از پایان جستجو در برف پاییزان
دم صبح است. صدای باران از پشت پنجره میآید و فکری اینم که اگر هوا همینطور بماند نمایشگاه برو هستیم یا نه، دلام هم تنگ است، خیلی. به جست-و-جو فکر میکنم. به همهی آنچه پروست برایام گذاشت و رفت. به آدمهای بیتعادل روی پاهای چوبی، به همهی چهرههای آن مهمانی. من کدامشان میشوم؟ همهی آنها که ماندند یا او که رفت؟ اساماسی میرسد از دوستی که انتظار نداری الان ۵-۶ صبح بیدار باشد. نوشته:
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ببار ای بارون...
نمیروم پای پنجره، همانجا ماندهام توی تخت. انگار جرأت ندارم باران را ببینم. همانجا ماندهام، سهکتاب را پشت سر هم برمیدارم و کنار میگذارم. هیچکدام را نمیتوانم بخوانم. جست-و-جو تمام شد. خوب باید برایاش چی بنویسم؟ چه حرفی دارم؟ من هنوز شروع نکردهام. هیچکاری نکردهام. میکنم؟ دوباره اساماس: "همیشه برف که میباره دلام میخواس که موسیقی فهرست شیندلر رو من ساختهبودم." بهقول آیدا لبخندم شد از اساماسه کلی. جرأت کردم تا پای پنجره بروم. پرده را که کنار زدم باورم نمیشد. برف میبارید، برف میبارید، برف میبارید، تند تند هم میبارید. «پاییز با آن توفان رنگ رنگ که برپا در دیده میکند» پیچیده بود با « برف نو برف نو سلام سلام». و اینبار حتمن بنشین که خیلی خوش نسشستی بر بام. نشستهام پای هزارتوی روشنفکری، هیچ جور هم نوشته جلو نمیرود حتا همان خط اولاش. باز پای پنجره... نشسته، روی درختها، کف خیابان، دارد میبارد هنوز، تند تند... تند تند میبارد همچنان وقتی که بیدار میشدم. ساعت ۱ شده.تلفن، نمایشگاه؟؟ همون دو-و-نیم همیشهگی، دو-و-نیم میبینمات پس، فعلن. بابا و مامان رفتهاند بالا، نشستهام پای ناهارم که توی سینی چیده ام. صدای «چشمهنوش» را هم زیاد کردهام. تار، تار آها! حالا تمبک هم... چهخوب است این منتظر شدن برای آمدن تمبک. آن هم در ظهر جمعه، آنهم هوای ابری، نور هم که آن نور رنگپریده... همه افسرده میشوند، من عاشقشم. حس رخوتاش، تاریکنای ظهرانهی خانهاش؛ چراغ را کسی اگر روشن کند یعنی که سرمست نهای، رو که از این دست نهای. خودش نباید روشن کند، تو بگویی روشن نکن که فایده ندارد. خودش اگر روشن نکرد شاید بشود قبول کرد گفتناش را که رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم. ولی به همه انگار باید گفت که تو شمع شدی، قبلهی این جمعشدی و از این حرفها... همان نباشند بهتر است. بعد وقتی نشستی روی زمین و تکیه دادی به مبل، پاهات را گذاشتی پای بخاری، تار و تمبک و آواز که پیچید در فضا و در ذهنات، حالاست که خمیر و نانوا دیوانه گردند، تنورش بیت مستانه سراید. ولی میدانی... به جایی میرسی که باید از کنجات بِکَنی، باید بزنی بیرون. انگار فقط ساعت قرار نمایشگاه نزدیک نشده، چیزدیگری هم هست. پس ِ ذهنات هم تمبور و آوازی شده که نمی دانی از کجا پیدایاش شد، ولی همینطور که در پیادهرو راه میروی میخواند باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی، چون سوی مستان میروی مستانه شو، مستانه شو، مستانه مستانه مستانه شو... اگر یکروزی دختر داشتهباشم اسماش را میگذارم مستانه. چهخوب که هیچ امپیتریپلیری نیست... امپیتریپلیر خیلی مبتذل است اینجا، همهکار، کار ِذهن است.
اینطرف برگهای یکدست زرد درخت را برف گرفته، آنطرف تیرهای تنها در فضا افراشتهاند. نفهمیدهام تا بهحال که چرا اینهمه عاشق اینتیرهای بلند افراشته، اسکلت ساختمانهای نیمساخته و آن جرثقیلهای ساختمانیام که بالای برج های در حال ساخت سوار میشوند. شاید برای آن دو حس توأمان در اینها است، هم ساختن و افراشتن، هم سکوت و ویرانی. فکر کن در میانهی آنهمه مغازههای روشن و آدمهای رنگ رنگ ِ «سجاد» آن برج نیمساخته را... فکر کن فقط، توضیحاش نمیتوانم بدهم هنوز. شیب گرفتن ماشین روی آن پلی که راهی نمایشگاه است و حالا قدمزدن در محوطه تا رسیدن به سالنها، میان عجلهی رسیدن ِ همه. چرا مدام با خودم ?Shall I compare thee to a Summer's day را توی این برف میخوانم؟ باز صفحههای آخر جست-و-جو، صدای قاشق، لغزیدن و عدم تعادل از آن دو سنگ نا همسطح و یاد وینز... چهقدر این لحظه را خوب میشود در سینما در آورد. از همان دیشب دارم فکر میکنم بهترین دکوپاژ و میزانسن این صحنه کدام است؟ از سالن که آمدیم بیرون شب شدهبود! آن شب که از مسیر پارک برمیگشتم، آن درختهای لُختی که پیشروی گسترهی آسمان بودند. همهی آن کلاغها که روی یکی از درختها نشستهبودند و یکلحظه نمی فهمی چرا این درخت را اینهمه سیاه میبینی. درختهای لخت و آسمان مهگرفته حس نیستی ندارد. مثل آن آدمهای آخر فارنهایت ۴۵۱ میمانند که هرکدامشان کتابی را حفظ کردهاند. بگذار جرأت کنم که بگویم فقط لذتبردن دیگر برایام مبتذل است. مثل آن انگلها که در کتابهای علوم ابتدایی و راهنمایی میگفتند، که بهعضوی میچسبند و از آن تغذیه میکنند. خودمان را مثل آنها میبینم اگر نتوانم لذت خودم را بازآفرینی کنم، مدام کنم... با محتسبم عیب مگویید که او نیز، پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است. او ولی، همان راوی غزل است و در بیت یکم که میگوید گل در بر و می در کف و معشوق به کام است، سلطان جهانم به چنین روز غلام است، بههمان عیش مدام رسیده، رسیده چون همین غزل را گفته. هه!!! از سر سخاوت هم میگوید با محتسبم عیب مگویید...! ولی راستی ما پیوسته چو او در طلب عیش مدامایم؟ جست-و-جو تمام کردنام اینشکلی بود.
گمانم برای بقیه این پست چیزی جز یکسری جملههای بیربط بههمچسبیده نباشد.
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ببار ای بارون...
نمیروم پای پنجره، همانجا ماندهام توی تخت. انگار جرأت ندارم باران را ببینم. همانجا ماندهام، سهکتاب را پشت سر هم برمیدارم و کنار میگذارم. هیچکدام را نمیتوانم بخوانم. جست-و-جو تمام شد. خوب باید برایاش چی بنویسم؟ چه حرفی دارم؟ من هنوز شروع نکردهام. هیچکاری نکردهام. میکنم؟ دوباره اساماس: "همیشه برف که میباره دلام میخواس که موسیقی فهرست شیندلر رو من ساختهبودم." بهقول آیدا لبخندم شد از اساماسه کلی. جرأت کردم تا پای پنجره بروم. پرده را که کنار زدم باورم نمیشد. برف میبارید، برف میبارید، برف میبارید، تند تند هم میبارید. «پاییز با آن توفان رنگ رنگ که برپا در دیده میکند» پیچیده بود با « برف نو برف نو سلام سلام». و اینبار حتمن بنشین که خیلی خوش نسشستی بر بام. نشستهام پای هزارتوی روشنفکری، هیچ جور هم نوشته جلو نمیرود حتا همان خط اولاش. باز پای پنجره... نشسته، روی درختها، کف خیابان، دارد میبارد هنوز، تند تند... تند تند میبارد همچنان وقتی که بیدار میشدم. ساعت ۱ شده.تلفن، نمایشگاه؟؟ همون دو-و-نیم همیشهگی، دو-و-نیم میبینمات پس، فعلن. بابا و مامان رفتهاند بالا، نشستهام پای ناهارم که توی سینی چیده ام. صدای «چشمهنوش» را هم زیاد کردهام. تار، تار آها! حالا تمبک هم... چهخوب است این منتظر شدن برای آمدن تمبک. آن هم در ظهر جمعه، آنهم هوای ابری، نور هم که آن نور رنگپریده... همه افسرده میشوند، من عاشقشم. حس رخوتاش، تاریکنای ظهرانهی خانهاش؛ چراغ را کسی اگر روشن کند یعنی که سرمست نهای، رو که از این دست نهای. خودش نباید روشن کند، تو بگویی روشن نکن که فایده ندارد. خودش اگر روشن نکرد شاید بشود قبول کرد گفتناش را که رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم. ولی به همه انگار باید گفت که تو شمع شدی، قبلهی این جمعشدی و از این حرفها... همان نباشند بهتر است. بعد وقتی نشستی روی زمین و تکیه دادی به مبل، پاهات را گذاشتی پای بخاری، تار و تمبک و آواز که پیچید در فضا و در ذهنات، حالاست که خمیر و نانوا دیوانه گردند، تنورش بیت مستانه سراید. ولی میدانی... به جایی میرسی که باید از کنجات بِکَنی، باید بزنی بیرون. انگار فقط ساعت قرار نمایشگاه نزدیک نشده، چیزدیگری هم هست. پس ِ ذهنات هم تمبور و آوازی شده که نمی دانی از کجا پیدایاش شد، ولی همینطور که در پیادهرو راه میروی میخواند باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی، چون سوی مستان میروی مستانه شو، مستانه شو، مستانه مستانه مستانه شو... اگر یکروزی دختر داشتهباشم اسماش را میگذارم مستانه. چهخوب که هیچ امپیتریپلیری نیست... امپیتریپلیر خیلی مبتذل است اینجا، همهکار، کار ِذهن است.
اینطرف برگهای یکدست زرد درخت را برف گرفته، آنطرف تیرهای تنها در فضا افراشتهاند. نفهمیدهام تا بهحال که چرا اینهمه عاشق اینتیرهای بلند افراشته، اسکلت ساختمانهای نیمساخته و آن جرثقیلهای ساختمانیام که بالای برج های در حال ساخت سوار میشوند. شاید برای آن دو حس توأمان در اینها است، هم ساختن و افراشتن، هم سکوت و ویرانی. فکر کن در میانهی آنهمه مغازههای روشن و آدمهای رنگ رنگ ِ «سجاد» آن برج نیمساخته را... فکر کن فقط، توضیحاش نمیتوانم بدهم هنوز. شیب گرفتن ماشین روی آن پلی که راهی نمایشگاه است و حالا قدمزدن در محوطه تا رسیدن به سالنها، میان عجلهی رسیدن ِ همه. چرا مدام با خودم ?Shall I compare thee to a Summer's day را توی این برف میخوانم؟ باز صفحههای آخر جست-و-جو، صدای قاشق، لغزیدن و عدم تعادل از آن دو سنگ نا همسطح و یاد وینز... چهقدر این لحظه را خوب میشود در سینما در آورد. از همان دیشب دارم فکر میکنم بهترین دکوپاژ و میزانسن این صحنه کدام است؟ از سالن که آمدیم بیرون شب شدهبود! آن شب که از مسیر پارک برمیگشتم، آن درختهای لُختی که پیشروی گسترهی آسمان بودند. همهی آن کلاغها که روی یکی از درختها نشستهبودند و یکلحظه نمی فهمی چرا این درخت را اینهمه سیاه میبینی. درختهای لخت و آسمان مهگرفته حس نیستی ندارد. مثل آن آدمهای آخر فارنهایت ۴۵۱ میمانند که هرکدامشان کتابی را حفظ کردهاند. بگذار جرأت کنم که بگویم فقط لذتبردن دیگر برایام مبتذل است. مثل آن انگلها که در کتابهای علوم ابتدایی و راهنمایی میگفتند، که بهعضوی میچسبند و از آن تغذیه میکنند. خودمان را مثل آنها میبینم اگر نتوانم لذت خودم را بازآفرینی کنم، مدام کنم... با محتسبم عیب مگویید که او نیز، پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است. او ولی، همان راوی غزل است و در بیت یکم که میگوید گل در بر و می در کف و معشوق به کام است، سلطان جهانم به چنین روز غلام است، بههمان عیش مدام رسیده، رسیده چون همین غزل را گفته. هه!!! از سر سخاوت هم میگوید با محتسبم عیب مگویید...! ولی راستی ما پیوسته چو او در طلب عیش مدامایم؟ جست-و-جو تمام کردنام اینشکلی بود.
گمانم برای بقیه این پست چیزی جز یکسری جملههای بیربط بههمچسبیده نباشد.
Labels: خود-نویسها
Post a Comment
هووومم.. می دونی.. این نوشته ت الان دقیقن این حس رو به من داد که مستی.. يه جور حس گیجی خوب اما غلیظ.. یه لبخند که شاید گره یه بغض باشه.. یا نمی دونم اصن..
فقط این که مست پروستی جانم.. مستی الان.
فقط این که مست پروستی جانم.. مستی الان.
وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
مستانه شو دیوانه شو پروانه شو
آخ که من چقد دیوانه ی زمزمه ی پیچ پیچ این غزلم.
دلم چقد برا نوشتن ات تنگ شده بود
چه خوب بود بامداد
مستانه شو دیوانه شو پروانه شو
آخ که من چقد دیوانه ی زمزمه ی پیچ پیچ این غزلم.
دلم چقد برا نوشتن ات تنگ شده بود
چه خوب بود بامداد
"همه افسرده میشوند، من عاشقشم. حس رخوتاش، تاریکنای ظهرانهی خانهاش؛ چراغ را کسی اگر روشن کند یعنی که سرمست نهای، رو که از این دست نهای. خودش نباید روشن کند، تو بگویی روشن نکن که فایده ندارد. خودش اگر روشن نکرد شاید بشود قبول کرد گفتناش را که رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم.."
این ها را انگار من گفته باشم، البته کلی قشنگ تر و مودبانه تر و تمیز تر و اینها.
این ها را انگار من گفته باشم، البته کلی قشنگ تر و مودبانه تر و تمیز تر و اینها.
آقا چطوري بگم :)...
حظ مبسوطي داشت خوندن این پست در جستجوت. حظ که ميگم دقيقا يه لذت که پرتام کرد به عقب و لبخندي که از قبل رو صورتم بود رو مستدامتر کرد و يه آن تکتک قطعات موسيقيها تو سرم پيچيد و مشتاقتر شدم به روزي که بالاخره بخونم آقاي پروست رو... و ازون بيشتر، مشتاق برف و... نور رو خوب گفتي. عالي. دستمريزاد. الآن تو ذهنم ترکيب حلاوت خواندن طنين انداخت يه آن.
حظ مبسوطي داشت خوندن این پست در جستجوت. حظ که ميگم دقيقا يه لذت که پرتام کرد به عقب و لبخندي که از قبل رو صورتم بود رو مستدامتر کرد و يه آن تکتک قطعات موسيقيها تو سرم پيچيد و مشتاقتر شدم به روزي که بالاخره بخونم آقاي پروست رو... و ازون بيشتر، مشتاق برف و... نور رو خوب گفتي. عالي. دستمريزاد. الآن تو ذهنم ترکيب حلاوت خواندن طنين انداخت يه آن.
Niga kon dige, rafti ke nasazi!! Inke MP3 player yek onsore mobtazale hamchi ye namooreh falsh bood be gamoonam dadashe man...Are khob zanjemoorehaye Ostade pedar ra khodayeesh nemishe ba mp3 player goosh dad khob...Sedaye tombak mesle sedaye drum az headphone chap nemiad ke baadesh az headphone rast bere biroon...Tar o Setaram ke ba in gherti bazi ha hamahang nist aslan va abadan....Rasti, file haye musiketo ba navr cassette avaz nemikoni? Injuri asil tare ha....

