اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

Wednesday, January 6, 2010

هرآنچه سخت و استوار است الکی دود نمی‌شود برود هوا! 

Demonstration on 17 October 1905
by
Ilya Repin


«تجربه‌ی مدرنیته» کتاب این‌روزهاست. کمتر کتابی را سراغ دارم که پیوندی تا به این حد تنیده و نزدیک با این روزها داشته باشد. تورق ِ کتاب در این روزها، چشم‌اندازهای تازه‌ای را به روی خواننده می‌گشاید. می‌توان از سطرها و فصل‌های مختلف کتاب در نسبت با این روزهایی که گذرنده‌گان‌شان هستیم نقل‌قول آورد، اما این نقل ِ کوتاه تاریخی را بیش از همه مناسب این روزهای اخیر یافتم:

در سراسر سال ١٩٠٥، نخست در پترزبورگ و کمی بعد در کل روسیه، میلیون‌ها نفر به خیابان‌های شهر و میادین روستاها می‌رفتند تا به‌ روشن‌ترین وجه ممکن با استبداد مقابله کنند. در روز یکشنبه‌ی خونین حکومت موضع خود را در برابر مردمی که در برابرش قد علم کرده بودند، کاملن روشن ساخت. طی چند ماه بعدی، میلیون‌ها کارگر علیه استبداد دست به اعتصاب زدند -غالبن با حمایت و پشتیبانی کارفرمایان خویش که دستمزد آنان را در طول تظاهرات و مبارزات می‌پرداختند. در همین زمان، میلیون‌ها تن از دهقانان زمین‌هایی را که روی آن‌ها کار می‌کردند متصرف شدند، و خانه‌های اربابی را به آتش کشیدند؛ بسیاری از واحدهای ارتش و نیروی دریایی شورش کردند، که شورش در رزمناو پوتمکین به‌یادماندنی‌ترین آن‌ها بود؛ اعضای طبقه‌ی متوسط و صاحبان حِرَف نیز وارد عمل شدند؛ دانشجویان در حمایت از انقلاب شادمانه از کلاس‌ها بیرون ریختند، و در همان حال اساتید در دانشگاه‌های خود را به روی کارگران و جنبش آنان گشودند.
با فرا رسیدن ماه اکتبر، کل امپراتوری روسیه درگیر اعتصابی عمومی شد -رخدادی که «اعتصاب عظیم و سراسری روسیه» نامیده شد. تزار نیکلا قصد داشت لشکرهای خویش را برای سرکوب قیام فراخواند؛ اما ژنرال‌ها و وزرایش به او هشدار دادند که هیچ تضمینی برای اطاعت سربازان وجود ندارد، و حتا اگر تضمینی در کار بود، سرکوب یکصد میلیون مردم عصیان‌زده امری محال است. در این مقطع بود که تزار نیکلا به‌ناچار بیانیه‌ی اکتبر خویش را صادر کرد، بیانیه‌ای که آزادی بیان و تجمع را به‌رسمیت می‌شناخت و برقراری حق رأی همه‌گانی، حکومت مبتنی بر مجلس نماینده‌گان، و رعایت و اجرای قوانین را وعده می‌داد. بیانیه‌ی اکتبر جنبش انقلابی را دچار تفرقه و آشفته‌گی ساخت، و زمان و فضای لازم را برای حکومت فراهم آورد تا نقاط داغ قیام را سرکوب و خاموش کند، و استبداد را قادر ساخت تا خود را برای یک دهه‌ی دیگر حفظ کند. البته وعده‌های تزار دروغ بود، اما طول می‌کشید تا مردم متوجه این امر شوند.
... فقط کمی پس از «روزهای آزادی» ماه اکتبر، کارگران و روشنفکران به‌یکسان دچار گیجی و آشفته‌گی، تردید و خودخوری شدند؛ حکومت حتا از قبل هم مرموز و معمایی‌تر شد.

تجربه‌ی مدرنیته / مارشال برمن / مراد فرهادپور / نشر طرح نو

Labels: , ,

Bamdad 1:06 AM Link

Monday, January 4, 2010

فید و فلینی و فی‌میل و فیلان! 

نمی‌دانم این مشکلاتی که در اضافه کردن فید وبلاگم به فید‌خوان‌ها وجود دارد از کجاست. یکی-دوتا از دوستان این‌کاره هم با وبلاگ سر-و-کله زدند اما اشکال برطرف نشد. البته اگر نشانی فید را وارد کنید به هیچ مشکلی برنمی‌خورید، اما برای وارد کردن فید از طریق نشانی خود وبلاگ مشکلاتی وجود دارد.
به‌هرحال این نشانی فید وبلاگ است:


http://gol-ku.blogspot.com/feeds/posts/default

راستی این هم نشانی ای-میل من است (گفتم شاید کسی کاری داشته باشد و کامنت نوشتن را مناسب کارش نداند):

bamdad [at] gmail [dot] com

آنچه در پست پیش از بابک احمدی نقل کردم مربوط است به مقدمه‌ی کتاب کوچک و خواندنی «فلینی از نگاه فلینی». این کتاب را که گفتگوی جووانی گراتسینی است با فلینی، مرحوم فرهاد غبرایی ترجمه کرده و بابک احمدی هم مقدمه‌ای بر آن نوشته. کتاب را نشر مرکز منتشر کرده.
Bamdad 2:42 AM Link

Sunday, January 3, 2010

جلسومینا جلسومینا 

زنان و مردانی هستند که حتا نمی‌شود آنان را ستود. چون نشانه‌های قراردادی زبان به آن‌ها که می‌رسند، بی‌اثر می‌شوند. ماسینا و فلینی چنین کسانی بودند. هنرمندانی برتر از اندیشه و گمان ما، برتر از زبان ما، حالا که در این دنیا نیستند، چیزی بیش از حس نبودن‌شان آزارمان می‌دهد. دنیا بدون دخترکی که پشت ابوطیاره‌ی زامپانو می‌گریست دیگر چه ارزشی دارد؟

بابک احمدی

Labels: ,

Bamdad 3:01 PM Link

Friday, January 1, 2010

فقط چشم‌ها هنوز قادرند فریادی بکشند* 


امروز آغاز ششمین سال نوشتن این وبلاگ است. ذره‌ای شوق برای نوشتن یا هر کار دیگری ندارم. زندگی از همیشه مزخرف‌تر است.

*. رُنه شار

Labels:

Bamdad 3:17 AM Link

Wednesday, December 30, 2009

بروید امیل زولا بخوانید «جنگ و صلح» بخوانید 

آقای خامنه‌ای شما که رمان زیاد می‌خوانید و به‌قول فامیل عزیزتان کتابخانه‌ی منحصر به فردی دارید (یادش به‌خیر چندسال پیش توی تلوزیون داشتید می‌گفتید امیل زولا بخوانیم، «جنگ و صلح» بخوانیم) احیانن «سور بز» ماریو بارگاس یوسا را هم خوانده‌اید؟ بعد می‌خواستم بدانم وقتی می‌خواندید چه حسی داشتید، آن فصل‌های مربوط به ژنرال تروخیو را عرض می‌کنم، یعنی یک‌چیزی توی مایه‌های هم‌ذات‌پنداری و این‌ها بود؟ خوش‌خوشان‌تان می‌شد؟ یا مثلن مقایسه می‌کردید و فکر می‌کردید در فلان مورد مشابه شما بهتر عمل کرده‌اید؟ آها راستی نظرتان درباره‌ی آن جاهایی که رئیس‌جمهور مملکت می‌رسید خدمت ژنرال تروخیو و با هم گپ می‌زدند چه بود؟ همین‌جوری کنجکاو شدم بدانم، منظور خاصی نداشتم.
Bamdad 5:17 PM Link

Tuesday, December 22, 2009

کودکان فرشته نیستند 

من این عقیده را ندارم که کودکان فرشته هستند. راستش کسی هم این مسئله را زیاد جدی نمی‌گیرد. کافی است به زمین بازی بچه ها در پارک بروید و بازی کردن آن‌ها را نگاه کنید. جنبه‌ی رمانتیک کودک نازنین، خیلی ساده در آرزوهای والدین برای کودکان‌شان حضور دارد.
کودکان از بقیه‌ی ما نه معصوم‌ترند و نه گناهکارتر. از زمان فروید به بعد دیگر کسی به معصومیت کودک فکر نمی‌کند.

بریده از گفتگو با میشاییل هانه‌که / دنیای تصویر / شماره‌ی ١٨٧، آذر ٨٨
Bamdad 10:10 PM Link

Monday, December 21, 2009

هویدای اسرار 


گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

حافظ

امشب شب ِ یلداست.
یلدایتان مبارک.

Bamdad 5:16 PM Link

Sunday, December 20, 2009

١٣٨٨ - ١٣٠١

حرف فقط همین است که این نام -و از امروز یاد ِ این نام- با همه‌ تاریک و روشن‌هایش (که همراه هرکسی است که در چنین مسیرهایی گام برمی‌دارد) امروز احترامی برمی‌انگیزد. احترامی که نه معطوف به پیش‌وندها و پس‌وندها، که معطوف به خود نام است.

Labels:

Bamdad 3:18 PM Link

به یاد بارشی پی‌گیر 


من از ریزش بیاد اشک می‌افتم،
بیاد بارشی پیگیر،
درد، آوار،
بیاد التجا در این شب دلگیر.

چنان در خویش می‌گریم که گویی گریه درمانی‌ست،
مرگی نیست.

نصرت رحمانی
Bamdad 2:56 AM Link

Monday, December 14, 2009

ای نشسته تو در این خانه‌ی پر نقش و خیال 

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

این شب‌ها با فیلترشکن وبلاگ قدیمی‌ام را باز می‌کنم و پست‌هایش را می‌خوانم. حس خوبی ندارد این فیلتربوده‌گی. انگار که بخشی از زندگی و نوشته‌هام یکجا زندانی شده باشند.
این‌یکی را ٢٢م آذر ٨٥ نوشته‌ام [عکس و عنوان پست هم همان است که روی پست قدیمی بوده]:

۱. دوست‌ندارم چراغ را روشن‌کنم. بگذار چشم‌های‌ام اذیت‌شود. احساس‌می‌کنم الان نور همه‌چیز را خراب‌می‌کند. تاریکی که هست، انگار کنارم است، خود تاریکی را می‌گویم، تاریکی آدم را فرا می‌گیرد و این خیلی‌خوب است. مثل دیروقتِ شب که توی کوچه‌ی خالی قدم‌می‌زنی. فردا باید ساعت ۸ صبح بیدار شوم تا برای تهران بلیت بخرم. تازه ساعت ۴ کامپیوتر را خاموش‌می‌کنم. ساعت را کوک‌می‌کنم روی هشت، چراغ را خاموش‌می‌کنم، می‌روم زیر پتو. رختخواب خیلی خنک است، اول‌اش لرزم‌می‌گیرد مثل هرشب. این لرز اول و گرم شدن بعدش، از آن‌لذت‌هایی است که هیچ‌وقت تکراری نمی‌شود. هرکار می‌کنم خوابم نمی‌برد، بعد از مدت‌ها شاید چند سال، دوباره یک‌عالمه چیز با هم هجوم‌آورده‌اند به‌مغزم و نمی‌گذارند بخوابم. فکر بعضی‌آدم‌ها، نگرانی، ناراحتی، دلتنگی، خیال‌بافی و... خوابم‌نمی‌برد. پا شده‌ام ساعت را نگاه‌می‌کنم، نزدیک یک‌ساعت است که دراز کشیده‌ام ولی خوابم‌نبرده. باید بنویسم. تا ننویسم قرار نمی‌گیرم. نمی‌دانم چرا این‌بار این‌قدر نگران سفرم. فکر می‌کنم اگر هم‌کوپه‌ای‌های‌ام خوب نباشند چه؟ اگر بخواهند زود بخوابند چه؟ اگر دوباره از این‌پیرمردها باشند چه؟ (مثل آن‌دفعه که قبل و بعد از هر نوبت نماز آقای پیرمرد محترم بنده‌ را سوآل‌پیچ می‌فرمودند) و... من که اصلن به‌این‌چیزها فکر نمی‌کردم، با اتوبوس هم راحت سفر می‌کردم. البته راحت سفر نمی‌کردم، سفر کردن با اتوبوس را راحت قبول‌می‌کردم! با کمال‌میل حاضرم پول خیلی کم‌تری برای کتاب‌خریدن داشته‌باشم ولی بلیت آن‌قطاری را بخرم که هشت‌ساعته تا تهران می‌رود و صبح هم حرکت ‌می‌کند و شب‌ ندارد. خیلی برایم سخت است وقتی بقیه زود بخوابند و من جایی نداشته‌باشم برای بیدار ماندن. دفعه‌ی‌پیش وقتی از تهران بر می‌گشتم ۵ ساعت روی صندلی رستوران قطار نشسته‌بودم. دل‌ام لک‌زده برای مسافرت با یک‌دوست، یک‌همراه... این‌بار هم نشد. از سفر و در راه بودن متنفرم.

۲. سر شب نیم‌ساعت از «مرکز تجارت جهانی» اولیور استون را تماشا کردم حوصله‌ام سر رفت، خیلی مزخرف بود، یک‌کم فیلم را رد کردم، باز هم مزخرف بود، پنج دقیقه‌ی آخر فیلم را تماشا کردم، همچنان مزخرف‌بود. توضیح اینکه آخرین‌باری که من چنین‌کاری (رد کردن فیلم) کرده‌بودم، دستِ‌کم سه یا چهار سال پیش بود. چندنفر زیر آوار می‌مانند، خانواده‌ها نگران‌می‌شوند، آن‌ها زیر آوار با هم حرف‌می‌زنند، بعد آن‌ها نجات پیدا می‌کنند، نجات‌پیدا کردن‌شان هم مثل قهرمان‌بازی‌های امریکایی-هالی‌وودی است. بعد فیلم تمام‌می‌شود. از این‌آشغال‌تر هم می‌شد؟ آدم موضوع فوق‌العاده‌ای مثل ۱۱ سپتامبر داشته‌باشد و چنین‌آشغالی بسازد؟ خیلی راحت می‌توانستید ۱۱ سپتامبر را از این‌فیلم حذف‌کنید. هیچ‌اتفاقی نمی‌افتاد. باورم نمی‌شود «جی‌ اف کی» را همین‌آدم ساخته. بله می‌دانم این‌نقد نیست، فیلم را رد کردن کار زشتی است و... لازم به‌گفتن شما نیست.

۳. «عشق در زمان وبا» تمام‌شد. اصلن شاهکار نبود. در نیمه‌ی دوم، کتاب خیلی افت‌می‌کند و اگر آن‌پایان‌بندیِ فوق‌العاده نبود، می‌گفتم یک‌کتاب معمولی بود. معتقدم رآلیسم جادویی آقای مارکز در خیلی جاها، فقط باعث حیرت‌می‌شود، همین. مثل شعرهای سبک هندی خودمان. اوایل کتاب رآلیسم جادویی در داستان و محتوا تنیده‌می‌شد، قابل‌تفکیک نبود، مثل شرح سفر دختر به‌همراه پدرش، آن‌ جاده‌های کوهستانی و دهکده‌هایی که در همه‌شان جشنی به‌پاست. بهترین بخش کتاب، همین‌بخش است. حالا شما «یوسا» را در نظر بگیرید. او رآلیست است اما در روایت بدعت‌گذاری‌هایی دارد. شکل‌ روایی خاص یوسا دقیقن در راستای ایجاد فضای مورد نظرش است. از خلال آن درهم‌گویی‌های آدم‌ها در «گفت-و-گو در کاتدرال»، آن‌توصیف‌های‌اش از آدم‌ها و مکان‌ها، تو کاملن در فضای برزخ‌گونه‌ی داستان قرار می‌گیری. به‌گا... رفتن همه‌چیز را با تمام وجود لمس ‌می‌کنی. البته به‌طور کلی من خیلی از نویسنده‌های امریکای ‌لاتین را به «مارکز» ترجیح‌می‌دهم. مخصوصن «یوسا» و «فوئنتس» را. راستی این‌چه‌کاری بود که ناشر محترم دقیقن پایان‌ «عشق در...» را پشت‌جلدِ کتاب نوشته‌بود؟؟!! خوب‌شد من نخواندم‌اش.

۴. «منچستریونایتد»مان هم با هشت امتیاز اختلاف با چلسی در صدر جدول است. آقای مورینیو می‌توانند به‌جای خوش‌تیپی کمی هم مربی‌گری یاد بگیرند!!!!

۵. خواندن «تابساتان همان سال» ناصر تقوایی را گذاشته‌ام برای راه و توی قطار. این‌روزها چه‌کتابی را بخوانم؟ حجم‌اش باید جوری باشد که دو روزه تمام‌بشود.

۶. امشب شبِ خیام و مولانا بود با دوستان.

عکس از کیانا

Labels:

Bamdad 2:20 AM Link

Saturday, December 12, 2009

شعبده‌بازان لبخند در شب‌کلاه درد 

سوزان سانتاگ مقاله‌ای دارد با عنوان «انحطاط سینما» که در آن نسبت به آینده‌ی سینما پس از صدساله‌گی‌اش ابراز ناامیدی کرده. سانتاگ می‌گوید دیگر از غول‌ها و تجربه‌های حیرت‌انگیزشان خبری نیست، از آن شور-و-حال سال‌های دهه‌ی ٦٠ دیگر خبری نیست و سینما رو به انحطاط است. این مقاله را با ترجمه‌ی گلی امامی می‌توانید در شماره‌ی ١٨٨ مجله‌ی «فیلم» بخوانید.
گادفری چشایر در واکنش به نوشته‌ی سونتاگ، «سینمای ایران: کشف بزرگ دهه‌ی ٩٠» را نوشت و در آن ضمن تمسخر سونتاگ، سینمای ایران را کشف بزرگ دهه‌ی ٩٠ و به‌شکلی آینده‌ی سینما معرفی کرد. چشایر در فرازی از نوشته‌اش سه‌گانه‌ی رنگ‌های کیسلوفسکی را در مقایسه با سه‌گانه‌ی کیارستمی (خانه‌ی دوست کجاست، زندگی و دیگر هیچ، زیر درختان زیتون) پر کاهی بیش ندانست! مقاله‌ی چشایر را -باز هم با ترجمه‌ی گلی امامی- می‌توانید در شماره‌ی ٢٠٩ مجله‌ی «فیلم» بخوانید.
سعید عقیقی در واکنش به دو مقاله‌ی بالا، «شعبده‌بازان لبخند در شب‌کلاه درد» را نوشت. این مقاله را هم در شماره‌ی ٢١١ مجله‌ی «فیلم» می‌توانید بخوانید.
قصد من در اینجا پرداختن به این مقاله‌ها و دیدگاه‌هایشان نیست. البته آشکار است که من سینمای امروز جهان را سینمای منحطی نمی‌دانم. و آن دسته از فیلم‌هایی را هم که به‌عنوان سینمای ایران در جهان مطرح شده‌اند و می‌شوند -به‌هیچ‌وجه- کشف بزرگ دهه‌ی ٩٠، آینده‌ی سینمای جهان، یا چیزی شبیه به این‌ها نمی‌دانم. از سوی دیگر کسی چون گادفری چشایر را اصلن در حد-و-اندازه‌های سوزان سانتاگ نمی‌بینم. و با نظرگاه مطرح‌شده در مقاله‌ی عقیقی تا حدود زیادی هم‌سو هستم.
اما همان‌طور که گفتم بنای من پرداختن به این مقاله‌ها و دیدگاه‌های مطرح شده نیست. این البته مبحثی است که در جای خود ارزش پرداختن دارد.
من در اینجا فقط می‌خواهم به‌مناسبتی -که یادآور خواهم شد- بخشی از مقاله‌ی عقیقی را نقل کنم. این بریده از مقاله‌ی او را دوست داردم و از همان بار نخستی که مقاله را خواندم، این سطرهایش در ذهنم نقش بسته:

عنوان همین مطلب را در نظر بگیرید. اگر با این نشانه غریبه باشید، آن را تکه‌شعری برای تزیین نوشته خواهید یافت، اما اگر احتمال آشنایی وجود داشته باشد، می‌شود منتظر بود که به یاد شاعر، مترجم و فرهنگ‌نویسی بیفتید که خود یکی از آن شعبده‌بازان است. از شعبده‌هایش همین بس که دست‌ِکم چهار نسل از جوان‌های این مرز-و-بوم با شعرهایش به زندگی برگشته‌اند و اصلن گمان ندارم که در عرصه‌ی شاعری از نماینده‌گان هم‌ارز-اش در سینمای ایران کم داشته باشد که بارها فراتر است. و شعبده‌ی دیگرش اینکه با پای قطع شده گوشه‌ی خانه‌ای نشسته است و شاید چون ادبیات ایرانی به‌مانند سینمای ایران مُد روز نیست، هنوز گادفری چشایری برای کشف او پیدا نشده است. لزومی هم ندارد. به‌هرحال، شب‌کلاه درد در دلِ فرهنگ ایرانی شعبده‌اش را یافته است؛ شعبده‌ای که کاشف مغرور و فروتن نمی‌شناسد و شب‌کلاه و شعبده‌بازش را با هم می‌نوازد.

سعید عقیقی / شعبده‌بازان لبخند در شب‌کلاه درد / فیلم، شماره‌ی ٢١١

امروز ٢١ام آذر، زادروز احمد شاملو بود. مناسبت نقل سطرهای بالا هم از همین‌جا می‌آید.
Bamdad 4:35 PM Link

و پایان «جستجو...» آغاز نوشتن است 

مارسل پروست در رابطه با هردو، هم سکس و هم مرگ، خود را مانند شهرزاد می‌انگاشت. در انتهای رمان تقریبن بی‌پایان در جست-و-جوی زمان از دست رفته، پروست اندیشه‌ی پیروزمند خود را درباره‌ی حضور مرگ روی کاغذ می‌آورد، آن ‌چیزی را که در واقع محرک او برای آفریدن کتاب عظیم و جامع او بوده است، یعنی کتاب زندگی‌اش. در جایی او حتا این حضور مرگ را با عنوان «سلطان شهریار»‌ تشخص می‌بخشد، حضوری که چه‌بسا در یک سپیده‌دم نقطه‌ی پایانی به نوشتن‌های شبانه‌ی او باشد.
مالکوم بویی در کتاب پروست میان ستاره‌گان می‌نویسد «کتاب بزرگ داستان‌های مرگ‌ستیز»ی که رمان پروست را می‌توان با آن مقایسه کرد، کتاب هزار-و-یک‌ شب است که در آن داستان‌ها همان زندگی هستند. قصه بگو وگرنه می‌میری برای راوی پروست چونان برای شهرزاد یک امر حیاتی است. «با قرار دادن حملات پس از یکدیگر، حکم مرگ یک انسان برای چند صباحی جابه‌جا می‌شود و پایان کار به‌تعویق می‌افتد.»

یا قصه بگو یا بمیر / اِی. اِس. بایت / محبوبه بدیعی / کارنامه، شماره‌ی ١٦و١٧

در روزهای نبودن دوست کتابفروش، جای او نشسته بودم و وقت‌های بیکاری «کارنامه»‌هایش را تورق می‌کردم که رسیدم به همین مقاله‌ی «یا قصه بگو یا بمیر» و سطرهای بالا. کتاب پروست را با هزار-و-یک شب بسیار مقایسه کرده‌اند. این حرف تازه‌ای نیست و همه‌ی پروست‌خوانده‌ها -و حتا نخوانده‌ها- از آن باخبرند. اما منظری که از آن نگارنده‌ی مقاله به شباهت‌های این دو کتاب نگاه کرده -و از کتاب دیگری که باید کتابی خواندنی باشد هم نقل‌قول آورده- بسیار جذاب و گیراست.
در این سطرها گفته می‌شود که راوی ِ در جست-و-جوی زمان از دست رفته هم مانند شهرزاد هزار-و-یک شب قصه می‌گوید تا مرگش را به‌تأخیر بیندازد. اما باید گفت نه‌تنها راوی کتاب که خود پروست هم می‌نویسد تا مرگش را به‌تأخیر بیندازد. مارسل راوی ِ جستجو یکی از شخصیت‌های کتاب است و با مارسل پروست نویسنده‌ی کتاب یکی نیست. اما پروست در جاهایی از کتاب مرز میان نویسنده و راوی را از میان برمی‌دارد. یکی از درخشان‌ترین ِ این هم‌گرایی‌ها میان نویسنده و راوی، جایی است که پروست از زبان مارسل شارل سوان یکی از شخصیت‌های کتاب را خطاب قرار می‌دهد. او به شخصیت کتاب خود می‌گوید که تو می‌توانستی یکی از میان این‌همه بورژواهای مبتذل و رو به‌زوال زمانه‌ات باشی، اما من مارسل پروست تو را در اثر جاودانه کردم. جدای از این ترفند حیرت‌انگیز روایی -که بعد‌ها در رمان‌های پست‌مدرن گسترش بیشتری می‌یابد- باید به این نکته توجه کرد که پروست در اینجا نامیرایی را تنها در دل اثر ممکن می‌داند. و میرایی و نامیرایی یکی از مضمون‌های کلیدی جستجو... ست.
هم‌گرایی راوی و نویسنده در صفحات پایانی کتاب به‌اوج خود می‌رسد. راوی کتاب هراس این را دارد که پیش از پایان اثرش خود بمیرد و نتواند آن را به‌پایان برساند. و بنا به تاریخ می‌دانیم که این دغدغه‌ی خود پروست در آن روزها نیز بوده. پروست هم می‌ترسید پیش از پایان کتاب بمیرد. و مرگ پیش از پایان کتاب برای او و برای راوی قصه‌اش به‌معنای مرگ توﺃمان نویسنده و اثر است. پس اثر باید پایان یابد تا نامیرا شود. و با نامیرایی‌اش نگارنده‌ی خود را نیز نامیرا کند. اما به‌قول بهرام بیضایی هیچ هنرمندی نمی‌تواند مطمئن باشد که ماندگار است تا همیشه، و بیشتر در کار مبارزه با اندیشه‌ی میرایی است تا میرایی حقیقی.
اما حرف مهمی که نباید ناگفته بماند این است که برای راوی کتاب پروست خود ِ مرگ‌آگاهی و میرایی یک مرحله است. یعنی راوی به‌جایی می‌رسد که مرگ‌آگاه می‌شود و می‌فهمد که اگر کاری نکند موجودی میرا خواهد بود همانند دیگر شخصیت‌های کتاب (که البته از منظر نویسنده همه‌ی آن‌ها هم به‌واسطه‌ی نوشتن او نامیرا گشته‌اند)، پس نوشتن و خلقیدن آغاز می‌کند، مبارزه با میرایی را آغاز می‌کند و از اینجاست که دیگر می‌داند باید بنویسد تا نمیرد، تا نامیرا بماند.
کنش خواندن اثری چون جستجو... هم به‌همین‌ترتیب است. باید بخوانی تا بمانی. اگر نیمه‌کاره رها کنی، هم تو برای اثر و هم اثر برای تو می‌میرد. اما ماندن تا پایان سهیم شدن در نامیرایی اثر است. اثر در تو و تو در اثر حیات خود را ادامه می‌دهید. و پایان جستجو... آغاز نوشتن است، آغاز خلقیدن...

پایان کلام دوباره نقلی است از سطور پایانی ِ همان مقاله:

در جریان بمباران سارایوو در سال ١٩٩٤ گروهی از کارکنان تآتر آمستردام قصه‌هایی از نویسنده‌گان گوناگون اروپایی برگزیدند تا هر جمعه به‌صورت هم‌زمان در تآترهای سارایوو و در سرار اروپا، تا زمانی که جنگ پایان گیرد با صدای بلند خوانده شوند. این برنامه، قصه‌گویی را دربرابر تخریب قرار داد، یعنی زندگی تخیلی را در مقابل مرگ واقعی. برنامه‌ای که از پشت‌ِ سر نگاهش به هزار-و-یک شب بود و از پیش‌ ِروی به هزاره‌ی بعد. آن را شهرزاد ٢٠٠١ نامیدند.

Labels: , ,

Bamdad 1:02 AM Link

Thursday, December 10, 2009

این بستر پاییزی مسموم 

بچه‌گی‌های من با گوگوش نگذشت. آن‌وقت‌ها یا شجریان‌ها (و کلن سنتی‌ها) و کلاسیک‌هایی بود که ناصر و منصور هروقت می‌آمدند مشهد، با خودشان می‌آوردند یا هایده و معین و این‌جورچیزهایی که مریم گوش می‌کرد. کلاسیک‌ها هم چندان زیاد نبودند. بیشتر همان مجموعه‌ی معروف «ارکسترهای بزرگ جهان» انتشارات بانگ بود با آن طرح جلدهای زیبا و نوارهای مکسل UR. همان سال‌ها یک‌بار رفتیم شیراز، بار اولم بود که شیراز می‌رفتم (و تا ده-دوازده‌سال بعد، بار آخرم هم بود). عمه منیر چندتایی وی‌اچ‌اس از گوگوش داشت. ما خودمان هیچ‌وقت ویدیو یا ماهواره نداشتیم (و نداریم). آنجا برای اولین بار تصویری از گوگوش دیدم.
تا سال‌ها بعد از آن ماجرا هم گوگوش برای هم در حد همان «غریب آشنا» و «توی یک دیوار سنگی» بود که همه به‌هرحال جایی و وقتی شنیده بودند (عجیب و جالب نیست این مشترکات همه‌گانی که هیچ‌وقت نمی‌فهمی چطور همه یا دیده‌اند و یا شنیده‌اند؟)، و همین چندتا هم برایم عجیب بودند. فرق داشتند با آن ترانه‌ها که من شنیده بودم. صدا که اوج می‌گرفت و می‌خواند «غریب آشنا» حس خاصی پیدا می‌کردم، مثل صدای بیشتر خانم‌ها زیر نبود. و چیزی توی دلم می‌لرزید، انگار یک‌جور اعتراض فروخورده. نه اعتراض به چیز خاصی یا کسی، فقط خود اعتراض بود، اینکه انگار حسی همیشه درونت بوده و حالا داری ندایی از همان حس می‌شنوی.
سه‌تا نوار از منصور گرفته بودم. دو تا گوگوش، یک ابی. نوارها جلد داشتند. خودش برایشان جلد درست کرده بود و پرینت گرفته بود. شب‌های دبیرستان، قبل از خواب نوارها را می‌گذاشتم توی ضبط. تخت من این‌سر اتاق بود و ضبط آن‌سر اتاق. باید صدای ضبط را خیلی کم می‌کردم. توی تاریکی سایه‌ی شاخه‌های درخت‌های جلوی پنجره‌ی اتاق می‌افتاد روی دیوار کنار تخت. خش‌خش برگ‌ها و تکان شاخه‌ها از باد را هم می‌دیدم از پنجره. ابی ستاره‌های سربی بود. کوه یخ هم بود توی نوار. همه‌ی خاطره‌ی من از آن شب‌هایی که روزش مجبور بودم بروم مدسه، از آن سال‌های دبیرستان که بدترین سال‌های زندگی‌ام بودند، با سه‌تا آهنگ معنا می‌گیرند: کوه یخ و ستاره‌های سربی ابی، و گهواره‌ی گوگوش.

نگو بزرگ شدم
نگو که تلخه
نگو گریه دیگه به من نمی‌یاد
بیا منو ببر، نوازشم کن
دلم آغوش بی‌دغدغه می‌خواد

شنیدن ِ آن آغوش بی‌دغدغه بدجوری فهمیدنی بود. و از جایت کنده می‌شدی انگار، وهمان صدایی که همه‌ی اعتراض گنگ درونت بود می‌پیچید با سایه‌های شاخه‌ها و با باد بیرون پنجره‌ها و تاریکی و می‌خواند:

تو این بستر پاییزی مسموم
که هرچی نفس سبزه بریده
نمی‌دونه کسی چه سخته موندن
مث برگ روی شاخه‌ی تکیده

و می‌دانم که این فقط برای من نبود، همین حالا هم دارم آن فریادهای گوگوش را می‌شنوم توی نوشته‌های کسانی که سنّ ِ نوشته‌هاشان سن ِ‌ آن‌وقت‌های من بود، یا توی نوشته‌های آن‌ها که بعد ِ سال‌ها دوباره شبی،‌ بی‌وقتی، دچار سنّ ِ همان شب‌ها شده‌اند.

رضای روزن‌ها (حالا دیگر روشنا) گفته بود که بنویسم. از هنر گوگوش و زیبایی کارهاش خودش بهتر از هرکسی نوشت. من متأسفانه اصلن سوادی از موسیقی ندارم. فقط شنونده بوده‌ام و زیاد هم نشنیده‌ام. نمی‌توانم درباره‌ی خود قطعه‌ها و لحظه‌های محبوب‌ام از قطعه‌ها بنویسم. وقتی بخواهی درباره‌ی خود چیزی بنویسی باید سوادی از آن همراهت باشد. من هرچه بخواهم از موسیقی بنویسم صرفن می‌شود همین تجربه‌ها و خاطره‌های شخصی‌ام.

فربود، آذین؛ بنویسید شما هم...

Labels:

Bamdad 5:26 AM Link

Tuesday, December 8, 2009

دعوت به حضور: جلسه‌ی نقد ترجمه‌ی «عهد جدید» 

این پست را بگیرید به‌جای همه‌ی اعلان‌ها و دعوت‌نامه‌هایی که اجازه ندادند چاپ شود. در مملکت اسلامی که کسی نباید تبلیغ ِ مسیحیت بکند!!!
متن زیر متن دعوت‌نامه‌ای‌ست که به‌صورت خیلی محدود در برخی پاتوق‌های فرهنگی مشهد توزیع شد.

فرهیخته‌ی گرامی

از شما دعوت می‌شود در جلسه‌ی «نقد ترجمه‌ی کتاب عهد جدید» که با حضور آقایان پیروز سیار (مترجم کتاب)، جعفر همایی (مدیر نشر نی) و دکتر معتمدی (استاد ادیان و عرفان دانشکده‌ی الهیات) برگزار می‌شود، حضور به هم رسانید.

زمان:
چهارشنبه ٨٨/٩/١٨ ساعت ١٦:٣٠

مکان:
پردیس داشنگاه فردوسی مشهد، دانشکده‌ی ادبیات، تالار فردوسی

به‌اهتمام:
سازمان دانشجویان دفتر دانشکده‌ی ادبیات و فصل‌نامه‌ی مترجم
Bamdad 10:43 PM Link

Monday, December 7, 2009

از زبان سعدی در باب حاکمان امروزمان 

یکی از ملوک بی‌انصاف پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟ گفت تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

ظالمی را خفته دیدم نیمروز
گفتم این فتنه است خوابش برده به
وآن که خوابش بهتر از بیداری‌ است
آن چنان بد زندگانی مرده به

گلستان سعدی

Bamdad 1:01 PM Link
invisible
November 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010
Blogger|Naazliii|