر معمولی ‌چنان حال خوبی را همراه‌شان دارند که اگر به دیگری نشان‌شان بدهی اصلن سر از آن در نمی‌آورد. حتا شاید خود آدم اگر در موقیت دیگری می‌خواندشان این حال را نمی‌فهمید. خوب حقیقت هم این است که ما چیزهایی را که خودمان می‌خواهیم از واژه‌گان می‌گیریم نه الزامن آن‌چه خود هستند. ولی وقت‌هایی هم هست که مطمئنی این واژه‌ها حال خوبی را که آن آدم ِ آن طرف نامه موقع نوشتن‌اش داشته، با وفاداری تمام حمل می کنند و به تو می‌رسانند. و باز انگار که رمزگذاری شده‌باشند، کسی غیر تو هم نمی‌تواند بفهمد آن حال خوب را. نامه‌ی کوتاه دو-سه خطی‌ات برای من این‌طور بود -مثل همیشه‌ی همه‌ی دیگر نوشته‌های‌ات. آن حس خوبی که بعد از خواندن‌ات همه‌ی در و دیوارهای خانه را که هی قدم می‌زدم و نگاه‌شان می‌کردم، برای زیبا کرده‌بود، حتا یک‌لحظه هم نداشتم از آن روزی که از تهران برگشته‌بودم. می دانی؟ اول که نامه‌ات را دیدم ترسیدم. من ننوشتم آن نامه‌ی طولانی را که باید می‌نوشتم. نتوانستم، هنوز هم نمی توانم. مدام هم حواسم را پرت می‌کردم با چیزهای دیگر ولی نشانه‌ها با هم سرازیر می‌شوند. حتا دوباره شروع کرده‌ام خواندن «جست-و-جو» را. از همان لحظه‌ای که نامه تمام شد، یک چیزی شروع کرد به بالا آمدن توی وجودم که دوباره‌ جوست-و-جو لازم شده‌ام انگار. این هم از آن جادوهای غریب نوشتن است. مثلن سی‌سال بعد که دوباره شروع کنم «در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا» را بخوانم، باز به این جای کتاب که برسم، علاوه بر همه‌ی حس‌هایی که دارم و نمی‌دانم چی‌اند این نامه‌ی تو را هم یادم می‌آید.

Labels:

Bamdad 2:13 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|