Tuesday, July 31, 2007

Eclipse 

می‌دانی؟ ما هم‌چنان داریم بی‌توپ تنیس بازی می‌کنیم...


اتاق /تو /غروب
با نزدیک‌شدن به کناره‌ی تخت نمای نزدیکی از دست ِ آویزان ِ لاک دیده می‌شود. صدای پاهایی به‌گوش می رسد. پچ‌پچ‌هایی که کم‌کم خاموش می‌شود. دستی وارد تصویر می‌شود. مچ لاک را نگه می‌دارد. نبض‌اش نمی‌زند. دوربین بالا می‌آید. دو مأمور پلیس، یک بازرس پلیس، ریچل و دختر را می‌بینیم که همه‌گی کنار جسد ایستاده‌اند. بازرس دست لاک را رها می‌کند. رو به دختر می‌کند. دختر مبهوت و موقر ایستاده است. چشمان قهوه‌ای‌اش مثل آب‌گیر آرامی خیس است.
بازرس: [به ریچل (هم‌سر لاک)] می‌شناختینش؟
ریچل: هیچ‌وقت نشناختمش.
جویی از اشک به‌آرامی بر گونه اش می‌غلتد.
بازرس: [به دختر] شما اونو می‌شناختین؟
دختر: [آهسته سرش را تکان می‌دهد] بله.

هتل /بیرون /غروب
ساختمان هتل در نمای متوسطی دیده‌ می‌شود. خیابان. اتومبیل‌هایی در آمد-و-رفت. زندگی روزمره در جریان است. شب می‌رسد.

مسافر (حرفه: خیرنگار)

پ.ن: یادت هست که؟ آغاز آشنایی‌مان؟ Eros آنتونیونی...

Labels:

Bamdad 9:27 PM Link

Yawn! 

یک ساعت از زودیاک دیوید فینچر را تماشا کردم و تنها حاصل‌اش این بود که حسابی چُرتم گرفت و بی‌خیال بقیه‌ی فیلم شدم. حقیقت‌اش را بخواهید همان یک‌ساعت را هم به‌زور تاب آوردم. این فیلم رسمن هیچ‌چیزی ندارد برای نشاندن تماشاگر پای فیلم به‌جز فیلم‌برداری و رنگ و نور قوی که آن هم دست‌بالا بعد از نیم‌ساعت دیگر تکراری و معمولی می‌شود. به‌سیاق سرخ‌پوستان که برای بیان یک صفت عالی آن را مکرر می‌کنند باید بگویم یکی از معمولی معمولی معمولی‌ترین فیلم‌هایی بود که در این چندسال اخیر تماشا کرده‌بودم.

Labels:

Bamdad 9:17 PM Link

Summer Interlude 

این دست از آن ِ من است
می‌توانم تکان‌اش دهم و جریان خون
را در رگ‌های آن حس کنم
خورشید هنوز در رأس آسمان است
و اینک من اینگمار برگمن
با مرگ، شطرنج می‌زنم.


اینگمار برگمن درگذشت. هیچ حرفی نمی‌توانم بزنم. فقط س‌ ک‌ و ‌ت.
«لیو اولمن» الان دارد به چه فکر می‌کند؟

Labels:

Bamdad 5:48 AM Link

Monday, July 30, 2007

!آدم واسه هر کسی که نمی‌چکونه 

احتمالن دارم عجیب ترین حرف عمرم رو می‌زنم ولی من از «رئیس» مسعود کیمیایی خوشم اومد!!!! بعد هم این‌که جناب «شکیبایی» ما ارادت‌مندیم به‌شدّت!!

Labels:

Bamdad 4:39 AM Link
هری‌پاتر تمام شد. به زندگانی برگشتیم. خانوم رولینگ گویا توجه ویژه‌ی به سخنان اخیر مقام معظم رهبری و رئیس‌جمهور محترم در زمینه خانواده و فرزندان داشته‌اند.
Bamdad 4:32 AM Link

Sunday, July 29, 2007

شلمرود /چهارده سال بعد 



آقای منوچهر احترامی سلام

خبردار شدم که این‌روزها برای‌تان بزرگ‌داشت گرفته‌اند. من از کتاب «حسنی توی شلمرود» شما متنفر بودم. شش سالم بود، آماده‌گی (مهدکودک یا هرچه که دوست دارید بنامید-اش) می‌رفتم. قرار بود «حسنی توی شلمرود» را به‌صورت نمایش اجرا کنند. من از «حسنی» متنفر بودم. از نمایش هم گمان نکنم دل خوشی داشتم. هیچ‌جور عشق و علاقه‌ای هم به هنر و نمایش و سینما و این‌جور کوفت و زهرمار‌ها هم نداشتم. تا خیلی بعدتر هم هیچ علاقه‌ای پیدا نکردم هیچ‌کدام از بچه‌ها نمی توانست نقش حسنی را بازی کند. نه می‌توانستند متن را از بر کنند، نه خوب بازی‌اش کنند. مربی‌مان «منیرجون» -که دوستش نداشتم- و همه‌ی مسئولان آن‌جا می‌گفتند من باید این نقش را بازی کنم. توی خانه هم مامان‌اینا اصرار می‌کردند. ولی من از «حسنی» بدم می‌آمد، از این‌که باید کثیف باشم، از این‌که باید آن لباس های مثلن پاره-پوره را بپوشم که مامان خودم درست کرده‌بود. ولی من را مجبور کردند نقش حسنی را بازی کنم آخر «توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود». نمایش پیش روی والدین همه‌ی بچه‌ها اجرا شد. من خیلی خوب نقش را بازی کردم. همه برای‌ام کف می‌زدند، ولی یاد ندارم که خوشحال بوده‌باشم از همه‌ی این‌ها. از همان‌وقت‌ها تا همین‌وقت‌ها (یعنی تا چند ماه پیش) نمی دانستم «حسنی نگو بلا بگو» نویسنده‌ای هم دارد»! این‌قدر همیشه بود که فکر می‌کردم یکی از همین حکایت‌های فولکلور خودمان است.
عکس‌های آن نمایش و کلن عکس های دوره‌ی آماده‌گی‌ام را هم دوست نداشتم. بعدترها هم که آلبوم گرفتم برای عکس‌های خودم، آن عکس‌ها را توی آلبوم‌ام نمی‌گذاشتم، حتا می‌خواستم بندازم‌شان دور ولی نمی‌دانم مامان بود یا مریم که نگه‌شان داشت. گمانم دبیرستانی بودم که بالاخره راضی شدم عکس‌ها را بگذارم توی آلبوم‌ام.
این‌روزها -این یکی-دو ساله- که سینما و نمایش برای‌ام جدی شده، فکر می‌کنم به آن روزها، به این‌که در شش‌ساله‌گی رفته‌ام روی صحنه و بازی کرده‌ام. اما از همان سال به بعد، هیچ وقت نه در ابتدایی، نه راهنمایی و نه دبیرستانم چیزی به نام تئاتر وجود نداشت. این‌روزها فکر می‌کنم اگر من ِ متنفر از تئاتر آن روزها، با علاقه می‌رفت روی صحنه، اگر در سال‌های بعد هم تئاتری در کار می‌بود، من ِ این‌روزها چه‌شکلی می‌شد؟ ولی زجر آن‌روزهای‌ام، تنفر و آدم‌هایی را هم که مجبورم کردند آن نقش را بازی کنم نمی‌توانم فراموش کنم. شنیدن «حسنی» الان برای من احساس زجر و خوشی را با هم دارد. نمی‌توانم از هم جدای‌شان کنم. هم‌الان که داشتم این ها را می‌نوشتم فکر کردم اتفاقن چه‌قدر شبیه‌ام به حسنی. ولی حسنی آخرش برمی‌گشت پیش همه، نه؟ من آخر همان تکه‌های تنهایی فقط در ذهن‌ام مانده از آن نمایشی که چهارده‌ سال پیش بازی کردم. همان تنهایی‌اش مانده فقط. همیشه همان تنهایی می‌ماند فقط.
آقای احترامی دوست داشتم باشم توی مراسم بزرگ‌داشت تان، دوست داشتم حسنی را با صدای خودتان -از زبان خودتان بشنوم. ولی راستی چرا همه‌ی حاضران و سخن‌رانان بزرگ‌داشت‌تان آدم‌بزرگ‌ها بودند؟ ها؟ چرا؟

Labels:

Bamdad 1:17 AM Link

Saturday, July 28, 2007

داشتُم خواب ناخدا خورشید ِ می‌دیدُم 

خدا خیرت بده جناب شهاب‌الدین عادل! جدا از این‌که صحبت‌هات مثل همیشه عالی بود، حرف دل من رو هم بعد از سال‌ها زدی؛ این‌که «ناخدا خورشید» فیلم به‌تری‌یه از «داشتن و نداشتن» هاوارد هاکس. چرک‌نویس‌های پراکنده‌ی مقایسه‌ی تطبیفی‌ام میان این دو فیلم هنوز هم گاهی به‌م چشمک می‌زنند که چرا مرتب‌مان نمی‌کنی!

Labels:

Bamdad 5:19 AM Link

Wednesday, July 25, 2007

کاش سخن نگفته بودی 

پرومته بود؟ اودیپ بود؟ کدام‌شان بودند می‌گفتند: کاش سخن نگفته‌بودی؟ کاش سخن نگفته بودی...

Labels: ,

Bamdad 11:55 AM Link

Sunday, July 22, 2007

ر
لن
للللگ
عنوان نوشته‌ی من درحقیقت این‌شکلی بود. سطرهای نوشته هم در تایپ‌نوشت خودم جاستیفای (هم‌انتها) شده‌بود. آها نام عکاس هم «رالف گیبسون» بود نه «الف گیبسون».
Bamdad 10:53 PM Link

Saturday, July 21, 2007

هفتمین هری‌پاتر هم را شروع کردیم و بعد از مدت‌ها به غایت ذوق‌ناک شدیم.

توضیح تکمیلی:
فکر نمی‌کردم احتیاجی به گفتن باشد که متن انگلیسی است نه فارسی!
Bamdad 2:51 AM Link

Friday, July 20, 2007

هم‌چنان قرار نیست نوشتنم بیاید انگار. فعلن این را ببینید.
Bamdad 9:57 PM Link

Thursday, July 19, 2007

روزگار دوزخی آقای ایاز 



چندين‌بار بازداشت و زندانی شده‌ام. سفر رفته‌ام، دنيا را ديده‌ام، كار كرده‌ام، پول درآورده‌ام، بي‌پول شده‌ام، باپول و بی‌پولی سروكار داشته‌ام، تحت تعقيب بوده‌ام، اهل كانون بوده‌ام، اهل انجمن قلم بوده‌ام، به‌رغم اين همه آدم كه مي‌شناسم، دوستشان داشته‌ام، دوستم داشته‌اند، تنها بوده‌ام، پشت ميزم، با كاغذ و قلمی كتاب نوشته‌ام ‌بيش از ۵۰ سال، و اين چيزها را نوشته‌ام، خيال كرده‌ام، اين آدم‌های بد و خوب و متوسط، درست و منحرف و چپ و راست را روی كاغذ ريخته‌ام، يک تاريخ قومی و تباری داشته‌ام و يک تاريخ ايرانی و يک تاريخ اسلامی و در عين حال يک تاريخ جهانی و مجموع اينها همه از طريق دو زبان و ۹۹ درصدش به زبان فارسي و يک‌درصدش به زبان انگليسی در اختيار ديگران گذاشته شده و من بر همه اينها خيال يک فرد، فقط يک فرد را افزوده‌ام، آن فرد، اسمش رضا بوده، به همين دليل هم آزاده خانم منم ‌هم بيب اوغلي منم، هم ‌شادان منم، هم اياز منم، هم منصور منم، هم محمود منم، هم كيميا منم و همه حوادث هم خود منم.
[+]

Labels:

Bamdad 5:36 AM Link

Tuesday, July 17, 2007

گمانم لازم شده نکته‌ای را این‌جا بگویم. من هیچ‌وقت، حتا اگر کسی متنفر باشم، یا بخواهم زیرآب کسی دیگر را بزنم، نمی‌روم کامنت بگذارم و به کسی فحش بدهم. اصولن اگر قرار باشد فحشی بدهم، حتمن همین‌جا توی وبلاگ خودم این کار را می‌کنم.
Bamdad 4:12 AM Link

Monday, July 16, 2007

... 

ج- زنده باشید.
گ- حالا که فعلن زنده هستم. اسم این زندگی است؟

نوشتن با دوربین /ابراهیم گلستان
Bamdad 11:56 PM Link

کو کو؟ کجاست قمری مست سرودخوان 

چراغ، هویت، حالا هم اعترافات جهانبگلو...
Bamdad 11:54 PM Link

Saturday, July 14, 2007

شمقدری اون‌ور نشسته کس‌شر می‌گه، شهیدی‌فر و ضابطیان هم این ور در مخالفت با اون باز کس‌شر می‌گن. اعصابم داغون شد سر صبحی. یکی نیس بگه تو که تحمل نداری چرا می‌شینی نیگا می‌کنی؟؟؟؟
Bamdad 10:18 AM Link

Thursday, July 12, 2007

بهانه‌های ساده‌ی خوش‌بختی 



این فنچ نازی که تو عکس می‌بینین نشسته روی تابلو دیوار اتاق من، از چندروز پیش اومده خونه‌ی ما. مامانم رفته بوده دم در، در باز بوده این اومده تو. کلی هم گرسنه‌ش بوده. خلاصه الان پاسیو اقامت‌گاه اصلی و محل آب و دونشه ولی هروقت حال می‌که هرجای خونه که دل‌اش می‌خواد سرکشی می‌کنه، از روی لوستر پذیرایی گرفته تا تابلوی اتاق من. الانم این‌قدر ورجه-وورجه کرد که تابلو کج شد :)

Labels:

Bamdad 7:16 AM Link

Tuesday, July 10, 2007

چشم‌اندازی در مه 

افق‌های باز
افق‌های دور
فضای پرنور
چشم‌ها گشوده، باز، با ديدی تميز
چشم‌انداز كامل، وسيع
چشم مي‌دود تا دور
چشم می‌بندد تا نور
دل آرام‌تر می‌تپد
دل به دنبال چشم می‌رود
تا دور
دل مي‌تپد آرام‌تر
دل
دل می‌رود، دل رفت تا دور
...

کاوه گلستان

Labels:

Bamdad 12:12 AM Link

Saturday, July 7, 2007

سوتِ خارج‌خوان ِ ترانه‌ی روزگاران از یاد رفته 


افسوس! در خیابان اقاقیاها -در گذرگاه مورد- برخی‌شان را پیرشده دیدم که جز سایه‌ی دهشتناک آنی که زمانی بودند، نبودند و نومید و بی‌تاب به جست-و-جوی نمی‌دانم چه در بیشه‌های ویرژیلی پرسه می‌زدند. دیری می‌شد که گریخته‌بودند و من هم‌چنان بیهوده در کاوش راه‌های رها شده بودم. خورشید پنهان بود. در «جنگل»، که دیگر این اندیشه که بهشت الیزه‌ای ِ «زن» باشد از آن رخت بربسته‌بود، فرمان‌روایی به دست طبیعت می‌افتاد؛ بالای آسیای ساخته‌گی آسمان ِ واقعی سیاه بود؛ باد دریاچه‌ی بزرگ را چون برکه‌ای چین می‌انداخت. پرندگان درشتی به‌شتاب «جنگل» را، آن‌گونه که هر جنگلی ، درمی‌نوردیدند، جیغ می‌کشیدند و یکی پس از دیگری بر بلوط‌های بلندی می‌نشستند که با دیهیم کاهنانه و شکوهی دودونی پنداری خلاء ناآدمیانه‌ی جنگل رها شده را داد می‌زدند، و یاری‌ام می‌کردند تا به‌تر دریابم چه تناقضی دارد جست-و-جوی چشم‌اندازهای خاطره در واقعیت، چشم‌اندازهایی که همواره افسونی را که خود خاطره و نیز حس‌ناشونده‌گی‌شان به آن‌ها می‌دهد، کم خواهند داشت. واقعیتی که شناخته‌بودم دیگر نبود. کافی بود خانم سوان به همان‌گونه که بود و در همان لحظه‌ی همیشه از راه نرسد تا خیابان اقاقیاها خیابان دیگری شود. مکان‌هایی که شناخته‌ایم فقط از آن ِ جهان فضایی نیستند که برای راحت بیش‌تر در آن جای‌شان می‌دهیم. تنها لایه‌ی نازکی در میان ادراک‌های به هم پیوسته‌ای بوده‌اند که زندگی آن‌زمان ما را می‌ساخته ‌است؛ یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست؛ و افسوس که خانه‌ها، راه‌ها، خیابان‌ها هم چون سال‌ها گریزانند.

جست-و-جو /پایان کتاب یکم

Labels: , ,

Bamdad 9:57 AM Link

Friday, July 6, 2007

با تو اَم ای ایرانه خانم زیبا 



هيچ نمي‌افتد از سرم
عادت اين پرده را كنار زدن از پنجره
ديدن آنها آنها آنها خنجرشان گورزاد خدايي چگونه هيچ نمي‌افتد از سرم
عادت اين جيغهاي تيزِ به پايان نيامده كه سر بدهم سر
من مگر اين مرگهاي جوان را مُردَم؟
من مگر اين خونِ ريخته‌ام؟ جنگل درندگان محاصره در خواب چشم غزالي
من مگر اين؟
عادت اين گونه گفتن اين حرفها به شيوه‌ي اين شيوه‌هاي نگفتن
باز چگونه؟ كه هيچ به هرگز كه خاك به خورشيد و من به زن و زن او آن جا
با توام ايرانه خانم زيبا!


روز كه افيوني توام شب كه تو افيوني مني جا نگدازي مرا كه مي‌دوم از خود
موموي لب گوش‏ زير زمين باز هم
شب كه توييدم تو را و روز منيدني مرا و خوب توييدم آنها را حال من از اين بهار‌ِ يك
پس‏ بتوان! باز هم بتوانان! زير زمينجانِ اوشُدگي در بهار‌ِ يك
جمعه‌ي ما لاي هفته‌ي رانها روش‏ بگويم روشَم و روشَم خانم زبيا
خاطره‌اي از تو هيچ نيايد خويش‏ بيايي عور بيايي فكري هيچم كني هم تو كنارم
با توام اِي . . .
دق كه نداني كه چيست گرفتم دق كه نداني تو خانم زيبا!
با توام ايرانه خانم زيبا!
جا نگدازي مرا كه مي‌دوم از خود زيرزمين! آي وطن! زن!

رضا براهنی

Labels:

Bamdad 3:09 AM Link

رقص کردن به چه آید؟ 

شیخ را گفتم که رقص کردن به چه آید؟ گفت به این‌که جان قصد بالا کند همچون مرغی که خواهد خود را از قفص ِ تن بِدر اندازد، قفص تن مانع آید، مرغ ِ جان قوّت کند و قفص ِ تن را از جای برانگیزاند.

سهروردی
Bamdad 2:40 AM Link

چشمه نوش 



موسیقی وبلاگ: تصنیف سرخوشان (بیات ترک) /شعر حافظ /تک‌نواز تار: استاد محمدرضا لطفی /صدای استاد محمدرضا شجریان /آلبوم «چشمه‌ نوش» کنسرت راست‌پنجگاه و مرکب خوانی، محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی، مجید خلج تیرماه ۱۳۷۲، پاریس.

Labels:

Bamdad 2:25 AM Link

Sunday, July 1, 2007

آینه از شعف خندید 



یک‌باره
پیر شدم.
توی آئینه نگاه کردم
آئینه هم پیر شده بود.
آن‌وقت کودکی‌ام را
به‌یاد آوردم.
در آن‌زمان
سالخورده و فرتوت بودم.
آئینه از شعف
خندید.

۱. بیرون /روز /سوزن‌بانی کناره‌ی خط آهن

زمینی گسترده که در جای‌جای‌اش درختانی روییده‌اند. خط آهن از میانه‌ی این زمین می گذرد. کنار خط کلبه‌ی کوچک سوزن‌بانی است. پیرمرد سوزن‌بان کنار خط آهن ایستاده. از عمق تصویر تک‌واگن مخصوص کارکنان راه‌آهن پیش می‌آید و جلو پیرمرد متوقف می‌شود. در واگن باز می‌شود. پیرمرد به سمت واگن می‌رود...

تو و بیرون /روز /درگاهی واگن و سوزن‌بانی
چهره‌ی زمخت پیرمرد که عینک نسبتن بزرگی به چشم دارد و چهره‌ی مأمور جوان راه‌آهن.
پیرمرد: سلام‌علیکم.
مأمور جوان: محمد آقا سلام.
مأمور جوان نانی به پیرمرد می‌دهد و پیرمرد پول‌اش را می‌پردازد.
مأمور جوان: یه کاغذم داشتی.
کاغذی را جیب تویی کت‌اش در می‌آورد و به پیرمرد می‌دهد. پیرمرد پاکت را می‌گیرد و نگاهی سرسری به آن می‌اندازد.
پیرمرد: این دیگه چیه؟ من که سواد ندارم، بخون ببین چی نوشته.
و در همین حال پاکت را به جوان برمی‌گرداند. جوان پاکت را باز می‌کند، نامه را در می‌آورد و شروع به خواندن می‌کند:
جوان: راه‌آهن شمال. آقای محمد سرداری. راه‌... راه‌بان اداره‌ی خط. ناحیه‌ی راه‌آهن شمال.
به‌موجب این حکم، از تاریخ ۱۳۴۹/۱۱/۱۶، با اظهار رضایت از خدمات شما، با استـ... با استـ... با استـ...
راه‌آهن شمال. آقای محمد سرداری. راه‌بان اداره‌ی خط. ناحیه‌ی راه‌آهن شمال. به‌موجب این حکم، از تاریخ ۱۳۴۹/۱۱/۱۶، با اظهار رضایت از خدمات شما، با استـ...
ماده‌ی ۱۰۷ قانون استخدام کشوری بازنشسته می‌شوید. راه‌آهن دولتی ایران، ۴۹/۱۱/۱۶.
جوان نامه را دوباره تا می‌‌کند، در پاکت می‌گذارد و به پیرمد برمی‌گرداند. پیرمرد با چهره‌ای سرگردان میان بی‌تفاوتی همیشه‌گی‌اش، بهت و نافهمی، پاکت را می‌گیرد.
چند لحظه مکث روی چهر‌ه‌ی پیرمرد.
پیرمرد: یعنی چی؟
مأمور جوان: یعنی بازنشسته شدی
پیرمرد نگاهی به جوان می‌اندازد. آسته سرش را پایین می‌آورد. دوباره آرام سر بالا می‌گیرد.
پیرمرد: یعنی چی؟
مأمور جوان: یعنی برو تا آخر عمر بگرد دیگه.
پیرمرد هم‌چنان نگاه می‌کند.
چند لحظه مکث روی چهره‌ی پیرمرد.

بیرون /روز /سوزن‌بانی
در واگن بسته می‌شود. پیمرد با پاکت در دست‌اش از واگن فاصله می‌گیرد. واگن به سمت تصویر حرکت می‌کند.
بیرون /روز /سوزن‌بانی
واگن از تصویر دور می‌شود و به سمت افق حرکت می‌کند تا جایی که دیگر به چشم نمی‌آید. در تمام این مدت، پیرمد پشت به تصویر، در کناره‌ی خط ثابت ایستاده.

۲. تو /روز /دفتر مدیر مدرسه
پسر وارد دفتر می‌شود -دست‌اش را بالا می‌برد و اجازه می‌گیرد. مادر چادر به سر، جلوی میز مدیر ایستاده و سرش پایین است. مدیر با تلفن صحبت می‌کند. مادر نگاهی به پسر می‌کند.
مدیر: بله... بله... پرونده‌هارو که خیلی‌وقته فرستادم... همین روزها می‌رسه. نه آقا جای نگرانی نیست نگران نباشید... قربان شما... قربان شما.
پسر به مدیر نگاه می‌کند. مدیر گوشی را می‌گذارد، کمی فکر می‌کند بعد به مادر می‌گوید:
مدیر: مادر، بچه ات درس نمی‌خونه... تنبله، هر روز از کلاس بیرونش می‌کنن.
مادر: خودتان می‌دونین آقای مدیر... اختیارش دست خودتانه...
پسر که هنوز دست‌اش را بالا نگه‌ داشته به آن‌ها نگاه می‌کند. مدیر سرش را پایین می‌اندازد، عینک‌اش را بر می‌دارد، توی هوا می‌گرداند، به آن نگاه می‌کند و از جیب‌اش دست‌مالی در می‌آورد و شروع به پاک کردن عینک می‌کند. پسر دست‌اش هم‌چنان بالاست. مدیر عینک‌اش را پاک می‌کند و به شیشه‌های ان نگاه می‌کند. مادر سرفه می‌کند. مدیر عینک‌اش را به چشم می زند و دست‌مال را توی جیب‌اش می‌گذارد.
مدیر: [رو به مادر] چرا باباش نیومد؟
پسر: بابام صبح میره دریا... شب میاد.
مدیر خشم‌گین به پسر نگاه می‌کند. در باز می‌شود و فراش داخل می‌شود -به طرف میز مدیر می رود- مدیر پاکتی به او می دهد
مدیر: اینو ببر، بنداز تو صندوق پست.
فراش می رود و جلوی در به پسر تنه می‌زند. پسر هم‌چنان دست‌اش بالاست...

۳. به قول «آلن رنه»: حقیقت دختری بود چهارده‌ساله که بکارت‌اش را برداشتند!! باید گفت حقایق دم دست ماست. آن چیزی که جلوی پای ما افتاده و ما هم راحت می‌بینیم، و راحت بالطبع ندیده می‌گیریم. ولی اگر خیلی لطف کنیم و شعور به خرج دهیم همان‌طور که می‌بینیم تحویل دوربین می‌دهیم و دوربین تحویل لابراتوار می‌دهد و همین‌طور این سلسله‌مراتب طی می‌شود و بالاخره هم یک‌طوری می‌شود.

۴. البته تاریخ مملکت ما برای فرد فرد ما مایه‌ی افتخار است. ولی پسربچه‌ی فیلم فرصت و حوصله‌اش را ندارد. خیلی ساده است، وقتش را ندارد.

۵. می‌گفت: «می‌خواهم تصویرگر رنج های انسان باشم».

امروز شصت-و-سومین زادروز سهراب شهیدثالث فقید، فیلم‌ساز بزرگ سینمای جهان است.

Labels:

Bamdad 4:36 PM Link

اپوزیسیون هم بخشی از شیطان بزرگ است 

درست است كه اين فرد در آمريكا به عنوان اپوزيسيون مطرح است اما اپوزيسيون هم در آمريكا بخشی از شيطان بزرگ است.
[+]
Bamdad 4:31 PM Link
یه‌دفعه نشد من یه کاری رو درست انجام بدم.
Bamdad 4:45 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009
Blogger|Naazliii|