Wednesday, November 11, 2009

های... 

سدا:
های! در میان پروانه‌ها و شبنم‌ها گم نشوی؟ بر گونه‌های سرخ شادابت دانه‌های عرق نشسته است. بیا و بر نسیم عطرآگین بنشین و شتاب کن تا به راه‌های بهاری برسی. [مکث] من غریبم. [مکث] دردم را به که بگویم؟

ناگهان هذا... / عباس نعلبندیان

Labels:

Bamdad 10:36 AM Link

Tuesday, November 10, 2009

باید که سبزه بروید و نوباوه‌گان بمیرند 

به یاد مهدی سحابی نازنین


جای چند کتاب بزرگ مثل «مادام بوواری»، «سرخ و سیاه» و
«تربیت احساسات» خالی مانده،
«شرم» و «بچه‌های نیمه‌شب»
هم جا مانده‌اند.
جاهای خالی را با کتاب‌های خودتان پر کنید.


من می‌گویم که قانون بی‌ترحم هنر این است که انسان‌ها بمیرند و خود ما هم با چشیدن همه‌ی رنج‌ها بمیریم تا نه سبزه‌ی فراموشی که سبزه‌ی زندگی ِ جاوید بروید، سبزه‌ی انبوه ِ آثار بارور که نسل‌ها و نسل‌ها می‌آیند و شادمانه، بدون غم ِ آنانی که زیرش خفته‌اند، بر آن به «چاشت روی سبزه» می نشینند.

مارسل پروست / مهدی سحابی

Labels: ,

Bamdad 3:48 AM Link

Monday, November 9, 2009

مثل دیروز اتفاق افتاد 

- حالا من باید اثبات کنم که این دادگاه صالح نیست. زیرا من نخست‌وزیر بوده‌ام و باید در دیوان کشور محاکمه شوم. باید توضیح دهم که چرا نخست‌وزیرم... [ناگهان دکتر مصدق ژست مخصوص و خنده‌آوری گرفت] آقا، من گلویم خشک شد! عاشورا که نیست، رمضان هم که نیست. بگویید آب بیاورند

رئیس: چشم، غفلت شده؛ معذرت می‌خواهم. [یکی از افسران جلو آمده و آب‌نبات بزرگی به‌دست دکتر مصدق داد]

- ولم کن بابا! آب بیاور گلویم ترکید. [رو به سرتیپ آزموده با طعنه] اجازه می دهید آب بیاورند؟

سرتیپ آزموده [با خنده]: قربان، وقتی که جوجه می‌آورند، آب که چیزی نیست. [همه به خنده افتاده‌اند. گیلاس آب را که آوردند لاجرعه سرکشید و با زبان لب و دهان خود را مالش داد.]

- به‌به، خوب [«خُب» ِ کشیده] الحمدالله که از آب هم مضایقه کردند کوفیان... نشد! [خنده‌ی شدید حاضرین]
آقایان بدانید که محکومیت ناشی از ایمان و عقیده موجب بقای استقلال مملکت می‌شود و باعث افتخار من است. از بینم ببرند همه می‌فهمند.

تالار آیینه‌ی سلطنت‌آباد، محل تشکیل دادگاه دکتر مصدق، بعدازظهر یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۳۲

مثل دیروز، اولین جلسه‌ی دادگاه دکتر مصدق بود. متن بالا را از کتاب «مصدق در محکمه‌ی نظامی» به‌اهتمام جلیل بزرگمهر آورده‌ام. روزهای بعد بیشتر از آن روزها و این کتاب می‌نویسم.

Labels: ,

Bamdad 12:29 PM Link

Saturday, November 7, 2009

هنوز می‌گویم خانه‌ی ما... 

عطف به این پست محسن آزرم عزیز، همان برشی از رمان «مون بزرگ» آلن فورنیه را که او از ترجمه‌ی محمدمهدی داهی آورده بود، از ترجمه‌ی مهدی سحابی نقل می‌کنم:

در یک روز یکشنبه‌ی ماه نوامبر _۱۸۹ به خانه‌ی ما آمد.
هنوز می‌گویم «خانه‌ی ما» هرچند که دیگر مال ما نیست، نزدیک به پانزده‌ سال است که ترکش کرده‌ایم، و بدون شک هرگز آنجا برنمی‌گردیم.
در ساختمان مدرسه‌ی «سنت‌آگات» می‌نشستیم. پدرم آنجا هم دوره‌ی «متوسطه» را اداره می‌کرد و هم دوره‌ی «عالی» را که دانش‌آموزان آن را برای گرفتن گواهی آموزگاری پشت‌سر می‌گذاشتند. من هم به‌پیروی از دیگر شاگردان پدرم را آقای سورل می‌خواندم. مادرم ابتدایی را درس می‌داد.
مدرسه ساختمان پنج‌دری ِ دراز سرخ‌رنگی در حاشیه‌ی روستا بود که تاک‌هایی وحشی در برش می‌گرفت. جلویش حیات پهناوری یا یک رختشویخانه و طاقی سرپناه بود که در بزرگش رو به به دهکده باز می‌شد. از طرف شمال نرده‌ی کوتاهی ساختمان را از جاده جدا می‌کرد که تا ایستگاه راه‌آهن سه‌کیلومتر فاصله داشت. در طرف جنوب و در پشت ساختمان کشتزارها و باغچه‌ها و جالیزهایی بود که تا کناره‌ی روستا می‌رفت... این است طرح سردستی خانه‌ای که پرآشوب‌ترین و عزیزترین روزهای زندگی‌ام آنجا گذشت، خانه‌ای که ماجراهای دوران نوجوانی ما از آنجا آغاز می‌شد و چون موج‌هایی که به تخته‌سنگ تک‌افتاده‌ای بخورد و بشکند به همان‌جا برمی‌گشت.

مون بزرگ / آلن فورنیه / مهدی سحابی / نشر مرکز (چاپ نخست ویراست دوم)

بنا به همین دو نمونه‌ی کوتاه هم می‌توان گفت که ترجمه‌ی سحابی ظاهرن دقیق‌تر است (مطابق معمول ترجمه‌های او). و ترجمه‌ی محمدمهدی داهی علی‌رغم سالیانی که از تاریخ انتشارش می‌گذرد، همچنان روان و خوش‌خوان است. حتا شاید من این ترجمه را بیشتر از ترجمه‌ی سحابی می‌پسندم.

Labels:

Bamdad 10:46 PM Link

Friday, November 6, 2009

من بهترین دوست تو تو بهترین دوست من 



Jesse: You want to know why I wrote that stupid book?
Celine: Why?
Jesse: So that you might come to a reading in Paris and I could walk up to you and ask, "Where the fuckwere you?"
Celine: [laughing] No - you thought I'd be here today?
Jesse: I'm serious. I think I wrote it, in a way, to try to find you.
Celine: Okay, that's - I know that's not true, but that's sweet of you to say.
Jesse: I think it is true.


نوشتی. وقتی تو نوشتی نمی‌توانم مقاومت کنم و ننویسم. نمی‌دانم که بهتر ننوشتن بود یا این نوشتن الان من،‌ آدم هیچ‌وقت نمی‌داند. ولی خب وقتی نوشتن برای من همیشه مثل حرف جسی ِ «پیش از غروب» است که «اون کتابو فقط برا این نوشتم که شاید تو یه روز بخونیش...» پس دیگر بهتر و بدتر ندارد، مگر اینکه بخواهی اصلن ننویسی که تحمل این‌یکی را دیگر من اصلن ندارم.

دوست‌تر از آنی بودیم و هستیم که از کسی بخواهم به من گوش کند برای اینکه حق را به من بدهد یا تو. اگر کسی هم بخواهد حقی بدهد خودم و خودت هستیم. ولی اگر تو بهترین دوست من و من بهترین دوست تو، چرا بعد از آن چند روز، از آن روز هم باید یک نیم‌روز فقط برایم می‌ماند؟

شاید این‌قدر بازی با کلمات را یاد گرفته‌ام که واژگانم حالی جز حال خودم داشته باشند. کاش یاد نگرفته باشم. اگر یاد گرفته باشم که می‌شود حرف نیما که می‌گفت: «دل تو با تو نیست و تو از خود جدا هستی. آن تویی که باید با تو باشد از تو گریخته است...».

این‌روزها جور عجیبی می‌گذرند. خالی ِ نبودن یک دوست این‌قدر بزرگ است که گاهی گوشه‌کنارش شادی‌هایی هم پیدا می‌کنی حتا که وقت دیگر نمی‌دیدی. این‌طوری‌هاست خب، عمو مارسل هم همین را می‌گفت، که آدم‌های مهم زندگی‌ات آن‌هاند که رفتن‌شان هم چیزهای زیادی به تو می‌دهد. مسنجر خراب‌مانده از پیش از سفر را وقتی برگشتم پاک کردم ولی جایش مسنجر تازه نریختم. حالا گوشه‌-کنار این شب‌ها و دلتنگی‌ها گاهی هم حال خوبی پیدا می‌شود، یا شاید اگر هر وقت دیگری بود این‌همه دوست نمی‌داشتم آن صبح جمعه‌بازاری ِ همراهی با آقای دانشور و تماشای ذوق کردنش را از دیدن کتاب‌های تازه خریده، اینکه پیرمرد هم هنوز مثل ما وقتی کتاب می‌خرد کتاب‌هاش را دور خودش پخش-و-پلا می‌کند و از دیدن‌شان ذوق می‌کند. می دانی، صبح بی‌دغدغه‌ای بود، ولی خب همیشه هم که این‌جورها نیست...

چرا؟ نمی‌دانم. شاید چون حرفی پیدا نکردم برای گفتن. شاید اگر چیزی می‌گفتم آن‌قدر سنگین نمی‌شد آن نگاه که خودم هم زیر بارش له شوم. حالا همه‌ی این‌ها می‌شود دلیل‌تراشی. ساده‌ترش این است که آدم گاهی بی‌رحم می‌شود. بدبختی‌اش این است با نزدیک‌ترین کسان‌اش این جور بی‌رحم می‌شود.‌

بگذریم، از همه‌ی این‌ها. ولی می دانی چندبار همین «من بهترین دوست تو و تو بهترین دوست من» را خوانده‌ام؟ تو بهترین دوست من و من بهترین دوست تو، من بهترین دوست تو و تو بهترین دوست من...


راستی (نوشتم راستی، آن شب، توی آن کلیپی که برای مسعود رسام پخش کردند، وقتی آن تصویر ِ باهمان ِ رسام و شکیبایی در پشت صحنه‌ی «سرزمین سبز» پخش شد -چه دوست داشتیم «سرزمین سبز» را و هی نمی‌دیدیمش- صدای شکیبایی آمد که: راستی خبرت بدهم، خانه‌یی خریده‌ام بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار... اینجای این شعر همیشه دیوانه‌ام می‌کند.) راستی می‌خواستم یک پست بنویسم، بگویم که شروع آن شعر «ای تکیه‌گاه و پناه...»، آن «غزل ۳» را این‌طور نباید نوشت:

ای تکیه‌گاه و پناه
زیباترین لحظه‌های
پرعصمت و پرشکوه
تنهایی و خلوت من

مهم است که بنویسی:

ای تکیه‌گاه و پناه ِ
تتتتتتتت زیباترین لحظه‌های
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت پرعصمت و پرشکوه ِ
تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تنهایی و خلوت من

اصلن این‌شکلی است که شعر تازه جاری می‌شود و این‌ها آهسته پی هم می‌آیند تا آهنگ شعر را برایت بگویند.

Labels:

Bamdad 5:03 AM Link

ارتباط ایرانی 

پخش برنامه‌ی «اتباط ایرانی» (گفتگوی اسماعیل میرفخرایی با دکتر مهدی محسنیان راد) که برمبنای کتاب «ایران در چهار کهکشان ارتباطی» نوشته‌ی دکتر محسنیان شکل گرفته، یکی از مهم‌ترین اتفاقات این چندساله‌ی اخیر تلوزیون ایران است و برنامه‌ی امشب، که در آن دکتر محسنیان مستقیمن و با‌صراحت تمام به ریشه‌یابی برخی رفتارهای امروز ایرانیان پرداخت و این رفتارها را در افق تاریخی زندگی در جامعه‌ی تحت یوق استبداد در طی قرن‌ها رمزگشایی کرد، نقطه‌ی عطفی در میان تمام قسمت‌ها پخش شده از این مجموعه بود.

البته برنامه‌ی هفته‌ی پیش هم که در آن دکتر محسنیان سندی از اختراع ابزاری شبیه سینماتوگراف در دوره‌ی تیموریان ارایه کرد، از منظر تاریخ سینما تکان‌دهنده بود.
گرچه ماجرای آن سفال کشف شده در شهر سوخته که بازمانده از پنج‌هزارسال پیش است و بر آن نقش حرکت یک بز در چند قاب حک شده (همانند کاری که چند‌هزارسال بعد ادوارد مای‌بریج با سیستم ابداعی عکاسی‌اش انجام داد) هم با آنکه دیگر موضوع تازه‌ای نیست، همچنان برای من حیرت‌انگیز است. متأسفانه ندیده‌ام که در متون تاریخ سینمایی فرنگی به این نکته اشاره‌ای شده باشد. در ایران هم جز در نوشته‌های محمد تهامی‌نژاد (پژوهشگر ارجمند و پی‌گیر تاریخ سینمای ایران) اشاره‌‌ی دیگری به این موضوع در متون سینمایی ندیده‌ام.

خنده‌دار اینجاست که من سه‌-چهار سال بود که می‌خواستم «ایران در چهار کهکشان ارتباطی را بخرم و همچنان هم نخریده‌ام!
حالا دکتر محسنیان کتاب دیگری هم منتشر کرده که نتیجه‌ی یک پژوهش بزرگ و گستر‌ده‌ی دوساله بوده، کتابی به‌نام «ریشه‌های فرهنگی ارتباط در ایران».
Bamdad 2:12 AM Link

Thursday, November 5, 2009

برای سبزهای ۱۳ آبان ۸۸ 

ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم.
ما
راویان قصه‌های شاد و شیرینیم...
گاهگه بیدار خواهیم شد زین خواب جادویی،
همچو خواب همگنان ِ‌غار،
چشم می‌مالیم و می‌گوییم: آنک، طرفه قصر ِ زرنگار ِ صبح ِ شیرین‌کار...

م. امید
Bamdad 2:39 AM Link

Tuesday, November 3, 2009

ای دوست
درازنای شب‌اندوهان را
از من بپرس

نصرت

Labels: ,

Bamdad 11:15 PM Link

و آلنده دوباره به خانه‌اش برمی‌گردد 


چه مستندی بود مستند «سالوادور آلنده» که «مستند ۴» پخش کرد و چه محشر بود شعرخوانی آن شاعر در تصاویر آرشیوی قدیمی انتهای فیلم. شاعر را نشناختم. سطرهایی از شعرش در یادم ماند:

آبشارها رو به بالا برگشتند
گلوله‌ها از بدن‌ها خارج شدند
تفنگ‌های افسران به غلاف‌های‌شان بازگشتند
نرودا دوباره زنده شد
مفقودشده‌ها دوباره پیدا شدند
ویکتور خارا دوباره گیتارش را به‌دست گرفت
مردم دوباره سرود «ماپیروزیم» خواندند
آلنده به خانه‌اش در کوچه‌ی [...] برگشت
۱۱ سپتامبر شد
نظامیان به قانون اساسی احترام گذاشتند...


پ.ن:
اون فیلم اینجا هست؛ کسی می‌تونه دانلودش کنه؟

Labels: , ,

Bamdad 10:46 PM Link

نازک آرای تن ساق گلی 

دیروز بود یا دیروزها. آمده بودم به تو بگویم باز عاشق شده‌ام و نترسم دیگر از سکوتت. و نگاه نکنم به چشم‌های ملامت‌گری که همیشه خیره می‌شد و بعد می‌دزدید نگاهش را از نگاه پرسان و نگرانم.

سپینود ناجیان / نازک آرای تن ساق گلی / سریرا، سیلویا و دیگران / نشر چشمه
Bamdad 2:21 AM Link

Monday, November 2, 2009

قرارگاه خاطره‌ها 

یادداشتی بر فیلم شب‌های بلوبری من
ساخته‌ی وونگ کار وای

هرچه تلاش کردم نتوانستم هیچ عکسی را برای این پست آپ‌لود کنم.
امیدوارم در روزهای آینده عکس‌ها هم به پست اضافه شوند.

میلان کوندرا در بی‌خبری خوانشی جالب از «اودیسه»ی هومر به دست می‌دهد. بنا به خوانش کوندرا اولیس به‌جای جست-و-جوی پرشور ناشناخته (ماجرا) قداست بخشیدن به شناخته‌شده (بازگشت) را انتخاب کرد. کوندرا به‌نقل از «اودیسه»ی هومر و از زبان اولیس می‌آورد: «تنها آرزویم بازگشت به آنجا، و دیدن خانه‌ام در روز بازگشتم است».

می‌توان از خوانش کوندرا این‌گونه نیز برداشت کرد که در این خوانش –برخلاف بیشتر خوانش‌هاش موجود از سفر اودیسه‌وار- مکان به‌جای سفر اصلن قرار گرفته است.
در شب‌های بلوبری من نگرشی چنین مکان-محور در جریان است. قصه‌ی آشنای سفر اودیسه‌وار این‌بار با تأکید بر مکان روایت می‌شود. آدم‌های داستان در مکان‌ها شکل می‌گیرند، هویت پیدا می‌کنند و با یکدیگر رابطه برقرار می‌کنند. الیزابت می‌گوید با رفتن سو لین همه آرنی را فراموش می‌کنند؛ گویی آدم‌ها تنها در این مکان‌های همه‌گانی، در این کافه‌ها، و از خلال این نورها و شیشه‌ها و شیشه‌نوشت‌هاست که بازشناخته می‌شوند. بیرون از این مکان‌ها همه غریبه‌اند، کسی کسی را نمی‌شناسد. از پشت شیشه‌های کافه که نگاه کنی هرکدام از آدم‌ها داستانی دارند، مثل کلید‌های توی قوطی ِ شیشه‌ای. کارفرمای سیاه‌پوست ِ الیزابت مشتری‌هاش را می‌شناسد، از قصه‌‌ای که هرکدام پشت‌سر دارند باخبر است. او همیشه اینجا بوده، همه‌ی شب‌هایی که این آدم‌ها آمده‌اند و پشت این بار نشسته‌اند اینجا بوده. الیزابت که آمده پی دوست‌پسرش، دمی قرار می‌گیرد، از شیرینی‌ای که کسی دیگر نمی‌خوردْ می‌خورد و کافه‌چی ِ تنها را آشنا می‌شود. سو لین با ورود آهسته‌ی اشوه‌انگیزش می‌شود شور ِ بار، حرکت آهسته‌ی پیک مشروب آرنی تمام خسته‌گی ِ بار را با خود دارد، به وسترنری می‌ماند که اسیر مکان شده. لزلی هم ناامید از هرچه که در بیرون می‌گذرد، تنها امیدش نشستن و بازی‌کردن پشت میز پوکر کازینو است. کار جرمی هم گویا شده نگه‌داری کلید‌های دیگران، تا هیچ دری بی‌کلید نماند.
کاتیا اما از آن‌هاست که بیرون ِ کافه ایستاده‌اند و حاضر نیستند پا به درون بگذارند. او از دنیای آدم‌های پشت این شیشه‌ها بی‌خبر است، برای همین است که انتظار نداشته جرمی هنوز اینجا باشد، در همان کافه، و با همان شمایل قدیمی.

کافه‌ای تنها، و کوچک، ایستاده در پای حرکت همه‌ی این قطارها. آدم‌هایی از توی آن‌قطارها لحظه‌ای چشم‌شان می‌افتد به کافه‌ی تنها و سریع عبور می‌کنند، این پایین اما، از کافه‌ی کوچک ِ تنها، کسانی مدام به قطارها نگاه می‌کنند و شاید به آدم‌های توی قطارها فکر می‌کنند، قطارها و مسافران‌شان را هم خاطره‌ی خود می‌کنند. قطارها به بعضی‌ها می‌مانند، مثل کاتیا و سو لین، بعضی‌ها هم به آن چراغ‌های راهنمایی ِ معلق از سیم‌ها می‌مانند، به برگه‌های سفارش ِ آویزان از گیره‌ها، تکان می‌خورند و این‌طرف و آن‌طرف می‌روند، اما درنهایت همان‌جا می‌مانند، مثل جرمی و الیزابت.
این قصه‌ی آدم‌هایی بود که در مکان‌ها با هم خاطره می‌گیرند، کافه‌ها و بارها می‌شود قرارگاه ِ خاطره‌هاشان. از خلال شیشه‌ها و نورها و میز-و-صندلی‌ها بازشناخته می‌شوند؛ شبیه همان‌ها که در دفتر خاطرات جرمی (فیلم‌های آن دوربین مداربسته) ثبت شدند و او به‌همراه الیزابت به تماشای‌شان می‌نشست، شبیه همین فیلمی که ما تماشا کردیم، شبیه قرارگاه ِ خاطره‌ها.


پاره‌ی دوم: چند قاب از فیلم

وونگ کار وای در شب‌های بلوبری من قصه‌ی تازه‌ای تعریف نمی‌کند، حتا از قصه‌ی آشنا روایت تازه‌ای هم نمی‌کند. آنچه اثر او را از آثار کلیشه‌ای ِ‌فراوان متمایز می‌کند، پرداخت بصری ویژه‌ی او و فضاسازی خاص حاصل از این پرداخت است. در بیشتر نماهای فیلم دوربین به جای اینکه بی‌واسطه تصویر شخصیت‌ها را ثبت کند از پشت شیشه‌ها و شیشه‌نوشت‌ها، از خلال رفت-و-آمد دیگران، از ورای چارچوب‌ها و... شخصیت‌ها را قاب می‌گیرد. این تمهید علاوه بر جلوه بخشیدن به نماهای ساده و کلیشه‌ای مدام بر حضور مکان و نقش فضاساز آن تأکید می‌کنند.



پ. ن:
این نوشته نشد آنچه که می‌خواستم، نقد نشد. بیشتر نوشتاری شد حسی که بعضی بنا به نزدیکی با حس‌هایش ممکن است دوستش بدارند و بعضی دیگر نه. از تحلیل خیلی دور افتاد، و این چیزی نبود که من می‌خواستم. نوشتن هیچ‌وقت برایم کار آسانی نبوده، به‌خصوص هرگاه خواسته‌ام نقدی بنویسم عذاب زیادی کشیده‌ام، اما هرچه هم خودم را به در-و-دیوار بزنم، گاهی نمی‌شود. این فیلم از آن‌ها بود که فکر می‌کردم خیلی راحت می‌توانم درباره‌اش بنویسم؛ خب، اشتباه فکر می‌کردم.

Labels:

Bamdad 4:12 AM Link

Saturday, October 31, 2009

این روزها هر نگاهی که به نگاهی می‌افتد از پیروزی می‌پرسد.

میرحسین، بیانیه‌ی ۱۴
Bamdad 2:40 PM Link

زمین تغییر کرده بود و زمان زمان تغییر کرده بود 

تصور بر آن بود که اگر با همان قاطعیت گذشته عمل کنند از نو به همان نتایج خیره‌کننده دست می‌یابند، حال آن که زمینه اجتماعی کاملا تغییر کرده بود؛ زمین تغییر کرده بود و زمان تغییر کرده بود و مهمتر از آن جان انسان‌ها تغییر کرده بود.

میرحسین موسوی، بیانیه‌ی شماره‌ی ۱۴
Bamdad 2:34 PM Link

Monday, October 26, 2009

از پرجمعیت‌ترین قلب دنیا 

یک کتاب شعر از عمران خریده‌ام؛ خوشحالم. بعضی آدم‌ها چه دوست‌داشتنی‌اند.

آخر خط که می‌رسیم، خطّو درازش می‌کنن
آهای فلک که گردنت از همه‌مون بلن تره
به ما که خسته‌ایم بگو، خونه‌ی باهار کدوم وره؟


پ.ن:
و مهم این است که این کتاب «من بچه‌ی جوادیه‌ام» را دارد.

Labels: ,

Bamdad 1:46 AM Link

Saturday, October 24, 2009

میعاد در لجن 

میعاد ما با مشتاقان فیلم جدی، حتا در میان لجن نیز پابرجاست. شب‌های ما هنوز روشن است و صداهای‌مان همچنان رساست.

سعید عقیقی

[+]


پ. ن:
این جمله‌ی عقیقی را به‌خاطر ارجاعش به آن دو فیلم -که اولی برایم عزیز و دومی محترم است- اینجا بازنشر نکرده‌ام.
Bamdad 12:10 AM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009
Blogger|Naazliii|