لعنت به هر خیابان خالی که قدمهایی همراهیاش نمیکند
۱. گفتم کریستین و کید فروشییه؟ خندید گفت کدوم کرسیتین و کید؟ گفتم همون که تو ویترینه گفت تو ویترین بود.
۲. شهر وقتی میتواند شهر تو باشد که بتوانی با کسی در خیابانهایاش قدم بزنی. یکنفر هم که باشد بس است. یکنفر که با او خیابانها را قدم بزنی. که بعدها عبور از جلو آن ساختمان که آن روز با هم گذشنید، عبور از جلو هر ساختمانی نباشد، عبور از پیش ِ آنی باشد که آنسال با هم پیادهروش را قدم زدید. شهر وقتی شهر تو است که کسی در خانهای از خانههایاش تلفناش را جواب بدهد و تو باشی که میگویی: «مییای یهکم با هم قدم بزنیم؟» وقتی نه آن خانه هست، نه جواب تلفن نه قدم، شهر دیگر شهر تو نیست. این شهر هی تمام میشود. ذره های زمان جذب مکان نمیشوند. هرچهقدر هم که اوزو دوربیناش را در مکانهای خالی نگه دارد، مکانهای این شهر کسی را، حالی را یاد تو نمیآورند.
۳. وسترنر تنها آخر فیلم شهر را رها میکرد و باز راهی بیابان بود. ولی آدم تنهای فیلم نوآر شهر را نمیتواند رها کند. آلن دلون در سامورایی راه دیگری غیر از آن رستوران شیشهای نداشت.
۴. گلشیری میگفت: لعنت به هر صندلی خالی که...
میگویم لعنت به هر خیابان خالی که قدمهایی همراهیاش نمیکند.
۲. شهر وقتی میتواند شهر تو باشد که بتوانی با کسی در خیابانهایاش قدم بزنی. یکنفر هم که باشد بس است. یکنفر که با او خیابانها را قدم بزنی. که بعدها عبور از جلو آن ساختمان که آن روز با هم گذشنید، عبور از جلو هر ساختمانی نباشد، عبور از پیش ِ آنی باشد که آنسال با هم پیادهروش را قدم زدید. شهر وقتی شهر تو است که کسی در خانهای از خانههایاش تلفناش را جواب بدهد و تو باشی که میگویی: «مییای یهکم با هم قدم بزنیم؟» وقتی نه آن خانه هست، نه جواب تلفن نه قدم، شهر دیگر شهر تو نیست. این شهر هی تمام میشود. ذره های زمان جذب مکان نمیشوند. هرچهقدر هم که اوزو دوربیناش را در مکانهای خالی نگه دارد، مکانهای این شهر کسی را، حالی را یاد تو نمیآورند.
۳. وسترنر تنها آخر فیلم شهر را رها میکرد و باز راهی بیابان بود. ولی آدم تنهای فیلم نوآر شهر را نمیتواند رها کند. آلن دلون در سامورایی راه دیگری غیر از آن رستوران شیشهای نداشت.
۴. گلشیری میگفت: لعنت به هر صندلی خالی که...
میگویم لعنت به هر خیابان خالی که قدمهایی همراهیاش نمیکند.
Labels: خود-نویسها
Post a Comment
vaghean ham lanat...lanat... lanat..
damn it!
..
reading your blog made me so restless..dont know why...may be the design...the content...
i deposit half of my tears here!!!
good luck..
damn it!
..
reading your blog made me so restless..dont know why...may be the design...the content...
i deposit half of my tears here!!!
good luck..
خيابانهاي خالي اين شهر
سالهاست كه مرا با خود غريبه كردهاند
و ما در غربت خيابانهاي هنوز
تهماندهي فاسد و پوسيدهي بيهده بودنمان را انگار
نفس ميكشيم هنوز
سالهاست كه مرا با خود غريبه كردهاند
و ما در غربت خيابانهاي هنوز
تهماندهي فاسد و پوسيدهي بيهده بودنمان را انگار
نفس ميكشيم هنوز
Age daneshjooye man budi va in neveshte ro sare class behem midadi, hatman behet A midadam!!!
(Rasti, "Being There" ro gerefti ya barat biaram?!)
(Rasti, "Being There" ro gerefti ya barat biaram?!)
شهر شهر تو نیست وقتی جمعه تنها توی خانه نشسته ای و هیچ صدایی از تلفن خانه ات نمی آید و هیچ کس آن ور خط نیست تا تو جمعه های تلخت را با او قدم بزنی.
تو شبهای روشن میگفت : با تو این شهر همان شهری نیست که میشناسم .. با تو جاهایی را میشناسم که پیشتر نمیشناختم و جاهایی را که میشناختم بهتر


